صفحات وبلاگ : صفحه ي اصلي 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10


« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools


design : imjava

مقدمه ای بر نورواخلاق (Neuroethics):

 

محمد مهدی میرلو

این نوشته برگرفته از مقاله نوروفلسفه از آغاز تا به امروز است.نخستین مقاله فارسی پیرامون نورواخلاق درحال بررسی و داوری در یکی از مجلات معتبر داخلی است که به پس از چاب در وبلاگ بارگزاری خواهد شد

 

    نورواخلاق زیرشاخه دیگر نوروفلسفه است که در مورد شکاف ها است: شکاف بین نوروساینس و اخلاق، شکاف بین علم و فلسفه و از همه مهم تر شکاف میان ذهن و مغز است. اصطلاح نورواخلاق توسط ویلیام سافایر (William Safire) (2002) مطرح شد و هدف آن تلاش برای رفع این فواصل و شکاف ها با ایجاد رشته ای است که به طور یکسان از فلسفه و نوروساینس نشات میگیرد. روش های جدید تصویربرداری عصبی در تعیین ارتباطات عصبی افرادی که در حال تصمیم گیری اخلاقی هستند، مورد استفاده قرار میگیرد. نتایج چنین آزمایشاتی باعث ایجاد سوالات بسیاری درباره چگونگی استدلال و اینکه دقیقا نقش احساسات در انتخاب عقلانی چیست، میشود.

 

    همانند حوزه ژنتیک، نوروساینس به دنبال پایه های بیولوژیکی ماهیت انسان است. ارتباط بین خود (Self) و مغز، مستقیمتر از ارتباط بین خود و خزانه ژنتیکی هر فرد است. تا همین اواخر، آگاهی بسیار اندکی پیرامون مسائل اخلاقی در حوزه نوروساینس وجود داشت. در اوایل سال 2002، دانشمندان این حوزه به بررسی چنین مسائلی در ادبیات علمی پرداختند و این زیرشاخه جدید علمی به عنوان نورواخلاق نام گذاری شد. برخی از مسائل نورواخلاق به دنبال بررسی پیامدهای عملی تکنولوژی عصبی بر روی انسان ها و جامعه است. پیشرفت فناوری امکان نظارت و دستکاری ذهن انسان را با دقت بیشتر با انواع روش¬ها و مداخلات تصویربرداری عصبی ایجاد کرده است، به گونه‌ای که امروزه ما می¬توانیم حریم خصوصی ذهن انسان ها را نقض کنیم و مردم را نه تنها با اعمالشان بلکه با افکار و تمایلاتشان مورد قضاوت قرار دهیم (Farah, 2005). از سوی دیگر پیشرفت های اخیر در نوروساینس منجر به ایجاد بحث های مرتبط با مسائل اخلاقی و در نهایت حوزه نورواخلاق شده است. در واقع، می توان نورواخلاق را بعنوان مطالعه روابط میان مشاهدات نوروساینس و مفاهیم اخلاقی تعریف کرد.

 

راسکیز (2002) بین علم اخلاق نوروساینس (Ethics of Neuroscience) و نوروساینس علوم اخلاقی (Neuroscience of Ethics) تمایز قائل شده است. علم اخلاق نوروساینس با مسائل اخلاقی در نوروساینس سروکار دارد که ناشی از ایجاد اشکال جدید مداخلات بر روی مغز هستند؛ در حالیکه نوروساینس علوم اخلاقی به بررسی مکانیزم های عصبی می-پردازد که احتمالا زمینه ساز مفاهیم و رفتارهای اخلاقی مثل رضایت آگاهانه، قضاوت اخلاقی، اراده آزاد و... هستند.



:: برچسب‌ها: نورواخلاق, نوروفلسفه
ن : محمد مهدی میرلو
ت : شنبه یازدهم مرداد 1393
 

 

نقش جنسیت، والانس و برانگیختگی لغات فارسی داراي بار هیجانی بر ادراك زمان

 

محمدعلی نظري ، نسرین راستگار هاشمی، سمیرا دمیا ، سمیه سعیدي دهاقانی ، مجتبی سلطان لو ، محمد مهدي میرلو

 مقاله حاضر در شماره پاییز و اسفندماه 92 در مجله علمی پژوهشی شناخت اجتماعی بچاب رسیده است

 

مقدمه: طیف وسیعی از پژوهش ها نشان داده اند که مدت زمان ادراك شده، ازعوامل متعددي تأثیر می پذیرد. فرضیه مطالعه حاضر این بود که جنسیت و بارهیجانی (والانس و برانگیختگی) لغات فارسی باعث خطا در ادراك زمان می شوند. روش: در این آزمایش، 58 نفر از دانشجویان پسر و دختر مقطع کارشناسی دانشگاه تبریز به صورت داوطلبانه شرکت کردند. به همه شرکت کنندگان با استفاده از آزمون رایانه اي، مجموعه اي از کلمه هاى فارسی داراي بارهیجانی (در پنج بعد: شاد، آرامش بخش، خنثی، خشونت آمیز و غمگین) به مدت 800 و 2000 میلی ثانیه نشان داده شد تا بازتولید کنند. داده ها با استفاده از آزمون تحلیل واریانس با اندازه هاي مکرر سه عاملی، آزمون تحلیل واریانس یک راهه، آزمون هاى تی مستقل و تى وابسته تحلیل شدند. یافته ها: یافته ها نشان داد که میزان خطا (کم تخمینی)، براي مدت زمان بلند بیشتر از میزان خطا براي مدتزمان کوتاه بوده است. همچنین میزان تغییرپذیري در واژه هاي شاد و آرامش بخش به طور معناداري بالاتر از میزان تغییرپذیري در واژه هاي خشونت آمیز، غم انگیز و خنثی است. نتیجه گیري: یافته هاي این پژوهش نشان میدهد که هیجان برادراك زمان تأثیر میگذارد. اساس تفسیر این نتایج مدل هاي توجهی ادراك زمان و مدل هاي مبتنی بر انگیختگی زمان است.

لینک دانلود متن کامل مقاله:http://journals.pnu.ac.ir/article_727_77.html



:: برچسب‌ها: ادراک زمان, هیجان
ن : محمد مهدی میرلو
ت : سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393


معرفی سایت تخصصی نوروساینس و علوم شناختی

 

 


 راه اندازی سایت تخصصی نوروساینس و علوم شناختی با همکاری

اساتید ودانشجویان حوزه های مرتبط با نوروساینس و علوم شناختی


همکاران سایت :

 

دکتر محمد علی نظری  استاد دانشگاه تبریز و فارغ التحصیل رشته

نوروساینس از فرانسه  

 

دکتر مظاهر رضایی استادیار گروه روانشناسی بالینی دانشگاه علوم

پزشکی زنجان

 

دکتر مجتبی سلطانلو دانشجوی دکترای نوروساینس دانشگاه توبینگن

آلمان

 

دکتر سید حسین موسوی

 

آقای مجید رمضانی  کارشناس ارشد هوش مصنوعی

 

آقای محمد مهدی میرلو کارشناس ارشد روانشناسی عمومی

 

خانم مهسا احدیان کارشناس روانشناس بالینی

 

بخشی از مقالات :

 

نوروفلسفه از آغاز تا به امروز

 

بررسي رابطه بين هوش معنوي و سلامت رواني دانشجويان

 

اخلاق ماشين: چالش ها و رويکردهاي مسائل اخلاقي در هوش

مصنوعي و ابرهوش

 

ماهیت زبان و ارتباط در نخستی ها

 

نورون های آینه ای و نظریه یادگیری تداعی گرا

 

طراحی و ساخت آزمون رایانه ای برای اندازه گیری آستانه افتراقی

زمان

 

نوروپسیکولوژی یوگا و ادراک زمان

 

نورومعماری: پیوند میان نوروساینس و معماری

 

آدرس سایت :


http://ncognitivescience.com/

 

 

 



:: برچسب‌ها: سایت نوروساینس و علوم شناختی
ن : محمد مهدی میرلو
ت : سه شنبه دوازدهم فروردین 1393

نورون های آینه ای  و نظریه یادگیری تداعی گرا



مقاله حاضر در ششمین سمپوزیوم نوروپسیکولوژی ایران - آذرماه 92 - در تهران در قالب پوستر پذیرفته و ارائه شد و متن کامل آن در مجموعه مقالات ششمین سمپوزیوم نوروپسیکولوژی ایران بزودی منتشر خواهد شد.


زهرا باقری  دکتر مظاهر رضایی  محمد مهدی میرلو

 

مقدمه و هدف: کشف تصادفی نورون های آینه ای(Mirror Neurons) در دهه ۱۹۹۰ موجب شد که این پدیده به عنوان مهمترین کشف در حوزه علوم اعصاب در دهه پایانی قرن بیستم در نظر گرفته شود. نورن های آینه ای طبقه  خاصی از نورون های دیداری- حرکتی هستند که ابتدا  در ناحیه F5  قشر پیش حرکتی میمون های ماکاک (Macaque monkeys)کشف شدند.این نورون ها هم زمانی که میمون عمل خاصی را انجام می داد و هم  هنگامی که این میمون ،میمون یا انسان دیگری را در حال انجام عملی مشابه مشاهده می کرد فعال می شدند. نورون های آینه ای شاید محصول ثانویه یادگیری تداعی گراassociative learning)) باشد.سیستم نورن های آینه ای ظاهرا دارای ظرفیتی است که متضمن بازنمایی فراوجهی ((supermodel representation از عمل است ،و به عنوان پلی میان مناطق پردازش دیداری و قشر حرکتی (میان دیدن و عمل کردن) عمل می کند.هرچند سیستم نورون های آینه ای در ارتباط با اعمال دست مورد پژوهش و بررسی قرار گرفته است اما بنظر می رسد سایر موارد مانند حالات چهره و بیان، و حتی حرکات چشم نیز با سیستم نورون های آینه ای در ارتباط است.


روش بررسی: این مطالعه بصورت مروري و بررسي مقالات منتشر شده به ویژه در یک دهه اخیر در زمینه نورون های آینه ای و نظریه یادگیری تداعی گرا است.


يافته ­ها: تعداد قابل توجهی از داده های تایید شده به صورت غیر مستقیم نشان می دهند که نورون های آینه ای در انسان نیز وجود دارد. شواهد ذکر شده برگرفته از آزمایشات تصویرنگاری مغزی و نوروفیزیولوژیکی است.شواهد نوروفیزیولوژیکی اثبات می کند هنگامی که افراد عملی را که توسط فرد دیگری انجام می شود را مشاهده می کنند قشر حرکتی آنها در غیاب هرگونه فعالیت حرکتی آشکار، فعال می شود.


نتيجه­ گيري: تبیین تداعی گرا استدلال می کند که نورون های آینه ای از تجارب حسی حرکتی برآمده اند، و بسیاری از این تجارب در طی کنش متقابل با دیگران بدست می آید.از این رو اگر تبیین تداعی گرا درست باشد، سیستم نورون های آینه ای محصول کنش متقابل اجتماعی است. کشف نورون های آینه ای یک مکانیسم بالقوه عصبی را برای تقلید اعمال  پیشنهاد می کند و در فهم کنش های اجتماعی می تواند مفید باشد.بنابراین تبیین تداعی گرا دلالت می کند که نورون های آینه ای یک فرآورده (product) است و همچنین یک فرایند(process) از تعاملات اجتماعی می تواند درنظر گرفته شود.


کلیدواژه ­ها: نورون های آینه ای، یادگیری تداعی گرا

 

مقدمه :

نورونهاي آينه اي توسط دانشمند ايتاليايي بنام ويتوريو گاليزي(Vittorio Gallese)  و همكارانش در دانشگاه پارما (Parma) در سال 1998 كشف گرديد. وی با آزمايشات خود به اين نتيجه رسيد كه يك هماهنگي ديداري- حركتي غير ارادي بين مغز مشاهده گر و عامل يك فعاليت فيزيكي وجود دارد. در حقيقت اين گروه از سلولها دقيقاً مانند آينه عمل مي كنند و به همين دليل نورونهاي آينه اي نام گرفته اند.آزمايش وي كه تحت كنترل تصوير برداري مغناطيسي عملكردي(FMRI) بر روي مغز ميمون مشاهده گر انجام شد شامل حركت دست براي برداشتن مواد خوراكي بود.در واقع نورونهای آينه اي(MN) گروهي از نورونهاي قشر خاكستري مغز هستند  که نقش آنها به عنوان هماهنگي ديداري يك شخص با فعاليتهاي انجام شده توسط ديگري تعریف می شود. اين نورونها هم در هنگام عملكرد خود فرد و هم در هنگام مشاهده اعمال حسي- حركتي در افراد ديگر از خود فعاليت نشان مي دهند و مانند پلي بين مغزها عمل مي كنند .نورونهاي آينه اي پاسخگوي سؤالات مهمي درباره تكامل، زبان و فرهنگ انسان است و شناخت عملكرد آنها احتمالاً درك واقعيت انسان را نيز امكانپذير مي نمايد.


در ابتدا نورن های آینه ای طبقه  خاصی از نورون های دیداری- حرکتی درنظر گرفته شدند که  در در ناحیه F5  قشر پیش حرکتی میمون کشف شدند.این نورون ها هم در زمانی که میمون عمل خاصی را انجام می داد و هم  هنگامی که این میمون، میمون یا انسان دیگری را در حال انجام عمل مشابه مشاهده می کرد تخلیه الکتریکی می شدند. دانشمندان مشاهده کردند که وقتی میمون برای برداشتن چیزی با دهان یا دست حرکت می‌کند نورونهایی در ناحیه  F5قشر پیش حرکتی (premotor cortex) فعال می‌شوند. همچنین مشخص شد  که سیستم نورونهای آینه‌ای سیستمی فراگیر در مغز است به طوری که شواهدی مبنی بر وجود چنین واکنش بیولوژیکی در سلولهای شیار تمپورال فوقانی  (Superior temporal sulcus)یافت شده که وجود نورونهای آینه‌ای در آن ناحیه را مشخص می‌کند .همچنین نقشی را برای قسمتهای آمیگدال (Amygdal) و قشر اوربیتوفرونتال (Orbitofrontal cortex) مغز در سیستم نورونهای آینه‌ای مطرح شده است.


انطباق مهمترین خصوصیت نورن های آینه ای است و زمانی که میمون فعالیت مشابهی را مشاهده و یا انجام می دهد نورون های آینه ای در حالت شلیک قرار می گیرند.دیدن فعالیت دیگر افراد به طور خودکار ناحیه هایی از مغز را فعال می کند که به سیستم نورون های آینه ای (MNS)  متعلق اند و فرض می شود  که به مشاهده و اجرا فعالیت مرتبط می باشند. مطالعات نشان می دهد که نورون های آینه ای نه تنها از تکامل نشأت می گیرند بلکه از تجربه حسی حرکتی و بیش از همه از تعامل با دیگران بدست می آیند. بنابراین تبیین تداعی گرا(associative)، دلالت می کند که نورون های آینه ای یک فراورده (product) است و همچنین یک فرایند(process) از تعاملات اجتماعی می تواند در نظر گرفته شود.

یکی از مباحث مطرح و چالش برانگیز در حوزه های نورونهای  آینه ای طرح این سوال است که آیا انسان ها نیز دارای "سیستم نورون های آینه ای"هستند؟ شواهد ارایه شده توسط برخی از محققین حاکی است که سیستم نورون های آینه ای مشابه با آنچه در میمونها وجود دارد در انسان نیز وجود دارد. از طرفی این سیستم در انسان نقشی بنیادی در تقلید عمل(action imitation)ایفا میکنند و به همین دلیل برخی از تحقیقات بر حول موضوع ارتباط تئوری تکامل زبان و ارایه شواهدی مبنی بر ارتباط صریح میان زبان و نورون های آینه ای تمرکز کرده اند. شواهد بسیاری وجود یک شبکه قشری با ویژگیهای نورونهای آینه ای را در انسان تأیید میکند. این سیستم در انسان درگیر فهم اعمال و نیات دیگران در ورای اعمالشان است و این امر مکانیسم های یادگیری مشاهده ایرا مورد تاکید قرار می دهد. شواهد برگرفته از آزمایشات تصویرنگاری مغزی و نوروفیزیولوژیکی اثبات می کند هنگامی که افراد عملی را که توسط فرد دیگری انجام میشود مشاهده می کنند قشر حرکتی آنها در غیاب هرگونه فعالیت حرکتی آشکار فعال می شود. طیف وسیعی از مطالعات نشان می دهند که  مشاهده فعالیت هایی که توسط دیگران انجام می شود شبکه پیچیده ای را در انسان فعال می کند که  بوسیله مناطق پس سری ،گیجگاهی و دیداری آهیانه ای شکل می گیرند  و مناطق قشری در  این کارکرد اساساً حرکتی هستند.مطالعات TMS نشان داد که مشاهده منفعلانه حرکت بازو، دست و انگشتان منجر به فعالیت انتخابی ماهیچه های درگیر در تولید حرکت مشاهده شونده می شود.تصویر برداری عصبی وجود دوشبکه اصلی با ماهیت نورون های آینه ای را نشان می دهد: یکی در لوب پاریتال و قشر پیش حرکتی به علاوه بخش دمی شکنج فرونتال تحتانی(که به آن سیستم آینه ای پاریتو فرونتال می گویند) و دیگری در قسمت آنتریومدیال فرونتال قشر (که به آن سیستم آینه ای لیمبیک گفته می شود). سیستم آینه ای پاریتوفرونتال در تشخیص رفتار ارادی نقش دارد، در صورتی که سیستم آینه ای لیمبیک در تشخیص رفتار احساسی نقش دارد.


یادگیری تداعی گرا

تداعی گرایی((associationism این مسأله را بررسی می کند که چگونه ممکن است رویداد ها یا ایده ها به نحوی در ذهن ، یکدیگر را تداعی کنند و موجب نوعی یادگیری شوند.این نوع از یادگیری می تواند  ناشی از عوامل  مختلفی مانند مجاورتcontiguity) ) ،شباهت ها(similarity)یا تضاد (contrast) باشد. تبیینی ارائه شده است مبنی بر اینکه نورون های آینه ای محصول یادگیری تداعی گرا هستند. این نوع یادگیری ویژگی انطباق نورن های آینه ای را در روند تکامل افراد ایجاد می کند. نورن های حرکتی تبدیل به نورون های آینه ای می شوند، و مکانیسمی که بین یادگیری تداعی گرا میانجی گری می کند  محصول تکامل است.نظریه تداعی گرا سه مزیت اصلی را داراست

1-    نظریه تداعی گرا تلقی قابل قبولی را از ریشه نورون های آینه ای پیشنهاد می کند و مبنای  آنها و خصوصیات دقیق تری از این نورون ها را توضیح می دهند.

2-    شواهدی را ارائه  می دهد که نورون های آینه ای در محدوده فعالیت های شناخت اجتماعی مشارکت  دارند، اما نقش اصلی و به خصوصی در فهمیدن فعالیت ها بازی نمی کنند .

3-    نهایتاً نظریه  تداعی گرا توسط داده های اخیر که نشان داده اند، حتی در نوجوانی، سیستم نورون های آینه ای می تواند توسط یادگیری های حسی حرکتی  سازماندهی مجدد بشوند، حمایت می شود .

           تبیین تداعی گرا  استدلال می کند که نورون های آینه ای از تجارب حسی حرکتی (sensorimotor)نشأت می گیرند که بسیاری از این تجارب در طی کنش متقابل با دیگران بدست می آید.از این رو اگر این تبیین درست باشد، سیستم نورون های آینه ای محصول کنش متقابل اجتماعی است . فرضیه تداعی گیرا خصوصیت انطباق نورن های آینه ای را با توجه به تجارب قبلی میمون ها توضیح می دهد. به طور مثال، هرگاه میمون فعالیت چنگ زنی را به وسیله هدایت دیداری انجام می دهد، نورون های آینه ای(در گیر در انجام چنگ زنی) و نورون های دیداری(درگیر در هدایت دیداری چنگ زنی) فعال  می شوند. در طی یادگیری تداعی گرا، فعالیت های مرتبط به نورون های حرکتی چنگ زنی خصوصیت انطباقی اضافی ای می دهد؛ آنها تبدیل به نورن های آینه ای می شوند. به همین دلیل این نورون ها تنها در زمانی که چنگ زنی انجام می شود شلیک نمی کنند، بلکه همچنین در زمانی که این فعالیت مشاهده می شود نیز شلیک می کنند.


نتیجه گیری :

نورون های آینه ای دسته از نورون ها هستند که هنگام انجام یک حرکت و نیز در هنگام مشاهده انجام حرکت توسط دیگری فعال می شوند. همچنین شنیدن صدای انجام حرکات نیز می تواند منجر به فعال شدن نورون های آینه ای شود. علاوه بر درک حرکات خود و دیگران که توسط نورون های آینه ای صورت می گیرد درک حس ها، هیجانات و درد سایرین نیز می تواند از طریق عملکرد سیستم های مشابهی صورت بگیرد.پيش بيني مي شود كه نورونهاي آينه اي در علم روانشناسي تحولي همانند DNA  در علم بيولوژيك ايجاد كند و چهارچوب واحدي را براي توضيح توانايي هاي ذهني بشر كه هنوز ناشناخته مانده فراهم كند . در سال های اخیر پیشنهاد شده است به جای نورون های آینه ای از اصطلاحات دیگری مانند سیستم آینه ای استفاده شود.

این مساله امری بدیهی است که اگر ما می خواهیم زنده بمانیم باید فعالیت های دیگران را بفهمیم.بنابراین، بدون فهمیدن فعالیت، سازماندهی اجتماعی غیرممکن است. در مورد انسان ، قوه ذهنی و استعداد فکری دیگری وجود دارد که وابسته و منوط به مشاهده کردن فعالیت های دیگران است و آن  یادگیری تقلیدی است. برخلاف بسیاری گونه ها، ما می توانیم از طریق تقلید یاد بگیریم، و این استعداد ذهنی پایه فرهنگ انسان است.در این میان ،نورون های آینه ای مانند پلی میان مغز انسانها عمل کرده و  پیشنهاد می شود که  نورون های آینه ای کلیدی برای توضیح بسیاری از جنبه های شناخت اجتماعی، شامل توانایی فهمیدن فعالیت های دیگران، خواندن ذهن ها، تقلید و  ارتباط برقرار کردن بین ژست و گفتار در نظر گرفته شود.

تبیین  تداعی گرا با وجود نورون های آینه ای در میمون و انسان کاملا سازگار است، اما پیشنهاد می کند که باید در استفاده از اصطلاح"سیستم نورون های آینه ای" محتاط باشیم. "سیستم" معمولاً به مجموعه ای از بخش های در حال تعامل اشاره دارد که به وسیله عامل یا پروسه خارجی برای هدفی مشخص سازماندهی شده است. اگر نورون های آینه ای انطباق دارند –اگرآنها توسط انتخاب طبیعی"سازماندهی " شده اند_  در این جهت آنها تشکیل سیستم می دهند. اگر نورن های آینه ای محصول ثانویه یادگیری تداعی گرا باشند شاید دارای اثرات سودمند مختلفی هستند اما هدف ویژه و خاصی ندارند و اثرات ترکیب شده آنها می تواند در نتیجه خود سازمان دهی باشد. بنابراین، استفاده از اصطلاح "سیستم نورون های آینه ای" نباید این حقیقت را مبهم کند که کارهای بیشتری برای کشف اینکه چگونه و در چه وسعتی فعالیت نورون آینه ای سازمان دهی شده است نیاز است.تبیین تداعی گرا استدلال می کند که نورون های آینه ای از تجارب حسی حرکتی برآمده اند، و بسیاری از این تجارب در طی کنش متقابل با دیگران بدست می آید.از این رو اگر تبیین تداعی گرا درست باشد، سیستم نورون های آینه ای محصول کنش متقابل اجتماعی است. کشف نورون های آینه ای یک مکانیسم بالقوه عصبی را برای تقلید اعمال  پیشنهاد می کند و در فهم کنش های اجتماعی میتواند مفید باشد.بنابراین تبیین تداعی گرا دلالت می کند که نورون های آینه ای یک فرآورده (product) است و همچنین یک فرایند(process) از تعاملات اجتماعی می تواند درنظر گرفته شود.

 

منابع :

وحید نجاتی، فاطمه بذر افکن،ستار آثارجمعی.شناخت اجتماعی و کنترل حرکتی:شواهدي از اثر مشاهده وضعیت تعادلی بر نوسان وضعیتی. پژوهش در علوم توانبخشی/سال 9/شماره 1/فروردین و اردیبهشت

مروري بر سیستم نورون هاي آینه اي.آرش سر آزاد،اباذر یاري،اسرین بابا حاجیان،محمد تقی جغتایی.تازه هاي علوم اعصاب فصل نامه مقاله هاي علمی،سال هشتم،شماره 37- 38،بهار و تابستان 1391

رابرت استرنبرگ. روان نشناسی شناختی.ترجمه سید کمال خرازي،اله حجازي .تهران ، انتشارات پژوهشکده علوم شناختی،ویرایش چهارم، 1391

 

Cecilia Heyes. Making Mirrors: The Role of Associative Learning in the Development of Mirror Neurons All Souls College & Department of Experimental Psychology University of Oxford

Marco Iacoboni. Imitation, Empathy,and Mirror Neurons. Annu. Rev. Psychol. 2009. 60:653–70

Cecilia Heyes. Where do mirror neurons come from Neuroscience and Biobehavioral Reviews 34 (2010) 575-583.2009

Vittorio Gallese. Mirror Neurons, Embodied Simulation, and the Neural Basis of Social Identification.Psychoanalytic Dialogues,19:519–536, 200

;}



:: برچسب‌ها: نورون های آینه ای, یادگیری تداعی گرا
ن : محمد مهدی میرلو
ت : سه شنبه بیستم اسفند 1392

در مورد ژاک لکان


 

محمد مهدی میرلو

سمیه اسدزاده

ژاک لکان (Jacques Lacan) ) به عنوان با نفوذترین روانکاو بعد از فروید نمونه ­ای از پزشکی است که تسلیم عمل­گرایی و تجربه­ گرایی افراطی نشد.لکان قطعا پرکار ترین روانکاو فرانسوی نیز بوده و 27 سال سیمینار هفتگی که در 27 جلد در دسترس است و دو جلد موسوم به نوشتارها از پیچیده ترین متون قرن حاضر است و در واقع آثار لکان بالغ بر چندین ده هزار صفحه است. به تعبیر دکتر میترا کدیور لکان قسمت اعظم عمر خود را صرف سه کلمه کرد: «بازگشت به فروید» و با این تلاش تئوری فروید را به منتها درجه گسترش داد. وی در دهه­ ی 1930 با هدف بازگشت به فروید به تبیین و اشاعه­ ی نظریه فروید پرداخت. نکته­ ی اصلی این بازگشت قرار دادن زبان به عنوان ساختار اصلی در حوزه نظر و عمل است. دستاورد عمده ­ی لکان این بود که توانست با متاثر شدن از آثار زبان­شناسانی چون فردینان دو سوسور (Ferdinand de Saussure) و رومن یاکوبسن (Roman Jakobson) ناخودآگاه را مانند یک زبان ساختار یافته معرفی کند. به دنبال این طرز تفکر و عملی کردن آن در روانکاوی در طول بیش از 50 سال، لکان یک نظریه­ ی جامع و پیچیده­ ی روان­شناختی و روانکاوی بر پایه ­ی زبان ارائه داد. وی بر این باور است که روانکاوی بدون گفتار و زبان موجودیت ندارد و با پیوند اندیشه­ های فروید و زبان ­شناسی باید درک شود. از این­رو برای فهم لکان باید بپذیریم که او واقعیت را در محدوده ­ی زبان تعریف می­کند و معتقد است روابط انسانی نیز در فضایی زبانی شکل می­گیرد، بنابراین ما نیز ذاتا در محدوده­ ی ساختارمند زبان قرار داریم. لکان کوشید نشان دهد ناخودآگاه آدمی نیز از ساختاری شبیه ساختار زبان برخوردار است. یعنی همان نظام دال و مدلولی که در نظام زبانی حاکم است، در ساختار ناخودآگاه انسان نیز دارای مصداق بیرونی است. به عبارت دیگر، همچنان که بکارگیری دال­هایی همچون حروف، به فراخور نوع کاربردشان، مدلول ­هایی را در ذهن مخاطب ایجاد می­کنند، ناخودآگاه ذهن نیز در موقعیت­ های مختلف قادر است که در تماس با برخی عناصر بیرونی همچون مزه ­ی خوراکی­ ها، رایحه ­ی­ برخی اشخاص یا اشیا و حتی دیدن برخی تصاویر که به صورت دال­هایی در ذهن پدیدار می­شود، خاطراتی را از گذشته و دوران کودکی در ذهن ما زنده می­کنند که این خاطرات مصداق­ های همان مدلول ­اند. او با مشاهده اینکه روانکاوی در حال حرکت به سمت نوعی رفتارگرایی است، بیان کرد که روانکاوان ضرورتا نیاز دارند که اذعان کنند عملکرد بالینی آنها یک درمان مبتنی بر گفتار است و اثرات سودمند آن از گفتار منتج می­شود  به طوری که لکان بیان می­کند در روانکاوی باید به دنبال نمادها (symbols) در متن گفتار تداعی آزاد بیمار بود. با اینکه او یک روانکاو و پزشک بود، اما نظریه­ای غیر بالینی ارائه کرد و تسلیم عمل­گرایی و تجربی بودن افراطی نشد.

برای اطلاعات بیشتر به مقاله زبان از دیدگاه روانکاوی ژاک لکان که در ماهنامه علمی تخصصی اطلاعات حکمت و معرفت منتشر شده است مراجعه کنید.



:: برچسب‌ها: لکان
ن : محمد مهدی میرلو
ت : جمعه شانزدهم اسفند 1392

جايگاه مباحث اخلاقى در نوروسايکولوژى ميان ­فرهنگى


محمدمهدی میرلو

سمیه اسدزاده



http://www.aftabir.com/lifestyle/images/aab0208934201a63ba12dc9bdc4ae6d4.jpg


                               الکساندر رومانوویچ لوریا ، بنیان‌گذار علم نوروسایکولوژی          



مقاله حاضر در پنجمین سمپوزیوم نوروپسیکولوژی ایران در قالب سخنرانی ارائه شده و متن کامل آن در مجموعه مقالات پنجمین سمپوزیوم نوروپسیکولوژی ایران در سال 92 بچاب رسیده است.

 

چکیده:

     هرچند امروزه نوروسايکولوژى بواسطه پژوهش­ هاى علمى نظريه­ پردازان و متخصصان بالينى به عنوان حوزه ­اى کاملا تخصصى به رسميت شناخته مى ­شود، اما در اغلب موارد به درستى فهميده نمى­ شود. اين مشکل هنگامى دو­چندان مى­ شود که از مفهومى به نام نوروسايکولوژى ميان­ فرهنگى سخن به ميان مى­ آيد. هرچند دغدغه­ هاى لوريا در سفر به ازبکستان در سال 1931 مقدمه ­اى براى رشد و توسعه نوروسايکولوژى ميان ­فرهنگى مدرن بود، ولى امروزه به دليل افزايش تنوع فرهنگى در جمعيت جهان دغدغه­ هاى لوريا بيش از پيش نمايان ­تر شده است. نوروسايکولوژيست­ هاى عصر حاضر بايد بتوانند در مقابل تغييرات سريع و تنوع جمعيتى چشمگير و با در نظر گرفتن پيشينه فرهنگى، زبانى و تحصيلى افرادى که مورد ارزيابى قرار مى­ دهند پاسخگو باشند. در واقع، افزايش تنوع فرهنگى در عصر حاضر تمام جنبه­ هاى فعاليت يک نوروسايکولوژيست از اندازه­­ گيرى­ ها گرفته تا مطالب آموزشى و توصيه ­ها را تحت تاثير قرار مى ­دهد.

     امروزه نوروسايکولوژيست­ هاى بالينى که به ارزيابى بيماران با پيشينه­ هاى فرهنگى و زبانى مختلف مى­ پردازند، با چالش­هاى منحصربفرد اخلاقى مواجه مى ­شوند. با مرورى بر ادبيات موجود در بين گروه­ هاى قومى مختلف از نظر تبيين عملکردهاى متفاوت در آزمون­هاى نوروسايکولوژى، علل احتمالى مختلفى را مى ­توان مطرح کرد. در مقاله حاضر به بررسى ابعاد مختلف این علل احتمالی در قالب طرح چهار سوال کليدى خواهيم پرداخت.

واژگان کليدى: نوروسايکولوژى، نوروسايکولوژى ميان­فرهنگى، مباحث اخلاقى


مقدمه:

    هرچند نوروسایکولوژی به عنوان مطالعه­ ی رابطه­ ی میان مغز و رفتار تعریف می­شود (کنپل، 1999)، با وجود این نمی­توان نوروسایکولوژیست را به عنوان فردی که صرفا به ارائه ­ی آزمون­های نوروسایکولوژی می ­پردازد تعریف نمود. از سوی دیگر، ارزیابی نوروسایکولوژیک شامل لیستی از نمرات که در خلاء و انزوا تفسیر و تعبیر می­ شوند نیست، بلکه تفسیر منسجمی از اطلاعات پراکنده است که ما را قادر می­ سازد تا ارزیابی دقیقی از عملکرد مغز و سیستم اعصاب مرکزی داشته باشیم و این یافته ­ها را با فعالیت­ های زندگی روزمره ارتباط دهیم. متخصصان بالینی و نظریه ­پردازانی چون پیاژه، لوریا، ریتان و کاپلان پایه­ های ارزیابی نوروسایکولوژی مدرن را بنا نهادند؛ اما در این میان نقش لوریا متمایز از سایرین است. هرچند سهم لوریا در شکل ­گیری نوروسایکولوژی بالینی مدرن آشکار است، اما آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته سفر لوریا در سال 1931 به ازبکستان است که پایه­ های شکل­ گیری نوروسایکولوژی میان ­فرهنگی را بنیان نهاد. هدف بررسی میدانی لوریا در این سفر این بود که تعیین کند آیا گروه­های مختلف از روستاییان که از نظر سطح تجدد و پیشرفت متفاوت بودند، تکالیف فکری ساده را به روش­های مختلفی اجرا می­کنند (نل، 1999).


     امروزه فرهنگ در مباحث نوروسایکولوژی به متغیر مهمی در ارزیابی ­های نوروسایکولوژیک تبدیل شده است. تعاریف مختلف از این واژه نشان می ­دهد که فرهنگ ماهیتی سیال و پویا دارد و تلاش ­های صورت گرفته برای کنترل تاثیر آن و ارائه­ ی تعریفی جامع از آن ناکافی بوده و تظاهرات مختلف آن تا حدی باعث سوگیری شده است. در این صورت، منطقی به نظر می­رسد که بپرسیم آیا کنترل پدیده­ای که هنوز مفهوم آن به طور کامل و کافی دریافت نشده، ممکن است (هلمز، 1992). در قرن حاضر تنوع فرهنگی به طور چشم­گیری در کشورهای مختلف از جمله آمریکا افزایش یافته است و انتظار می­ رود که نوروسایکولوژیست­ های بالینی به گروه­های غیر اروپایی-آمریکایی نیز خدمات بالینی نوروسایکولوژی ارائه دهند. به منظور پاسخگویی به چنین نیازهای بالینی، ضروری است که واریانس خطای سوگیری­ های فرهنگی را از نمرات ناشی از متغیرهای مرتبط با مغز جدا کنیم. بدلیل افزایش تنوع فرهنگی جمعیت آمریکا در سال­های اخیر، سوالاتی در خصوص کاربرد ارزیابی ­های نوروسایکولوژی بالینی در جمعیت­ هایی که از نظر فرهنگی با هم متفاوت هستند مطرح شده است (ونگ، استریکلند، فلچر، جانزن و آردیلا[ 2000).

     هدف مقاله حاضر بررسی مسائل اخلاقی مهم و پیچیده در نوروسايکولوژى ميان­ فرهنگى به منظور کمک به متخصصان بالینی در ارزیابی بیماران از قومیت­ های مختلف است. مسائل و مباحث اخلاقی مربوط به ارزیابی نوروسايكولوژي میان ­فرهنگی پیچیده هستند و پاسخ به سؤالات مطرح شده می ­تواند بسیار راه­گشا باشد.

مباحث اخلاقی در نوروسایکولوژی میان ­فرهنگی:

     توافق گسترده­ ای وجود دارد مبنی بر اینکه اندازه­گیری­های نوروسایکولوژیک هنگامیکه در مورد افرادی که سفیدپوست نیستند، تحصیلات بالایی ندارند، زبان انگلیسی به عنوان زبان بومی آنها نیست و جزو طبقه متوسط به بالا نیستند به کار می­روند، صحت تشخیصی قابل قبولی ندارند (آردیلا، روزیلا، 2002). وضعیت فعلی کارهای نوروسایکولوژیک در میان افرادی که از نظر زبانی و فرهنگی متفاوت هستند سوالات اخلاقی متعددی را ایجاد کرده است. در اصول اخلاقی انجمن روانشناسی آمریکا (2002) بیان شده است که استفاده از اندازه­ گیری­ های نامناسب در میان افرادی که از نظر فرهنگی با هم متفاوت هستند غیراخلاقی است. در عین حال امتناع کردن از ارزیابی یک بخش گسترده و در حال رشد جمعیت، که بسیاری از آنها ممکن است بالقوه و نهانی از خدمات نوروسایکولوژی بهره ­مند شوند نیز اخلاق در این رشته را نقض خواهد کرد (بریکمن، کابو، مانلی 2006). نوروسایکولوژیست­ ها باید بتوانند در مقابل تغییر سریع و تنوع جمعیتی، با در نظر گرفتن پیشینه فرهنگی، زبانی و تحصیلی افرادی که مورد ارزیابی قرار می ­دهند پاسخگو باشند و این مساله در تمام جنبه ­های کار یک نوروسایکولوژیست از اندازه­ گیری گرفته تا ارائه مطالب آموزشی آشکار است (لورنت، 2007).

تفاوت‌ها و تبيين‌ها در عملكرد آزمون‌هاي نوروسايكولوژي:


     در بحث پيرامون سنجش نوروسايكولوژيک و طبقه‌بندي اختلالات عملكردي مغز، يك اصل اساسي در تعيين وضعيت شناختي بیماران مقایسه نمرات به دست آمده از آزمون هر فرد با نمرات به دست آمده از جمعيت بهنجار است. اگر عملكرد بيمار در آزمون به طور معناداري بدتر از عملكرد افراد جمعيت بهنجار باشد، اين امكان وجود دارد كه نشان‌دهنده‌ آسيب مغزي باشد. هم­زمان با رشد و پيشرفت رشته­ ی نوروسايكولوژي باليني، اين مسأله مطرح شده است كه تعدادي از عوامل وجود دارند كه مستقيماً مربوط به کارکرد مغز نیستند، اما عملکرد افراد را در آزمون­ های نوروسايكولوژي تحت تأثیر قرار می­دهند. تعدادی از این عوامل عبارتند از: کار زیاد، درد و خستگی (بریکمن و همکاران، 2006). در این میان عامل دیگری که شدیداً عملکرد فرد را در آزمون ­های نوروسايكولوژي تحت تأثیر قرار می­دهد، تجربه­ ی فرهنگی است. تقریباً همه مطالعاتی که به بررسی تفاوت­ های گروه­های قومی در نوروسايكولوژي پرداخته ­اند، اختلاف قابل توجهی را در نمرات گروه­ های مختلف به دست آورده ­اند. این اختلافات علی­رغم همتاسازی گروه­ها از نظر سایر عوامل دموگرافیک مانند سن تقویمی، دوران تحصیل، جنسیت و درآمد باقی می­ مانند (مانلی، جاکبس، تورادجی، اسمال و استرن 2002؛ نابرز، ایوانزو استریکلند، 2000).

      مروری بر ادبیات موجود در نوروسايكولوژي میان­ فرهنگی نشان می­ دهد که احتمالاتی برای تبیین تفاوت­های موجود در میان گروه ­های قومی از نظر عملکرد در آزمون­های نوروسايكولوژي پیشنهاد شده است:

     احتمال اول: تفاوت­ های نوروبیولوژیکی در ساختار مغز در میان گروه ­های قومی وجود دارد که می ­تواند عامل اختلاف عملکرد آنها باشد.

     احتمال دوم: آزمون ­های خاص نوروسايكولوژي ساختارهای شناختی متفاوتی را در بین گروه ­های قومی اندازه می­گیرند.

     احتمال سوم: نژاد و قومیت در کنار سایر عوامل بر کارکرد مغز تأثیر می­گذارند و تفاوت­ های میان­ گروهی را توجیه می ­کند.

     احتمال چهارم: تجارب متخصصان بالینی یا اجراکنندگان آزمون است که عملکرد گروه­ های مختلف را تحت تأثیر قرار می­دهد. این عامل شامل توانایی زبانی و فرهنگی متخصصان بالینی است (بریکمن و همکاران، 2006).

اخلاق و نوروسايكولوژي بالینی میان­ فرهنگی

     چهار احتمال مطرح شده در تبیین تفاوت­ها در عملکرد آزمون­های نوروسايكولوژي با طرح چهار سؤال کلیدی مرتبط با اخلاق در نوروسايكولوژي بالینی میان ­فرهنگی مورد بررسی قرار می­گیرد. سؤال ­های چهارگانه شامل موارد زیر است:   

آیا باید فرهنگ یا نژاد در آزمون ­های نوروسايكولوژي مورد توجه و بررسی قرار گیرد؟


     چشم ­انداز جمعیت نژادی در برخی از کشورها مانند آمریکا به سرعت در حال ناهمگن شدن است و ارجاع برای ارزیابی ­های نوروسايكولوژي بین اقلیت­های قومی به طور قابل توجهی در حال افزایش است (ایچ مندیا و هریس، 2004). از یکسو، مطالعات اخیر بر تأثیر تفاوت­های میان­ فرهنگی در عملکرد آزمون­های نوروسايكولوژيک در میان بزرگسالان سالم و بیمار متمرکز شده و از سوی دیگر، مطالعات به طور قابل توجهی عملکرد پایین اقلیت­ های قومی را در مقایسه با سفیدپوست­ها نشان می­ دهند. عملکرد ضعیف اقلیت­ های قومی در مقایسه با سفیدپوست­ ها در تکالیف مرتبط با بینایی (کارلسن، برانت، کارسون و کاواس، 1998) و تکالیف مربوط به توانایی ­های غیرکلامی (برنارد، 1998) علی­رغم کنترل آماری و همتاسازی مؤید ادعای مطرح شده است. تحقیقات صورت گرفته تفاوت­ های میان گروه ­های قومی مختلف را به عواملی همچون کیفیت تعلیم و تربیت (کافمن، کوپر و مک­گی، 1997؛ مانلی و همکاران، 2002)، فرهنگ ­پذیری (لوکاس، 1998؛ مانلی و همکاران، 2004) و سواد (مانلی و همکاران، 2000) نسبت می­دهند. در این میان، این احتمال نیز مطرح شده که سطح اقتصادی­ اجتماعی و نژاد بر هم تأثیر متقابل داشته و رشد مغز یا عملکرد آن را تحت تأثیر قرار می­دهد.

     حال این سؤال قابل طرح است که چه درس­ های اخلاقی می­توانیم از مطالعات انجام شده در مورد اجرای آزمون ­های نوروسايكولوژي در میان گروه­ های مختلف قومی بیاموزیم؟ علی­رغم یافته­ هایی مربوط به تفاوت­ های پایدار گروهی، نسبت دادن اجرای یک آزمون نوروسايكولوژي به نژاد یا قومیت نادرست است. نژاد یا قومیت به نوعی باید مانند سن در نظر گرفته شوند. سن به خودی خود عامل تغییر شناختی نیست اما در ارتباط با سایر عوامل می ­تواند شناخت را تحت تأثیر قرار دهد (بریکمن و همکاران، 2006). به عبارت دیگر، قومیت یا نژاد موجب تغییرپذیری در عملکرد افراد در آزمون­های شناختی نمی­ شوند بلکه در عوض نشانه­ ی وجود تعدادی از عوامل سبب شونده (برای نمونه فرهنگ­ پذیری، کیفیت تعلیم و تربیت) هستند که عملکرد را تحت تأثیر قرار می­ دهند. یکی از وظایف اصلی نوروسايكولوژي بالینی این است که تأثیر بالقوه ­ی این عوامل را در اجرای آزمون و ارزیابی در نظر بگیرد.

آیا باید اطلاعات هنجاری خاص هر نژاد یا قومیت در ارزیابی­ های نوروسايكولوژي بالینی مورد استفاده قرار بگیرند؟

       مزایا و معایب متعددی برای استفاده از هنجارهای مختص هر نژاد مطرح شده است. استفاده از نرم­ هایی که بر پایه ­ی تفاوت­ های نژادی هستند، ممکن است صحت تشخیص یک بیماری را با در نظر گرفتن عواملی که وابسته به فعالیت مغز نیستند ولی عملکرد فرد را در آزمون تحت تأثیر قرار می­دهند مانند سطح سواد، افزایش دهد. صحت تشخیص وقتی به حد ایده ­آل می­رسد که بیمار به لحاظ ویژگی ­های دموگرافیک شبیه افرادی باشد که برای تعیین داده­ های هنجاری استفاده شده ­اند. با توجه به اینکه نژاد قدرت پیش­بینی زیادی در عملکرد افراد در آزمون ­های نوروسايكولوژي دارد و با عوامل متعدد غیرمغزی که عملکرد را تحت تأثیر قرار می­ دهند در ارتباط است، منطقی است که برای گروه­های مختلف قومی نرم­ ها و هنجارهای منحصر به فردی را در نظر بگیریم (بریکمن و همکاران، 2006).

چه کسی توانایی طراحی و ترجمه آزمون برای گروه­ های اقلیت و غیرانگلیسی ­زبان­ها را دارد و چه کسی صلاحیت اجرا و تفسیر آنها را دارد؟

     بدون شک تخصص یا آشنایی با فرهنگ ­ها در سطح فردی برای هر متخصص بالینی که با جمعیت­ های میان ­فرهنگی کار می­ کند امری ضروری است. در این میان، تأکید بر زبان به عنوان یک متغیر مهم و ملموس از آن جهت است که اجرای آزمون ­های نوروسايكولوژي در میان گروه­ های مختلف را تحت تأثیر قرار می ­دهد.

     در رابطه زبان و نوروسايكولوژي دو موضوع اخلاقی قابل طرح است :

1- موضوع اول مربوط به روشی است که در آن آزمون ­هایی که به زبان انگلیسی هستند به زبان­ های دیگری ترجمه می­ شوند.

2- موضوع بعدی در برگیرنده ­ی ارزیابی بیمارانی است که زبان اصلی آنها متفاوت از زبان متخصص بالینی است.

     در بحث ترجمه ­­ی آزمون ­ها، اغلب این کار توسط کسانی انجام می ­شود که نوروسايكولوژيست نیستند، به زبان مقصد تسلط ندارند و گاهی نیز به هر دو زبان مبدأ و مقصد آشنایی کامل ندارند. تصور اینکه چنین روش ترجمه، که متأسفانه بسیار رایج است، سازگار با دستورالعمل­ های اخلاقی روانشناسان است به سختی قابل قبول است (بریکمن و همکاران، 2006). به طور مطلوب و ایده­ آل، طراحان آزمون باید زبان جمعیت هدف را به خوبی بدانند و درباره اینکه چگونه آن زبان ممکن است در مناطق جغرافیایی مختلف متفاوت باشد آگاهی داشته باشند. به همین دلیل است که ترجمه ­ی تحت ­اللفظی آزمون­ ها مشکلات بالقوه ­ای را به دلایل مختلف ایجاد می­ کند. برای مثال، محرک ­های مورد نظر یک آزمون نوروسايكولوژي ممکن است از نظر فراوانی یا اهمیت در میان گروه­ ها متفاوت باشند. از سوی دیگر، گروه­ های قومی مختلف ممکن است به طور متفاوت و متمایز از هم بر تدابیر مربوط به عملکرد در آزمون­ ها تأکید داشته باشند؛ برای مثال: سرعت در مقابل دقت (لیابر و فرومن، 1998). قصور در بررسی مناسب مسایل میان­ فرهنگی در ترجمه و بسط یک آزمون به فرهنگ ­های دیگر ممکن است به عنوان نوعی تبعیض تلقی شود.

     در مورد دومین مسأله اخلاقی این نکته قابل ذکر است که یک ارزیابی کامل نوروسايكولوژيک شامل بررسی جامع توانایی کلامی و غیرکلامی افراد در هر زبان است. یک متخصص بالینی که به زبان بیمار صحبت می ­کند اما نه در سطح یک فرد بومی، ممکن است صلاحیت گردآوری اطلاعات واقعی را داشته باشد، اما ممکن است ضرورتاً توانایی کار تشخیصی را نداشته باشد (بریکمن و همکاران، 2006). یک متخصص بالینی که بیمار را با زبان دوم خود مورد ارزیابی قرار می ­دهد باید از یک همکار بی ­طرف که به زبان بومی و فرهنگ بومی مسلط و آشناست کمک بگیرد. از سوی دیگر، هر چند استفاده از یک مفسر بومی به نظر راه  حل  مناسبی برای حل مشکل ناهماهنگی بین زبان متخصص بالینی و زبان بیمار است، با این حال، معرفی یک مفسر برای فرایند ارزیابی نوروسايكولوژي می­ تواند اغلب سبب مشکلات مضاعف شود؛ زیرا هر چند امکان دارد که این افراد به هر دو زبان مقصد و مبدأ آشنایی کامل داشته باشند، اما با شرایط، تکنیک ­ها و مفهوم کلی ارزیابی نوروسايكولوژيک بیگانه باشند (آردیلا، روسلی و پونت 1994).

آیا برنامه­ های آموزشی نوروسايكولوژي به طور کافی متخصصان بالینی را برای کارآمد بودن در ارزیابی گروه­ های میان ­فرهنگی آماده می­کند؟

     معیارهای APA بر ادغام تنوع نژادی و قومی با برنامه­ های درسی تأکید می­ کند. توافق عمومی وجود دارد که این برنامه­ ها توانایی­ های بالینی روانشناسان را افزایش می­دهد و در کل، روانشناسان قابل ­تر و شایسته ­تری را تربیت می­کند (کنستانتین، لادانی، اینمان و پونتروتو، 1996). امروزه توجه فزاینده به موضوعات میان­ فرهنگی و حمایت از پایان­نامه ­های مرتبط با این موضوع کاملاً آشکار است. بازشناسی اهمیت آموزش میان ­فرهنگی در انجمن معتبری مانند APA بخش دیگری از شواهد مربوط به این بهبودی است. از مربیان خواسته می­ شود که ادغام نوروسايكولوژي میان ­فرهنگی با برنامه درسی کلاس را صرفاً به عنوان تحقق خواسته­ های سازمانی در نظر نگیرند و اهمیت خود موضوع را درک کنند. ذکر این نکته نیز ضروری است که بسیاری از مشکلات در آموزش میان ­فرهنگی از این حقیقت سرچشمه می­ گیرد که خود ناظران بالینی در این زمینه به طور رسمی آموزش ندیده ­اند.

بحث و نتیجه­ گیری:

       امروزه نوروسايکولوژيست­ هاى بالينى که به ارزيابى بيماران با پيشينه­ هاى فرهنگى و زبانى مختلف مى­پردازند، با چالش ­هاى منحصربفرد اخلاقى مواجه مى ­شوند. با مرورى بر ادبيات موجود در بين گروه ­هاى قومى مختلف از نظر تبيين عملکردهاى متفاوت در آزمون­ هاى نوروسايکولوژى، علل احتمالى مختلفى را مى­ توان مطرح کرد. برخى از متخصصين تفاوت­ هاى بيولوژيکى در سازمان مغز را عامل تفاوت در عملکرد گروه ­هاى قومى مى­ دانند. برخى نيز بر اين باورند که آزمون­ هاى خاص نوروسايکولوژى ساختارهاى شناختى متفاوتى را در بين گروه­ هاى قومى اندازه مى­ گيرند. از سوى ديگر، برخى پژوهشگران به طرح اين فرضيه مى ­پردازند که نژاد و قوميت در ارتباط با ساير عوامل مى­تواند کارکرد مغز را تحت تاثير قرار ­دهد. در نهايت، اين فرضيه نيز مطرح شده است که تجارب متخصصان بالينى يا اجرا­کنندگان آزمون مى­ تواند عملکرد گروه ­هاى مختلف را تحت تاثير قرار دهد.

     در این میان، آنچه قابل تامل است مدعای محققان بالینی در حوزه­ی نوروسایکولوژی است که به صراحت بیان می­ کنند فرهنگ و قومیت، تاثیر قابل توجهی بر فرایندهای مغزی دارد. در حالیکه در مقیاس بین ­المللی و در نوروسایکولوژی بالینی بیشترین توسعه­ ی آزمون­ های نوروسایکولوژی در آمریکا بوده است، بنابراین بیشتر ابزارهای آزمون­گیری نوروسایکولوژی بالینی بوسیله آمریکایی ­ها و اروپایی ­ها توسعه داده شده و روی افراد همین کشورها استانداردسازی شده است و با پیش­فرض­ هایی بر پایه سنت­ ها، ارزش­ ها و فرهنگ آمریکایی-اروپایی ساخته شده­ اند (ونگ و همکاران، 2000). مشکل اساسی در مورد آزمون­ های نوروسایکولوژیک عبارتست از اینکه از همان ابتدای کار افراد گروه ­های متنوع فرهنگی در نمونه­ ی انتخاب شده برای هنجارسازی آزمون در مطالعات انجام شده برای هنجارسازی آزمون­های نوروسایکولوژی بالینی حضور نداشته ­اند. با توجه به نبود نمایندگی از گروه­ های متنوع، بسیاری از آزمون­ های نوروسایکولوژی بالینی ممکن است فاقد داده ­های هنجاری مناسب برای ارزیابی گروه ­های فرهنگی غیرآمریکایی-اروپایی باشند. بدست آوردن داده ­های حاصل از اجرای آزمون ­ها در گروه­ های مختلف فرهنگی به این دلیل که روابط مغز-رفتار ممکن است تحت تاثیر بافت فرهنگی-اجتماعی که رفتار افراد در آن شکل می ­گیرد و رشد می ­یابد قرار گیرد، مهم و ضروری است.

          در مجموع می ­توان چنین نتیجه گرفت که تجارب زبانی و فرهنگی تاثیرات مهمی بر روی رفتار می­گذارند. با این حال، تحقیقات جامعی که نقش فرهنگ و زبان را در اجرای آزمون­های نوروسایکولوژیک و عملکردهای شناختی تفسیر کنند، در آغاز راه می­ باشند (کنپل، 1999). اگرچه نادیده گرفتن چنین عوامل قدرتمند و اساسی غیرمسئولانه است، اما اعمال کورکورانه­ ی اطلاعات یا انتظارات خاص نژادی یا قومی بر روی آزمودنی­ ها بدون بررسی کامل مناسب بودن آنها برای هر کدام از افراد، به همان اندازه مشکل­ ساز       خواهد بود. بدون شک، تحقیقات تجربی مداوم در این حوزه راهنمایی­ های واضح و دقیق­ تری برای کارآموزان، سازندگان آزمون، محققان و متخصصان بالینی درباره ­ی ارزیابی نوروسایکولوژیک افرادی که از نظر زبانی و قومی متفاوت هستند، فراهم می­کند. اصلاح و بهبود اقدامات و رویکردهای کلی درباره ارزیابی نوروسایکولوژیک در بافت­ های نژادی و قومی با تنوع زبان­شناسی و فرهنگی، نه تنها دقت ارزیابی در این گروه­ها را بهبود می­بخشد، بلکه همچنین بر روی سوالات عمده درباره سنجش توانایی شناختی تاثیر می­گذارد.

 

منابع:

American Psychological Association. (2002). Ethical principles of psychologists and code of conduct. American Psychologist, 57, 1060–1073.

Ardila, A., Rodriguez-Menendez, G., & Rosselli, M. (2002). Current issues in neuropsychological assessment with Hispanics/Latinos. In F. R. Ferraro (Ed.), Minority and cross-cultural aspects of neuropsychological assessment (pp. 161–179). Lisse, Netherlands: Swets & Zeitlinger.

Ardila, A., Roselli, M., & Puente, A. E. (1994). Neuropsychological evaluation of the Spanish speaker. New York: Plenum.

Bernard, L. C. (1989). Halstead-Reitan Neuropsychological Test performance of black, Hispanic, and white young adult males from poor academic backgrounds. Archives of Clinical Neuropsychology, 4, 267–274.

Brickman, A. M., Cabo, R., & Manly, J. (2006). Ethical issues in cross-cultural neuropsychology. Applied Neuropsychology, 13(2), 91-100.

Carlson, M. C., Brandt, J., Carson, K. A., & Kawas, C. H. (1998). Lack of relation between race and cognitive test performance in Alzheimer’s disease. Neurology, 50, 1499–1501.

Constantine, M. G., Ladany, N., Inman, A. G., & Ponterotto, J. G. (1996). Students’ perceptions of multicultural training in counseling psychology programs. Journal of Multicultural Counseling and Development, 24, 155-164.

Echemendia, R. J., & Harris, J. G. (2004). Neuropsychological test use with Hispanic/Latino populations in the United States: Part II of a national survey. Applied Neuropsychology, 11, 4–12.

Helms, J. E. (1992). Why is there no study of cultural equivalence in standardized cognitive ability testing? American Psychologist, 47, 1083–1101.

Kaufman, J. S., Cooper, R. S., & McGee, D. L. (1997). Socioeconomic status and health in blacks and whites: The problem of residual confounding and the resiliency of race. Epidemiology, 8, 621–628.

Kennepohl, S., (1999). Toward a Cultural Neuropsychology: An Alternative View and a Preliminary Model, Brain and Cognition, 41, 365-380.

Llabre, M., & Froman, T. (1987). Allocation of time to test items: A study of ethnic differences. Journal of Experimental Education, 55, 137–140.

Llorente, A. M. (2007). Principles of Neuropsychological Assessment with Hispanics: Theoretical Foundations and Clinical Practice. New York: Springer.

Lucas, J. A. (1998). Acculturation and neuropsychological test performance in elderly African Americans. Journal of the International Neuropsychological Society, 4, 77.

Manly, J., (2008). Critical Issues in Cultural Neuropsychology: Profit from Diversity. Neuropsychology Rev, 18, 179–183.

Manly, J. J., Byrd, D. A., Touradji, P., & Stern, Y. (2004). Acculturation, reading level, and neuropsychological test performance among African American elders. Applied  Neuropsychology, 11, 37–46.

Manly, J. J., Jacobs, D. M., Touradji, P., Small, S. A., & Stern, Y. (2002). Reading level attenuates differences in neuropsychological test performance between African Americans and White elders. Journal of the International Neuropsychological Society, 8, 341–348.

Nabors, N. A., Evans, J. D., & Strickland, T. L. (2000). Neuropsychological assessment and intervention with African Americans. In T. L. Strickland & C. Reynolds (Eds.), Hand-book of cross-cultural neuropsychology (pp. 31–42). New York: Kluwer Academic.

Nell, V. (1999). Luria in Uzbekistan: The vicissitudes of cross-cultural neuropsychology. Neuropsychology Review, 9(1), 45-52.

Wong, T. M., Strickland, T. L., Fletcher-Janzen, E., Ardilla, A., & Reynolds, C. R. (2000). Theoretical and practical issues in neuropsychological assessment and treatment of cultural dissimilar patients. In E. Fletcher-Janzen, T. L. Strickland, & C. R. Reynolds (Eds.), Handbook of cross-cultural neuropsychology (pp. 3–18). New York: Plenum Publishers.

 

 

 





:: برچسب‌ها: اخلاق و نوروپسیکولوژی میان فرهنگی
ن : محمد مهدی میرلو
ت : دوشنبه دوم دی 1392
 



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.