تبليغاتX
فلسفه و روانشناسی
مفهوم زمان از نگاه انسان مدرن
 
مهدی میرلو
 

time-warp

 
 
 
 ادبيات با زماني كار دارد كه چيزي جز خود بشر نيست، يعني زماني كه ما در آن زندگي مي‌كنيم وبه تعبير هايدگر، زمان با آگاهي ما از زوال‌پذيري خودمان گره خورده است و در اشكال ادراكي بشر پنهان شده و به وضعيت بشر با خويش گره خورده است.
 

به تعبير برگ اريكسون نويسنده كتاب تاريخ زمان نخستين آموخته‌هاي يك كودك درك موقعيت‌هاي زماني و مكاني است.تا وقتي كودك به حركت و تكاپو نيفتاده است نيازي به درك زمان و مكان ندارد. اما به محض راه افتادن ضرورت درك مفاهيم «اينجا» و «آنجا» را احساس خواهد كرد. در واقع يك كودك از طريق زبان تصورات (گذشته‌ها) و انتظارات (آينده) را احساس خواهد كرد.

بديهي است درك يك انسان بالغ از زمان تا حدودي متفاوت از يك كودك است، زيرا يك انسان بالغ مي‌تواند تصورات روشني از پاره‌هاي زماني داشته باشد كه هرگز آن را تجربه نكرده يا نخواهد كرد.آنچه ما به عنوان زمان مي‌ناميم تركيب پيچيده و منشوري چندوجهي است كه معناي ناهمگوني از آن برداشت مي‌شود. اين واژه گاهي به معناي تداوم و گاهي به معناي وقت معين به كار مي‌رود.

آدمي قادر به چيره شدن بر زمان است، به همان صورت كه مي‌تواند آن را از دست بدهديا ذخيره نمايد. اما آنچه ما بر آن چيره مي‌شويم يا ذخيره يا از دست مي‌دهيم امري مبهم و ناروشن است.‌

در عصر حاضر زمان جزءلاينفك حيات هر فرد به‌شمار مي‌آيد و به همين دليل نيز انسان امروزي بيش از گذشته با پديده زمان دست به گريبان است. اين مساله تا آنجا قابل طرح است كه انديشيدن به زمان براي انسان امروزي به صورت امري اخلاقي مطرح مي‌شود. اما چنين رابطه‌اي نسبت به زمان براي انسان جهان كهن كاملا بيگانه به شمار مي‌آمد.

در زندگي مردمان اعصار گذشته، شتابزدگي بندرت ديده مي‌شد و تنها در جهان بردگان اين پديده قابل مشاهده بود و در واقع شتابزدگي از آرمان‌هاي يك شهروند به دور بود. زمان در عصر حاضر گاه به صورت فاعل و گاه به صورت مفعول به كار برده مي‌شود و اين به آن معناست كه زمان گاهي برما تاثير مي‌گذارد و گاهي از ما تاثير مي‌گيرد. وقتي زمان فاعل است انسان برده آن به شمار مي‌آيد و وقتي زمان مفعول شمرده مي‌شود انسان بر آن سروري مي‌كند.

هرچند بايد بر اين نكته تاكيد شود كه زمان حقيقي نه صرفا فاعل و نه مفعول است. در واقع مي‌توان چنين استنباط كرد كه تقريبا تمام نتيجه‌گيري‌هاي غلط پيرامون زمان از آنجا نشأت مي‌گيرد كه زمان را يا صرفا به عنوان امري عيني(
object) يا صرفا ذهني (subject) در نظر مي‌گيريم.

زماني كه خورشيد يا ساعت نشان مي‌دهند عيني است، اما وقتي از طريق تغييراتي كه بر ما مي‌گذرد درمي‌يابيم، زماني ذهني است.اگر زمان را به عنوان يك نظام فراگير و نمادين در نظر بگيريم بايد به اين نكته توجه كنيم كه آن نظم و نظام فراگير و نمادين نه صرفا در مغز ماست و نه در واقعيت بيروني. به همين دليل اريكسون زمان را رازي سربسته و عمده‌ترين طلسم ناگشوده براي بشر مي‌داند.در بررسي زمان مي‌توان از دو حوزه وارد شد: حوزه ادبيات و ديگري حوزه علوم طبيعي.

بدون ترديد آن زمان ادراكي ـ عاطفي كه ادبيات، هنر و تاريخ وصف مي‌كنند با نگرش علوم طبيعي نسبت به زمان متفاوت هستند. حال اين سوال مطرح مي‌شود كه آيا هر دو حقيقت را مي‌گويند؟ مسلما وجوه مختلفي از زمان ادراكي به‌وسيله علوم طبيعي از يك‌سو و هنر از سوي ديگر مورد توجه و بررسي قرار مي‌گيرد و به تعبيري اشيا به رنگ شيشه عينكي مي‌شوند كه ما برچشم داريم.

به همين دليل نيز هنر به آن وجه از زمان كه علوم با آن درگير است، نمي‌پردازد و به عكس، علوم طبيعي نيز دقيقا به همين منوال عمل مي‌كند يعني به شيوه‌هاي مختلف از شناخت زمان به‌گونه‌اي كه هنر با آن درگير است دوري مي‌جويد.

تفاوت اين دو جهان به دليل تفاوت در زبان است. فهم ادبيات و هنر به تدارك و مقدمات خاصي نيازمند است اما فهم فرضيه‌هاي علمي يقينا مشروط به زبان علمي است كه گروه خاصي از افراد جامعه مي‌تواند نشانه‌ها و رموز آن را بفهمد.

براي علوم طبيعي زمان عيني است يعني ابعاد مكاني دارد اما ادبيات با زماني كار دارد كه چيزي جز خود بشر نيست، يعني زماني كه ما در آن زندگي مي‌كنيم وبه تعبير هايدگر زمان با آگاهي ما از زوال پذيري خودمان گره خورده است و در اشكال ادراكي بشر پنهان شده و به وضعيت بشر با خويش گره خورده است.

در واقع هر انساني با سرعتي معادل چهار هزار و 500 تپش قلب در ساعت به سمت تجزيه شدن و پايان عمر اين جهاني خويش نزديك مي‌شود. در اين‌كه به سمت مرگ در حركتيم شكي نيست. در عين حال بشر داراي‌خودآگاهي است و از اين طريق درمي‌يابد زمان يا مي‌آيد يا مي‌رود و به عبارتي ديگر بشر به زوال‌پذيري خويش خودآگاهي مي‌يابد.

آگاه بودن به اين امر كه او در بين ساير انواع موجودات، موجودي تنهاست و محكوم است كه بار سنگين اين آگاهي را به دوش بكشد.با توصيفات صورت گرفته پيرامون زمان مي‌توان چنين بيان كرد كه زمان ميدان نبردي شده است كه متفكري چون سي پي اسنو آن را دوفرهنگ ناميده است. مقصود وي از اين اصطلاح از يك سو اشاره به ارزيابي روشن و منطقي- استدلالي علوم طبيعي از زمان است كه از منظر روانكاوانه عاري از مفهوم و معناست و از سويي ديگر توصيفي هدفمند، زنده، روزمره و روانكاوانه از شناخت زمان است كه نسبت به واقعيت‌هاي علوم طبيعي بي‌توجه است.

اين‌كه زمان از چنين تناقض‌هايي پرده برمي‌دارد جاي تعجب نيست، چراكه زمان از 400 سال پيش از ميلاد مسيح يعني از دوران تناقض‌هاي زنون اليايي در يونان باستان تا عصر مقولات متناقض كانت در 1700 ميلادي مفهومي بوده است كه تلاش مي‌كرده خود را از قيد و بندهاي تعقلي و منطقي برهاند.

تفاوت‌هاي بسياري ميان زمان مكانيكي و ادراكي بيان شده است كه از آن جمله مي‌توان به اين مساله اشاره كرد كه زمان مكانيكي همگون و عيني است، ولي زمان ادراكي ناهمگون و ذهني است. از سوي ديگر زمان مكانيكي يا فيزيكي با تصورات (گذشته) و انتظارات (آينده) كاملا بيگانه است. به تعبير دقيق‌تر جايگاه شناخت ذهني در درون زمان است، در حالي كه زمان‌سنج‌هاي مكانيكي در بيرون از زمان ايستاده‌اند و اين زمان‌سنج‌هاي دقيق فاقد حافظه و انتظار هستند.

بديهي است انسان نمي‌تواند زمان عيني را به جلو يا عقب بكشد، اما آگاه بودن به موجوديت خويش در زمان آزادي عمل بيشتري به او مي‌دهد. تجسم خويش در زمان آينده يا آرزوي پرواز به گذشته‌هاي دور ناشي از توانايي‌اي است كه در تجسمات بشر يافت مي‌شود و اين عمل چيزي جز احضار گذشته‌ها نيست.


برچسب‌ها: فلسفه زمان, انسان مدرن و زمان
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:1  توسط محمد مهدی میرلو  | 

خطاي ادراک زمان در پردازش واژه هاي فارسي داراي بار هيجاني

دکتر نظری دکترای علوم اعصاب واستادیار دانشگاه تبریز

مهدی میرلو

سمیه اسدزاده 

 

 مقدمه

مفهوم زمان به تعبير ارنست پوپل يک مفهوم تجربي نيست بلکه ايده­اي حياتي است که مبناي تمام ادراکات انسان در نظر گرفته مي­شود (خاشابي، 1389). در واقع، زماني مي­توان از وقوع امري در يک زمان و يا در زمان­هاي متفاوت سخن به ميان آورد که مفهوم زمان را از پيش فرض کرد.

 با وجود حضور فراگير زمان در جهان تجربي، احساس زمان احساس ويژه­اي بشمار مي­آيد. ناملموس بودن، فقدان وجود اندام حسي خاص براي ادراک زمان و عدم متناظر بودن زمان ادراکي با زمان فيزيکي موجب شده است که عوامل بسياري مانند توجه، حافظه، انگيختگي و حالت­هاي هيجاني همگي تعديل­کننده­هاي بالقوه ادراک زمان در نظر گرفته شوند (ويتمن، واسن­هوو، 2009).

 طيف وسيعي از پژوهش­ها پيرامون زمان روانشناختي و پردازش زماني انجام شده است (گرندين، 2010) و همه اين پژوهش­ها زمان را به عنوان يک جنبه اصلي از حيات انسان در نظر گرفته و بر اين نکته تاکيد کرده­اند که هيچ شکلي از رفتار نمي­تواند بدون ارجاع به زمان تعريف شود (رو، 2008). سوال پيرامون ماهيت و چيستي زمان و يا سوال منتج شده از آن مبني بر اينکه "انسان چگونه زمان را تجربه مي­کند؟" از آغاز تاريخ تفکر بشري تا به امروز به پاسخي روشن منتهي نشده است و نويسندگان اين مقاله نيز به دنبال واکاوي آن نيستند. در واقع، توجه مولفان اين مقاله به جنبه طولي زماني در محدوده ثانيه­ها است.

این مقاله در مجله علمی پژوهشی علوم شناختی زمستان ۹۰ منتشر شده است برای دریافت متن کامل مقاله به لینک زیر مراجعه کنید

http://www.iricss.org/fa/Publications/Pages/AiCS.aspx



برچسب‌ها: ادراک زمان, روانشناسی و ادراک زمان
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:29  توسط محمد مهدی میرلو  | 

تأملي بر آراء و اندیشه‌های تربيتي برتراند راسل

 

دكتر محسن طالب زاده نوبریان استاد دانشگاه بهشتی

محمد مهدي ميرلو- سید حسین موسوی

چکیده

 

بررسي آراء و اندیشه‌های تربيتي فيلسوفان، يكي از زمینه‌های پژوهشي متداول در حوزه فلسفه تعليم و تربيت و مقدمه‌ای براي نقد آنها می‌باشد. در این مقاله، با روشی توصیفی – تحلیلی به معرفی اندیشه‌های فلسفي برتراند راسل و بررسی دیدگاه‌های تربيتي اين فيلسوف و رياضيدان برجسته قرن بيستم پرداخته شده است.  

بر اساس یافته‌های پژوهش، راسل توجه به امر تعليم و تربيت را امري فراتر از تحقق حيات آزاد و خردمندانه می‌داند. به زعم راسل، عصر حاضر که پراضطراب‌ترین عصر تاريخ براي بشريت به حساب می‌آید، بيش از هر زمان ديگري خلأ يک جهان بيني صحيح و ايدئولوژي بخردانه را به انسان مدرن گوشزد می‌کند. رهايي از چنين تنگنايي تنها از طريق تعليم و تربيت علمي و نوسازي اجتماع امکان پذير است.

از نظر راسل در بعد فردي، پرورش روح علمي و در بعد اجتماعي، تربيت شهروندان آزاد، هدف‌های اصلي تعليم و تربيت را شکل می‌دهند. راسل با بيان آراء تربيتي خويش به دنبال تحقق آرمان تربيتي شهروندان آزاد جهان است؛ شهرونداني که آزادانديشي، استقلال فکر، انضباطي دروني، توانايي نگريستن به نفع شخصي از نظرگاه عامه و در يک کلام خردورزي و آزادي از مهم‌ترين صفت‌های آنان به شمار مي‌آيد. در پايان، به برخي از  انتقاد­های قابل طرح در نظام تربيتي راسل اشاره می‌شود.

واژه­های کلیدی: مبانی فلسفي برتراند راسل، اندیشه‌های تربيتي، اصول تعلیم و تربیت، تربيت فردي، شهروندي

 
این مقاله در مجله علمی و پژوهشی مبانی تعلیم و تربیت دانشکده فردوسی مشهد چاب شده است برای دریافت متن کامل به لینک حاضر مراجعه کنید
 

برچسب‌ها: فلسفه تعلیم و تربیت, نظام تربیتی راسل
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:16  توسط محمد مهدی میرلو  | 

بررسی مبانی نظری و عملی ادراک زمان

 

محمد مهدی میرلو،سمیه اسدزاده

 نوشته حاضر بخشی از سخنرانی هفتگی پیرامون ادراک زمان است که توسط نویسندگان  در گروه روانشناسی تبریز و زیر نظر دکتر نظری ارایه شده است.

 

تعریف زمان

     قدیس آگوستین در کتاب اعترافات (1937) درباره تعریف زمان چنین می­نویسد:"پس زمان چیست؟ اگر کسی از من در مورد آن سوال نکند جواب آن را می‌دانم، ولی اگر بخواهم برای فردی که این سوال را مطرح کرده آن را توضیح بدهم جواب آن را نمی‌دانم." ارنست پوپل در کتاب مرزهای آگاهی (1986) چنین بیان می­کند:" پیشنهاد می­کنم که سوال در مورد چیستی زمان را کنار بگذارید یا نادیده بگیرید، زیرا هریک از ما بدون اینکه لازم به صحبتی در مورد آن باشد می‌داند که موضوع چیست. هنگامی که از زمان صحبت میکنیم ما باید توجه خود را بیشتر روی سوال دیگری متمرکز کنیم: چگونه انسان به مفهوم درست زمان دست می‌یابد؟" اریکسون (1945) نیز در تعریف زمان می­گوید:" هرچه بشر به ذات این پرسش نزدیک می‌شود که دقیقا زمان چیست، زمان بمراتب سیال­ تر و دست­ نایافتنی‌تر می‌شود." به نظر می­رسد مطابق با دیدگاه آگوستین همه می‌دانند زمان چیست، اما هیچ‌کس توضیح روشنی از آن ندارد.

اهمیت زمان

     به تعبیر اریکسون، نویسنده کتاب تاریخ زمان، امروزه آموختن زمان (ساعت) ابتدایی‌ترین شرط برای هر کسی است که قصد زندگی اجتماعی را دارد. هم­گامی با روند پیچیده و بغرنج اجتماعی­ اقتصادی امروز بدون زمان‌سنج­‌های دقیق امکان‌پذیر نیست. نخستین آموخته‌های یک کودک درک موقعیت مکانی و زمانی است.

زمان در گذشته و حال  

    در عصرحاضر، زمان جزء لاینفک حیات هر فرد به شمار می‌آید و به همین دلیل نیز انسان امروزی بیش از گذشته با پدیده زمان دست به گریبان است. این مساله تا بدانجا قابل طرح است که اندیشیدن به زمان برای انسان امروزی به صورت امری اخلاقی مطرح می‌شود. اما چنین رابطه‌ای نسبت به زمان برای انسان جهان کهن امری کاملا بیگانه به شمار می‌آمد.

در زندگی مردمان اعصار گذشته شتاب­زدگی به ندرت دیده می‌شد و تنها در جهان بردگان این پدیده قابل مشاهده بود و در واقع، شتاب­زدگی از آرمان­های یک شهروند به دور بود.


ارتباط کارکرد زمان با سایر کارکردها

     ارنست پوپل بیان می‌کند که آزمایش‌ها نشان می‌دهد بیمارانی که کارکرد زمانی آنها بهتر شده این امر به بهبود توانایی زبانی آنان کمک کرده است. در اینجا نیز این تحقیقات موفق بوده است. بیمارانی که بخاطر سکته در تشخیص برخی حروف مشکل داشتند، بعد از «آموزش زمان» خیلی بهتر شده‌اند. به این طریق یک انتقال اساسی از سطح کارکرد زمانی به سطح کارکرد زبانی صورت گرفته است. گروهی آمریکایی مشاهدات مشابهی در مورد کودکان مبتلا به زبان­‌پریشی داشتند. نزد این کودکان غالبا آهسته شدن کار روی محرک‌ها مشاهده می­شود و «آموزش زمان» در اینجا نیز می‌تواند مفید باشد. آزمایشات روی بیمارانی که دچار صدمه مغزی هستند و مشکلات زبانی دارند و کودکانی که دچار اختلال خواندن و نوشتن هستند نشان می‌دهد که انسان برای صحبت کردن، خواندن و نوشتن نه تنها باید توانایی زبانی داشته باشد، بلکه باید شرایط زمانی مغز در ارتباط با کارکرد اطلاعات نیز مهیا باشد. در درمان نیز باید به این جنبه نورونی (عصبی) توجه شود.

 

پیچیدگی فرایند ادراک زمان

     زماني مي­توان از وقوع امري در يک زمان و يا در زمان­هاي متفاوت سخن به ميان آورد که مفهوم زمان را از پيش فرض کرد. با وجود حضور فراگير زمان در جهان تجربي، احساس زمان احساس ويژه بشمار مي­آيد. ناملموس بودن، فقدان وجود اندام حسي خاص براي ادراک زمان و عدم متناظر بودن زمان ادراکي با زمان فيزيکي موجب شده است که عوامل بسياري مانند توجه، حافظه، انگيختگي و حالت­هاي هيجاني همگي  تعديل­‌کننده­‌هاي بالقوه ادراک زمان در نظر گرفته شوند. طيف وسيعي از پژوهش­‌ها پيرامون زمان روانشناختي و پردازش زماني انجام شده است و همه اين پژوهش­‌ها زمان را به عنوان يک جنبه اصلي از حيات انسان در نظر گرفته و بر اين نکته تاکيد کرده‌­اند که هيچ شکلي از رفتار نمي­تواند بدون ارجاع به زمان تعريف شود.

     ادراک زمان در قالب يک فرايند انطباقي از يکسو موجب تسهيل پيش­بيني رويداد­ها مي­شود و از سوي ديگر سازماندهي و طراحي رفتار­هاي آينده را فراهم مي­‌آورد. هر چند فرايند ادراک زمان به عنوان يک نيروي هدايت­‌کننده در رفتار انسان ايفاي نقش مي­کند، ولي به طور معمول ما از چنين فرايندي در ساختار شناختي خود آگاهي نداريم.

نوروسایکولوژی ادراک زمان

       ادراک زمان، کارکردي انطباقي است که به فرد امکان مي­دهد رويدادها را پيش­بيني کند. پردازش اطلاعات زماني، توانايي شناختي پيچيده­اي است که مطابق با يافته­‌هاي اخير مناطق مختلفي از مغز در اين فرايند درگير است. ابداع تکنيک­هاي جديد در 15 سال اخير موجب شده است پيرامون پردازش اطلاعات زماني پژوهش­هاي دقيق­تري در حوزه­هاي نوروساينس و نوروسايکولوژي صورت گيرد. نتايج اين پژوهش­ها شواهد بيشتري در تاييد اين مدعا فراهم مي­‌آورد که ساختارهاي ويژه­اي در مغز انسان در پردازش اطلاعات زماني نقش ايفا مي­کنند. در واقع، بازنمايي صحيح زمان وابسته به يکپارچگي سيستم­هاي عصبي چندگانه است. ادراک زمان توانايي شناختي پيچيده­اي است که مناطق مختلفي از مغز شامل مخچه (cerebellum)، عقده­‌هاي پايه (basal ganglia) و قشر پيشاني (frontal cortex) را درگير مي­‌کند (کاسيني، ايوري، 1999). بیش از 40 سال پیش، ایده­‌ی درگیری مخچه در پایه‌­های بیولوژیکی پردازش زمان یک فرضیه‌­ی جدی بشمار می­آمد، اما در 20 سال اخیر نقش مخچه بیش از پیش مورد توجه واقع شده است (گرندین،2010). عقده­‌های پایه که بطور متداول به کنترل حالت بدن و حرکت مربوط است، در عین حال واسطه‌­ی فرایندهای اطلاعات زمانی نیز بشمار می‌­آید. یافته‌­ها نشان می­دهد که عقده­‌های پایه برای ارزیابی دقیق زمان ضروری و حیاتی است. تقریبا همه شواهد نشان می­دهد که کارکرد قشر فرونتال به ویژه پیش­‌پیشانی (prefrontal) در نیمکره­‌ی راست، واسطه­‌ی توانایی­های پردازش اطلاعات زمانی برای ارزیابی­های فواصل طولانی وابسته به تکالیف افتراق مدت زمان است (تاپلاک و همکاران، 2006). بیماران دارای آسیب­های مخچه‌­ای تیزی و دقت ضعیف­تری در تکالیف ادراک زمان نشان می­دهند که مستلزم زمان­بندی و تعیین وقت دقیق است (کاسینی و ایوری، 1999). در واقع، بسیاری از آسیب­های مربوط به زمان­بندی از مخچه نشات می­گیرد. آسیب مخچه­‌ای توانایی برای افتراق فواصل زمانی در دامنه­‌ی میلی‌­ثانیه تا ثانیه را موجب می­شود؛ در حالیکه آسیب لوب فرونتال باعث نقص­‌هایی در افتراق زمانی تنها در دامنه‌­ی ثانیه‌­ها می­شود (تاپلاک و همکاران، 2006). از سوی دیگر، مطالعات نشان می­دهد که عقده­‌های پایه به شدت درگیر نگهداری زمان و فرایندهای ادراک زمان است (اسمیت، 2002). پژوهش­هایی که FMRI را بکار برده­اند، درگیری عقده­‌های پایه در مراحل اولیه­‌ی فرایند زمان­بندی یعنی رمزگذاری کردن فواصل زمانی را تایید کرده‌­اند (گرندین، 2010).

    بیماران دارای آسیب­‌های مخچه‌­ای تیزی و دقت ضعیف­تری در تکالیف ادراک زمان نشان می­دهند که مستلزم زمان­بندی و تعیین وقت دقیق است. در واقع، بسیاری از آسیب­های مربوط به زمان­بندی از مخچه نشات می­گیرد. آسیب مخچه‌­ای توانایی برای افتراق فواصل زمانی در دامنه­‌ی میلی­‌ثانیه تا ثانیه را موجب می­شود؛ در حالیکه آسیب لوب فرونتال باعث نقص­هایی در افتراق زمانی تنها در دامنه­‌ی ثانیه‌­ها می­شود. از سوی دیگر، مطالعات نشان می­دهد که عقده­‌های پایه به شدت درگیر نگهداری زمان و فرایندهای ادراک زمان است. پژوهش­هایی که FMRI را بکار برده­اند، درگیری عقده­‌های پایه در مراحل اولیه­‌ی فرایند زمان­بندی یعنی رمزگذاری کردن فواصل زمانی را تایید کرده­اند.

ادراک زمان و ADHD

       والدين کودکان داراي ADHD به طور متناوب گزارش مي­کنند که کودکان آنها حس ضعيفي از زمان دارند. اين کودکان در قياس با کودکان فاقد ADHD کمتر احتمال دارد که اطلاعات درباره­‌ی گذشته را به منظور برنامه‌­ريزي براي آينده در ذهن خود نگه دارند. والدين اين کودکان اغلب گزارش مي­کنند که آنها شروع به پاسخ دادن مي­کنند پيش از آنکه نوبت آنها براي پاسخ گفتن فرا برسد.

    پژوهش­هاي تصويرنگاري عصبي در افراد داراي ADHD شواهدي را فراهم مي­کند مبني بر اين مساله که مناطق مغزي درگير در ادراک زمان در واقع همان مناطق اصلي مغز هستند که در  ADHD آسيب مي­بينند. نقص ادراک زمان در کودکان ADHD از طريق کاربرد تکاليف توليد زمان، بازتوليد زمان و افتراق زمان تاييد شده است. نقص در مهارت­های پردازش زمانی ممکن است نقش مهمی در نقص­هایی که در ADHD مشاهده می­شود بازی کند. تکانش­گری می­تواند به عنوان یک سبک رفتاری به لحاظ زمانی نابهنگام و نامناسب که پاسخ­‌ها سریع و با بی­دقتی و بدون توجه به پیامدهای بعدی آن ایجاد می­شود تعریف شود.

روش‌های اندازه­گیری ادراک زمان

      روش­هاي مختلفي براي اندازه­گيري ادراک زمان وجود دارد که عبارتنداز: برآورد زمان، توليد زمان، بازتوليد زمان، و افتراق زمان (کوارتر، زيمرمن، نشاط، 2010). برآورد زمان به توانايي فرد در تخمين کلامي زمان عرضه شده يک محرک اشاره دارد. در توليد زمان طول مدت يک فاصله زماني به طور کلامي به فرد گفته مي­شود و از وي خواسته مي­شود که آن فاصله زماني را با نوعي عمل رفتاري مانند روشن نگه­داشتن يک لامپ به همان مدت اعلام شده توليد کند. اين آزمون در ميان آزمون­هاي ادراک زمان ساده­‌ترين نوع است. در آزمون بازتوليد زمان که دشوارترين آزمون ادراک زمان به شمار مي­آيد، يک فاصله زماني به فرد عرضه مي­شود، اما طول مدت آن به صورت کلامي گفته نمي­شود؛ سپس فرد بايد همان فاصله زماني را با روش رفتاري بازتوليد نمايد. در آزمون افتراق زمان، دو محرک حسي به طور متوالي و هر يک به مدت معيني به فرد عرضه مي­شود و او بايد تشخيص بدهد کدام يک از محرک­ها، در مدت زمان بيشتري (يا کمتري) به وي عرضه شده است.

معرفی کتاب

    در زمینه­ی مفاهیم مربوط به زمان می­توان به کتاب مرزهای آگاهی، شکل­گیری زمان و واقعیت در عملکرد مغز نوشته ارنست پوپل اشاره کرد که از 20 فصل شامل مباحثی همچون چارچوب هم­زمانی، کوتاه‌ترین زمان‌های واکنش، آیا مغز به ساعت نیاز دارد؟، محدودیت زمانی آگاهی، مدت زمان در آستانه کسالت، آیا آگاهی وابسته به زبان است؟ و... تشکیل شده است. این کتاب بحثی طولانی را در زمینه مفهوم آگاهی و رابطه آن با تجربه زمانی مطرح می­کند و به مساله آگاهی زمان بر اساس علم اعصاب می­پردازد.

    همچنین می­توان به کتاب تاریخ زمان نوشته تروند برگ اریکسون اشاره کرد. در این کتاب نویسنده خواننده را دعوت می‌کند تا با کنکاشی مهیج درباره پدیده زمان در زندگی بشر نظر بیندازد- کنکاشی در این باره که آیا زمان تنها یک ابزار مفید است یا مستبدی است که ما را بیرحمانه به اطاعت خود وا می‌دارد؟ اساسا، چرا ما شتاب می‌کنیم. این سراسیمگی بخاطر چیست؟ تنگنای وقت و سنگینی زمان چیست که ما خود را اینگونه در باورهای آن یک زندانی احساس می‌کنیم؟ این کتاب برای همه کسانی است که می‌خواهند بیشتر درباره چگونگی دریافت بشر از سنجش، استفاده و سوءاستفاده از زمان در طول تاریخ بشر صحبت کنند و شرحی بر این موضوع است که چگونه ادراک گوناگون ما از زمان بر دیگر عرصه‌های زندگی از جمله دین، سیاست، علوم، تکنولوژی، فلسفه و اقتصاد اثر گذاشته است.

کلیدواژه‌های ادراک زمان

    ادراک زمان (time perception): نوعی فرآیند تطابقی است که موجب سهولت پیش­بینی رویدادها و نیز سازماندهی و طراحی رفتارهای آینده می­شود.

    برآورد زمان (time estimation): به توانایی افراد در تخمین کلامی زمان عرضه شده یک محرک به آنها اشاره دارد.

   تولید زمان (time production): طول مدت یک فاصله زمانی به طور کلامی به فرد گفته می­شود و از او خواسته می­شود تا آن فاصلۀ زمانی را با نوعی عمل رفتاری، مانند روشن نگه­داشتن یک لامپ به همان مدت اعلام شده یا نگهداشتن توپی در دستانش به همان مدت و سپس رها کردن آن تولید کند. این آزمون در میان آزمون­های ادراک زمان ساده­ترین است، چرا که در این حالت فرد طول مدت دقیق فاصله مورد نظر را می­داند.

      بازتولید زمان (time reproduction): دشوارترین آزمون درک زمان به شمار می­رود. در این آزمون، به فرد یک فاصلۀ زمانی عرضه می­شود، اما طول مدت آن به صورت کلامی گفته نمی­شود، سپس او باید همان فاصله زمانی را با روش رفتاری (مانند آزمون­های تولید زمان) بازتولید نماید.

     آزمون­های افتراق زمان (time discrimination): در این آزمون، دو محرک حسی به طور متوالی و هر یک به مدت معینی به فرد عرضه می­شوند و او باید تشخیص دهد که کدام یک از محرک­ها در مدت زمان بیشتری (یا کمتری) به وی عرضه شده است.

    کلمات بازه زمانی (interval) و  مدت (duration) و بخصوص طول مدت زمان (temporal duration) نیز از کلیدواژه‌­های مورد استفاده در ادراک زمان هستند.

منابع

آگوستین، م. ا. (1937). اعترافات آگوستین. (1380). (ترجمه س. میثمی) تهران: انتشارات سهروردی.

اریکسون، ت. ب. (1945). تاریخ زمان. (1385). (ترجمه ا. اسفندیاری) آبادان: انتشارات پرسش.

پوپل، ا. (1986). مرزهاي آگاهي: شکل گيري زمان و واقعيت در عملکرد مغز. (1389). (ترجمه م. خاشابي) تهران: انتشارات ارجمند.

Casini, L., & Ivry, R. B. (1999). Effects of divided attention on temporal processing in patients with lesions of the cerebellum or frontal lobe. Neuropsychology, 13, 10-21.

Grondin, S. (2010). Timing and time perception: A review of recent behavioral and neuroscience findings and theoretical directions. Attention, Perception, & Psychophysics, 72(3), 561-582.

Quartier, V., Zimmermann, G., & Nashat, S. (2010). Sense of time in children with attention-deficit/ hyperactivity disorder (ADHD). Swiss Journal of Psychology, 69(1), 7-14.

Smith, A., Tyler, E., Rogeres, J. W., Newman, S., & Rubia, K. (2002). Evidence for a pure time perception deficit in children with ADHD. Journal of Child Psychology and Psychiatry, 43(4), 529-542.

Toplak, M. E., Dockstader, C., & Tonnock, R. (2006). Temporal information processing in ADHD: Findings to date and new methods. Journal of Neuroscience Methods, 151, 15-29.

 


برچسب‌ها: ادراک زمانٰ, روانشناسی و فلسفه زمان
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 23:33  توسط محمد مهدی میرلو  | 


روانشناسی وجودی یا شجاعت زندگي كردن در زمان حال
مهدی میرلو


روان‌شناسي وجودي (existential psychology) رويكردي نوين در روان‌شناسي است كه مدتي كوتاه پس از جنگ جهاني دوم در اروپا به وجود آمد، سپس تا ايالات متحده گسترش يافت. ريشه‌هاي فلسفي اين رويكرد را در انديشه‌هاي فلسفي فيلسوفاني همچون سورن كي‌ير كگارد، فردريش نيچه، مارتين هايديگر، ژان پل سارتر مي‌توان جستجو كرد. از نخستين روان‌شناسان و روانپزشكان وجودي مي‌توان به لوديك بينز وانگر، مدارد باس، ويكتورفرانكل اشاره كرد. دراين ميان، شخصي به نام رولومي (Rollo Reese may) به مدت 40 سال مهم‌ترين سخنگوي روان‌شناسي وجودي در ايالات متحده معرفي شد. رولومي‌ رويكردي نوين اتخاذ كرد كه نه بر مبناي پژوهش علمي كنترل شده بلكه بر پايه تجربه باليني قرار داشت.

او بر دنيا و تجربيات زمان حال انسان‌ها تاكيد مي‌كرد و معتقد بود كه آنها خود مسوول آنچه خواهند شد هستند. وي بيان مي‌كرد كه بيشتر انسان‌ها به خاطر ترس از مواجهه با سرنوشت خودشان، بيشتر آزادي خود را از دست مي‌دهند. در واقع آنها با نفي آزادي خود، از مسووليت انتخاب كردن و آگاهي يافتن از خود مي‌گريزند كه نتيجه آن احساس بيگانگي و بي‌معنايي خواهد بود. در مقابل افراد سالم با به چالش كشيدن سرنوشت خود و تشخيص اجتناب‌ناپذير بودن مرگ، جرات زندگي كردن در زمان حال را نشان مي‌دهند.

رولومي آوريل 1909 در ايالات اوهايو متولد شد. فضاي آرامي در خانواده وي حاكم نبود و والدينش پس از كشمش‌هاي طولاني از هم جدا شدند. مي‌ در دوران نوجواني به هنر و ادبيات علاقه‌مند شد و در رشته‌ زبان و ادبيات انگليسي تحصيل كرد. مدتي نيز به نقاشي كردن و مطالعه و هنر بومي پرداخت. در سفري طولاني در سرتاسر اروپاي شرقي و جنوبي به تدريس انگليسي و نقاشي كردن مشغول بود ولي پس از مدتي به حالتي از احساس تنهايي و بي‌معنايي دچار شد.

خود وي اين دوران را چنين توصيف مي‌كند: «سرانجام به چيزي كه با حسن تعبير،خرد شدن اعصاب ناميده مي‌شد،مبتلا شدم. اين بدان معني بود كه قواعد، اصول و ارزش‌هايي كه در كار و زندگی‌ام داشتم، ديگر كفايت نمي‌كرد. به قدري خسته شده بودم كه براي ادامه دادن تدريس بايد به مدت 2 هفته استراحت كامل مي‌كردم تا انرژي كافي كسب كنم. من در كالج به قدر كافي روان‌شناسي ياد گرفته بودم كه بدانم اين نشانه‌ها به معني آن بودند كه يك چيزي در كل روش زندگي من اشكال دارد.بايد هدف‌ها و مقصود تازه‌اي براي زندگي‌ام پيدا مي‌كردم و نحوه وجود متعصبانه و خشكم را كنار مي‌گذاشتم.»

آشنايي با آلفرد آدلر و شركت در سمينارهاي تابستاني آدلر، اميدي دوباره به وي بخشيد. به همين دليل سال 1933 به ايالات متحده برگشت و در مدرسه الهيات نيويورك ثبت‌نام كرد تا پاسخ‌هايي براي سوال‌هايش در رابطه با ماهيت انسان بيابد.

آشنايي با فيلسوف وجودي پل تيليش (Paull Tillich) كه از آلمان به آمريكا پناهنده شده بود تأثيري شگرف بر انديشه‌هاي فلسفي وي ‌داشت به‌گونه‌اي كه اين دو بيش از 30 سال به دوستي خود ادامه دادند.

از سوي ديگر، آشنايي با هاري استك ساليوان رئيس موسسه روان‌پزشكي، روان‌كاوي و روان‌شناسي ويليام آلانسون وايت و همچنين دوستي با اريك فروم موجب شد كه او در رشته روان‌شناسي ادامه تحصيل دهد و در 40 سالگي دكتري خود را در روان‌شناسي باليني از دانشگاه كلمبيا دريافت كند.

مي‌ در ميانه 30 تا 40 سالگي عميق‌ترين تجربه زندگي خود را كه ابتلا به بيماري سل بود، از سرگذراند. در آن زمان براي بيماري سل درماني وجود نداشت و به همين دليل مي ‌به مدت 3 سال در آسايشگاه مسلولين ساراناك واقع در نيويورك نگه‌داري شد؛ در حالي كه نمي‌دانست زنده خواهد ماند يا اين‌كه خواهد مرد. در اين زمان او به ماهيت بيماري اش بينش‌هايي را كسب كرد.

وي در آسايشگاه مسلولين بيماراني را مشاهده مي‌كرد كه بيماري خود را پذيرفته و نگرشي منفعلانه داشتند كه در نهايت به مرگ آنها منجر مي‌شد. در عين حال گروه ديگري از بيماران با وضعيت بيماري خود مبارزه كرده و در نتيجه زنده مي‌ماندند. فيست در كتاب نظريه‌هاي شخصيت در توصيف اين دوران چنين مي‌نويسد: بعد از اين‌كه مي ‌ياد گرفت به بدنش گوش كند، دريافت كه شفا فرآيندي فعال است نه منفعل. كسي كه مريض است، خواه بيماري او جسماني باشد يا رواني، بايد در فرايند درمان شركت‌كننده‌اي فعال باشد. مي ‌زماني كه از بيماري سل بهبود يافت به اين واقعيت در مورد خودش پي‌برد اما بعدها توانست دريابد كه بيماران روان‌درماني او نيز بايد براي بهتر شدن با اختلالاتشان مبارزه كنند.

از نكات جالب توجه در دوره‌ بيماري مي، نوشتن كتابي در مورد اضطراب بود. وي در نگارش اين كتاب تحت‌تاثير انديشه‌هاي فرويد و بويژه عالم الهيات بزرگ دانماركي، سورن كي يركگارد بود. اين كتاب بعدها تحت‌عنوان معني اضطراب منتشر شد. سال 1958 مي‌ به همراه ارنست آنجل و هنري النبرگر كتابي با عنوان وجود: بعد جديدي در روانپزشكي و روانپزشكي و روان‌شناسي را منتشر كرد. محتواي اين كتاب معرفي مفاهيم درمان وجودي به روان درمانگران آمريكا بود. اما كتاب عشق و اراده (1969) مشهورترين اثر مي به حساب مي‌آيد كه كتاب پرفروش سال شد.

از مهم‌ترين رويدادهاي علمي حيات مي، ‌دريافت جايزه مدال طلاي بنياد روان‌شناسي آمريكا بود كه به پاس يك عمر خدمت به روان‌شناسي حرفه‌اي به وي اهدا شد. مي‌ در دانشگاه‌هاي مختلف همچون هاروارد، پرينستون، كلمبيا، نيويورك و چند دانشگاه مطرح تدريس كرده و رياست انجمن روان‌شناسي نيويورك را برعهده داشت.

وي با نگارش كتاب‌ها و مقالات متعدد به عنوان مشهورترين نماينده جنبش وجودي آمريكا معرفي شده است. با وجود اين، مي‌همواره از هر گونه تلاش در جهت تضعيف روان‌شناسي انتقاد كرده و از تبديل روان‌شناسي وجودي به يك روش بي‌دردسر در رسيدن به خود شكوفايي بشدت انتقاد مي‌كرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 10:43  توسط محمد مهدی میرلو  | 


نوروسايکولوژي ادراک زمان در کودکان داراي اختلال نقص توجه بيش فعال

 

محمدمهدی میرلو دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی عمومی

دکتر محمدعلی نظری دکترای علوم اعصاب از فرانسه


ادراک زمان، کارکردي انطباقي است که به فرد امکان مي­دهد رويدادها را پيش­بيني کند. پردازش اطلاعات زماني، توانايي شناختي پيچيده­اي است که مطابق با يافته­هاي اخير مناطق مختلفي از مغز در اين فرايند درگير است. ابداع تکنيک­هاي جديد در 15 سال اخير موجب شده است پيرامون پردازش اطلاعات زماني پژوهش­هاي دقيق­تري در حوزه­هاي نوروساينس و نوروسايکولوژي صورت گيرد. نتايج اين پژوهش­ها شواهد بيشتري در تاييد اين مدعا فراهم مي­آورد که ساختارهاي ويژه­اي در مغز انسان در پردازش اطلاعات زماني نقش ايفا مي­کنند. در واقع، بازنمايي صحيح زمان وابسته به يکپارچگي سيستم­هاي عصبي چندگانه است.

       از سوي ديگر، پژوهش­هاي نوروسايکولوژي در 40 سال اخير مساله­ی نقص­هاي ويژه در اختلال نقص توجه- بيش­فعالی (ADHD) را در کانون توجه خود قرار داده­اند. ADHD یا اختلال سندروم لوب فرونتال یک اختلال عصبی رشدی است که مدل­های کارآمد فعلی در بهترین حالت از آن به عنوان اختلال کارکرد اجرایی یاد می­کنند. هرچند علل اصلي ADHD هنوز ناشناخته است، با وجود اين بسياري از پژوهش­ها نشان مي­دهند که اين اختلال با لوب فرونتال، عقده­هاي پايه و مخچه در ارتباط است. يافته­ها نشان مي­دهد که نابهنجاري­هاي عصبي­ رواني در ADHD، منجر به نقص­هايي در کارکرد اجرايي به ويژه در تکاليفي که مستلزم پردازش دقيق و سريع اطلاعات و يا پردازش آهسته و دقيق اطلاعات است مي­شود.

در اواخر دهه 1980 پژوهش‌ها پیرامون ADHD بر روی الگوهای پردازش اطلاعات متمرکز شده  و پژوهشگران تاکید کردند که  مشکلات در ادراک زمان و پردازش زمانی در کودکان دارای این اختلال آنگونه که باید و شاید مورد توجه قرار نگرفته است.

پژوهش­ هاي تصويرنگاري عصبي در افراد ADHD  شواهدی فراهم می‌کند مبنی بر اینکه  مناطق مغزي درگير در ادراک زمان در واقع همان مناطق اصلي مغز هستند که  در ADHD  آسيب مي­بينند.

متن کامل مقاله فوق در پنجمین نوروپسیکولوژی ایران ارایه شده است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 15:41  توسط محمد مهدی میرلو  |