صفحات وبلاگ : صفحه ي اصلي 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10


« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools


design : imjava

 

معرفی دو کتاب پیرامون آرای علامه جعفری

 

 

بتازگی دو کتاب با عناوین Human Universal Rights  و Intelligible Life که بررسی آرای علامه محمد تقی جعفری پرداخته است توسط دوست محقق و بزرگوار جناب آقای دکتر بیت الله ندرلو به انگلیسی ترجمه و توسط بنیاد علامه جعفری به زیور طبع آراسته و در سال 2013 و 2014 منتشر است و در  داخل ایران و خارج از کشور  در اختیار علاقه مندان حوزه علوم انسانی بخصوص فلسفه اسلامی و حقوق قرار گرفته است. برگردان روان و دقیق  آرای علامه جعفری به زبان انگلیسی که توسط دکتر ندرلو انجام شده خواننده را ترغیب می کند تا با آرای مرحوم علاه جعفری پیرامون حیات معقول و حقوق بشر بیشتر آشنا شود. مقالاتی نیز به زبان فارسی توسط  دکتر ندرلو  در مجلات علمی پژوهشی پیرامون آرای علامه جعفری چاب شده است. انتشار این دو کتاب را به دکتر ندرلو تبریک میگویم و برایشان بهترین ها را آرزو میکنم.

 


ن : محمد مهدی میرلو
ت : یکشنبه پنجم بهمن 1393

 

رابطه معنویت والدگری با کیفیت ارتباط در خانواده و سرسختی روانشناختی دانش آموزان

 

دکتر محسن طالب زاده نوبریان،محمد سجاد صیدی،سید حسین موسوی،محمد مهدی میرلو

 

مقاله حاضر در فصلنامه علمی پژوهشی خانواده و پژوهش پاییز 92 چاب شده است

 

 

چکیده

 هدف از پژوهش حاضر مطالعه رابطۀ معنويت والدگري با كيفيت ارتباط در بین خانواده و سرسختي روانشناختي دانش آموزان  است. جامعه آماری آن دانش آموزان دبيرستان هاي شهرستان زنجان و والدين آنان در سال تحصیلی 90- 89 به حجم 213 نفر بودند که به روش نمونه گیری تصادفی انتخاب شدند. آزمودنی ها به سه پرسشنامۀ تقدس والدگري، مقياس ارتباط در خانواده و سرسختي روانشناختي پاسخ دادند. برای تحلیل داده ها از روش های آماری  ضريب همبستگي پيرسون و رگرسيون هم زمان استفاده شد. یافته های پژوهش نشان داد که بین معنويت والدگري با كيفيت ارتبااط در خانواده و سرسختي روانشناختي دانش آموزان همبستگی مثبت و معنا داری وجود دارد(01/0P<). همچنين نتايج بيانگر آن بود كه متغير كيفيت ارتباط در خانواده توانسته واريانس قابل توجهي از سرسختي روانشناختي دانش آموزان را تبيين كند(22 درصد)؛ به طوري كه هرچقدر معنويت والدين بالاتر، كيفيت ارتباط خانواده بهتر و در نتيجه سرسختي روانشناسي نوجوانان آن ها بالاتر بود.

 

کلید واژه ها : معنويت والدگري، كيفيت ارتباط خانواده،  سرسختي روانشناختي دانش آموزان 

 



:: برچسب‌ها: معنویت و والدگری
ن : محمد مهدی میرلو
ت : شنبه چهارم بهمن 1393

نورواخلاق: پیوند علوم اعصاب و اخلاق

 

 

محمد مهدی میرلو، دکتر محمدعلی نظری، مهسا احدیان، ویدا یوسفی اصل

 

این مقاله نخستین مقاله به زبان فارسی در حوزه ی اخلاق عصبی می باشد و در مجله ی تازه های علوم اعصاب پذیرفته شده

است. متن کامل مقاله بعد از چاپ در مجله برای دسترسی علاقمندان در وبلاگ  قرار خواهد گرفت.

 

زمینه: امروزه تبادل نظر میان حوزه های علوم اعصاب و علوم انسانی امری اجتناب ناپذیر است. مسائل اخلاقی برآمده از پژوهش های حوزه علوم اعصاب منجر به پدید آمدن رشته ای تحت عنوان نورواخلاق شده است. در واقع این رشته همانند قاره ناشناخته ­ای توصیف شده است که در میان دو ساحل پرجمعیت اخلاق و علوم اعصاب قرار دارد. از سوی دیگر نورواخلاق یکی از زیرشاخه های نوروفلسفه است که در مورد شکاف­ ها سخن می گوید: شکاف بین علوم اعصاب و اخلاق، شکاف بین علم و فلسفه و از همه مهم­تر شکاف عمیق میان ذهن و مغز. مقاله حاضر به بررسی ضرورت شکل گیری نورواخلاق و جایگاه این رشته در علوم اعصاب پرداخته و مباحث اصلی این حوزه مورد بررسی قرار می دهد.

نتیجه گیری: یک دهه پیش، اصطلاح نورواخلاق توسط ویلیام سافایر مطرح شد. عمده تمرکز دانشمندان نورواخلاق بر نورواخلاق کاربردی بوده وکمتر نورواخلاق بنیادی را مورد توجه قرار داده­اند. دغدغه اصلی محققان حوزه نورواخلاق بنیادی بررسی این مسئله است که چگونه علم ما در باب ساختار کارکردی مغز و تکامل آن می تواند درک ما را از هویت فردی، هشیاری و قصدمندی، ازجمله گسترش تفکر و قضاوت اخلاقی افزایش دهد. از سوی دیگر، پیشرفت فناوری از طریق کاربرد انواع روش­ها و مداخلات تصویربرداری عصبی، امکان نظارت و دستکاری ذهن انسان به عنوان حریم خصوصی را با دقت بیشتری فراهم آورده است. در نتیجه، ابزارها و رویکردهای جدید در حوزه علوم اعصاب، سوالات جدیدی درباره حفظ حریم خصوصی ذهن افراد مطرح و موجب شکل گیری نورواخلاق شده است. 

 

کليدواژه ها: نورواخلاق، نورواخلاق بنیادی، نورواخلاق کاربردی.

 

 



:: برچسب‌ها: نورواخلاق, اخلاق عصبی
ن : محمد مهدی میرلو
ت : پنجشنبه چهارم دی 1393

معرفی آزمون عملکرد مداوم دیداری شنیداری IVA+PLUS:

ابزاری برای بررسی نشانه های اختلال کمبود توجه / بیش فعالی

 


 

مهسا احدیان

دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی کودک و نوجوان- دانشگاه تبریز

محمد مهدی میرلو

کارشناس ارشد روانشناسی عمومی- دانشگاه تبریز

 

اختلال کمبود توجه/ بیش فعالی  از شایع ترین اختلالات دوران کودکی است و از متداول ترین دلایل ارجاع کودکان به مراکز خدمات سلامت روانی است. اين اختلال نقايص قابل توجهي در زندگي روزمره ايجاد مي کند و علاوه بر علايم اصلي خود که شامل پرتحرکي، تکانشگري و نقص توجه مي باشد، نقايصي در حوزه هاي تحصيلي، بين فردي و اجتماعي نيز ايجاد مي کند که اغلب تا بزرگسالي ادامه مي يابد. طبق نظریه ی بارکلی اصلی ترین مشکل در این کودکان نقص در بازداری پاسخ است که به منطقه ی قشر پیش پیشانی مربوط می شود. آزمون IVA+PLUS عملکرد مداوم دیداری شنیداری ابزاری است که برای سنجش توجه (به طور اختصاصی تر توجه مداوم) و بازداری پاسخ که از اصلی ترین نشانه های اختلال ADHD می باشد، توانایی خوبی دارد. آزمون عملکرد مداوم دیداری شنیداری به روانپزشکان، روانشناسان و دیگر متخصصین بالینی این امکان را می دهد تا در کمترین زمان توجه دیداری و شنیداری و تکانشگری را بطور جداگانه و همزمان در کمتر از 20 دقیقه ارزیابی کرده و داده ها به صورت جداول و نمودار ارائه می شود و با تبدیل نمرات خام آزمون به نمره ی استاندارد به سهولت می توانند ضمن تشخیص اختلالات مختلف (بر اساس راهنمای تشخیصی آماری اختلالات روانی DSM-IV)  بین انواع 4 گانه ی اختلال نقص توجه- بیش فعالی تشخیص افتراقی قایل شوند.

 

 

برای مطالعه متن کامل مقاله به سایت نوروساینس و علوم شناختی مراجع کنید

http://ncognitivescience.com/

 

 



:: برچسب‌ها: آزمون عملکرد مداوم دیداری شنیداری IVA, PLUS
ن : محمد مهدی میرلو
ت : چهارشنبه پنجم آذر 1393

مقدمه ای  بر مغز اجتماعی و آگاهی اجتماعی

 

 

محمد مهدی میرلو، ویدا یوسفی اصل، مهسا احدیان

این مقاله بطور اختصاصی برای سایت نوروساینس و علوم شناختی آماده شده است

 

فرضیه‌ دانبار: مغزهای ما به این خاطر بزرگ نیستند که به هرکدام از ما توانایی محاسباتی صرف بدهند که بتوانیم با تفکر مشکلات را حل کنیم؛ بلکه اندازه‌ی مغز ما به هرکدام از ما کمک می‌کند که شبکه‌ی بزرگ و پیچیده‌ی روابطمان را، که برای نمو و موفقیت و شکوفا شدن به آن‌ها تکیه می‌کنیم، مدیریت کنیم.

 

مغز اجتماعی چیست؟ ما موجوداتی اجتماعی هستیم که در شبکه ای از روابط  احاطه شده ایم که بدون آن بقای ما امکانپذیر نیست. انسان ها در میان سایر موجودات بیشترین ظرفیت را  برای ایجاد و کنترل محیط را دارند. انسانها موجوداتی تربیت یافته هستند که دارای استعداد مغزی برای بسط و توسعه جوامع فرهنگی هستند. در واقع انسانها موجوداتی فرهنگی هستند که در اندیشه های یکدیگر سهیم می شوند و اشتراکات شناختی بنا می کنند که فرهنگ های سمبلیک نامیده میشود.به لحاظ فرهنگی انسان های غیراجتماعی  چندان تفاوتی با میمون های آدم نما با مغزهای بزرگ ندارند. قرار گرفتن انسان از بدو تولد در شبکه فرهنگی موجب میشود که انسان موجودی منحصر بفرد در جهان زیستی شود.

 شناخت اجتماعی در انسان ها از طریق فرایندهای روانشناختی متمایز می شوند که به ما اجازه می دهد درباره آنچه که در درون افراد دیگر شامل  قصد،احساسات و افکار انها استنباط کنیم. برخی از این فرایندها احتمالا جنبه هایی از رفتارهای اجتماعی انسان را که منحصر به فرد هستند مانند فرهنگ و تمدن را تبیین می کنند. تقریبا همه طرحواره ها، پردازش اطلاعات اجتماعی را به فرایندهایی تقسیم می کند که نسبتا اتوماتیک بوده و به وسیله محرک ها برانگیخته می شوند در مقابل آنهایی که حساب شده و کنترل شده، و حساس به بافت و استراتژی است. این تمایزات در ساختارهای عصبی منعکس می شود که مبنای شناخت اجتماعی است که اطلاعات ارزشمندی است که از تصویرنگاری عصبی کارکردی به دست آمده است. به تعبیر توماسلو(1999) "این واقعیتی بنیادین است که انسانها قادر هستند که منابع شناختی خود را به شیوه ای شریک شوند که سایر انواع دیگر موجودات نمیتوانند. این مساله از طریق  شکل خاصی از شناخت اجتماعی یعنی توانایی ارگانیزم های فردی برای درک همنوعان به عنوان موجوداتی شبیه خودشان که دارای زندگی روانی و قصدمندانه شبیه خود آنها هستند امکانپذیر میشود".

ما اساسا موجوداتی اجتماعی هستیم.هیچ جزئی از تمدن ما بدون رفتار اجتماعی در مقیاس بزرگ امکانپذیر نمی باشد. بیشتر رفتار اجتماعی از مکانیزم های روانشناختی و عصبی زیستی که با سایر انواع پستانداران دیگر سهیم هستیم ناشی می شود و همین امر سوالاتی را در مورد اینکه چرا ما متفاوت هستیم مطرح می کند. بخشی از این تفاوت  ممکن است از دانش ما درباره ذهن خود و اذهان دیگران ناشی شود، در واقع نوعی دانش متفاوت از آنچه که درباره محیط  غیراجتماعی است.

سه قلمرو گسترده از آگاهی وجود دارد که به نظر به دقت بررسی می کند آنچه را که ما از دانستن می دانیم یا درک می کنیم. نخستین قلمرو که برای توصیف کردن نیز سهل است قلمرو مربوط به محیط غیراجتماعی است جهانی که ما با دیگران سهیم هستیم. اینکه چگونه ما این سطح از آگاهی را بدست می آوریم فاقد رمز است و از طریق حس و ادراک ما از جهان است. این قلمرو از آگاهی به نظر می رسد بین ما و سایر موجودات نیز مشابه است و همانند ما، موش ها،گربه ها، سگ ها و میمون ها در مورد اشیاء این جهان و ویژگی های آنها  آگاهی پیدا می کنند. آنها می دانند کدام اشیاء خوب و کدام بد هستند و مطابق با آن رفتار خود را جهت می دهند.

دومین و سومین قلمرو از آگاهی بشتر رمزآلود و تا حدودی مبهم است فارغ از اینکه  سایر حیوانات دسترسی به این دو قلمرو را دارند. این دو قلمرو عبارتند از آگاهی ما از اذهان دیگران و آگاهی ما از ذهن خودمان. هرچند بسیاری از زیست شناسان که رفتار اجتماعی را در حیوانات مطالعه می کنند فرایند آنها در مورد اطلاعات اجتماعی را به عنوان یک  بحث در ادراک تلقی می کنند که یک مثال ویژه از طبقه نخست میدانند که در بالا بحث شد به خصوص آنهایی که با نخستی ها کار می کنند بر آگاهی از ذهن خود و اذهان دیگران متمرکز می شوند.

برای مطالعه متن کامل به سایت نوروساینس و علوم شناختی مراجعه کنید

 



:: برچسب‌ها: مغز اجتماعی, آگاهی اجتماعی, مغز فرهنگی, شناخت اجتماعی
ن : محمد مهدی میرلو
ت : دوشنبه سوم آذر 1393
 

معرفی  دونالد اولدینگ هب

 

 

ویدا یوسفی اصل

دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی     

محمد مهدی میرلو

کارشناسی ارشد روانشناسی عمومی

      

        دونالد اولدینگ هب ، روان شناس کانادایی ، فردی تاثیر گذار در زمینه ی نوروسایکولوژی و به دنبال فهم کارکرد نورون های مرتبط با فرایندهای روانشناختی مثل یادگیری بود . او توسط نظریه اش ( یادگیری هب) ، که در “organization of behavior”  (1949) معرفی شد شناخته می شود  . از وی به عنوان پدر نوروسایکولوژی و شبکه های نوورنی یاد شده است .

 

هب در 22 جولای1904  در شهر چستر ،نووا اسکاتیا متولد شد. وی بزرگترین فرزند از 4 فرزند آرتور و کلارا هب بود .  از آنجایی که مادرش به شدت تحت تاثیر عقاید ماریا مونتسوری قرار گرفته بود ، تا سن 8 سالگی در خانه آموزش می دید. عملکرد او در مدرسه ابتدایی به قدری خوب  بود که در سن 10 سالگی وارد کلاس هفتم شد .هر چند  نگرش های سرکشانه و عدم رعایت قوانین در مردود شدن او در کلاس 11 ام نقش داشت .

 

در اوایل زندگی وی هیچ علاقه به روان شناسی یا پزشکی نداشت و می خواست نویسنده شود . از این رو با هدف رمان نویس شدن وارد دانشگاه Dalhousie شد . هر چند او دانشجوی استثنایی نبود با این وجود با لیسانس در سال 1952 فارغ التحصیل شد . بعدها در مدرسه قدیمی خود در چستر  به تدریس پرداخت .سپس در آلبرتا  کشاورزی کرده و بعدها به مسافرت و کار به عنوان کارگر مشغول شد . در طی این مسافرت ها با کارهای زیگموند فروید، ویلیام جیمز  و جان بی. واتسون آشنا شد که همین امر  هب را وادار کرد درباره ی وارد شدن به  رشته ی روان شناسی ترغیب شود. در 1928 او دانشجوی نیمه وقت دانشگاه مک گیل  شد . محور مطالعات در مک گیل   بیشتر به سمت آموزش  و هوش بود ، در حالی که هب در آن دوران بیشتر به روان شناسی فیزیولوژیک علاقه مند شده بود و ازروش شناسی آزمایش های آن انقاد می کرد . در جولای 1934 وی تحصیل زیر نظر کارل لشلی در دانشگاه شیکاگو را شروع کرد . عنوان تز وی " مشکل جهت یابی فضایی و یادگیری فضا( مکان ) بود .  بعدها به پیروی از لشلی به دانشگاه هاروارد رفته و  در آنجا وی مجبور به تغییر تز خود شد و  بر روی تاثیرات محرومیت بینایی زودهنگام بر روی ادراک اندازه و درخشندگی در یک  موش کار کرد . بنابراین او  بعضی موش ها را در تاریکی و بعضی دیگر را در روشنایی پرورش داد  و مغز آن ها را با هم مقایسه کرد . هب در سال 1936 PhD  خود را از هاروارد دریافت کرد . در 1937 او برای کار با وایلدر پنفیلد در  موسسه ی عصب شناختی  مونترال پذیرفته شد و تاثیر جراحی  مغزی و آسیب را بر کارکرد مغز انسان بررسی کرد . وی مشاهده کرد مغز یک کودک به دنبال برداشته شدن بخشی از آن میتواند تمام یا قسمتی از کارکرد را دوباره به دست آورد ، اما همان آسیب مشابه در بزرگسالی می تواند به مراتب آسیب زا ( زیان آور ) تر و حتی فاجعه آمیز باشد ، در نتیجه   محرک بیرونی نقش برجسته ای در فرایند تفکر بزرگسالان دارد و  فقدان این محرک می تواند  منجر به کارکرد تقلیل یافته و بعضی اوقات توهم  شود. همین طور هب از اجرای  آزمون های هوش استنفورد بینه و وکسلر  بر روی  بیماران با جراحی مغزی انتقاد کرد . در حالی که این تست ها برای اندازه گیری هوش کلی طراحی شده بودند هب معتقد بود تست ها باید برای اندازه گیری تاثیرات اختصاصی که جراحی ممکن است به جا گذاشته باشد طراحی شوند . در   1939  به دنبال تدریس در دانشگاه و به منظور بررسی و آزمایش  تئوری خود : نقش متغیر لوب فرونتال با سن ،  به همراه کنت ویلیام یک ماز معتبر برای موش ها طراحی کردند ( ماز هب-ویلیام) . روشی برای تست کردن هوش حیوانات که بعدا در مطالعات بسیاری  به کار برده شد .

 

هب تئوری خود را بر اساس تعریف یک مفهوم جدید ( مجتمع های سلولی ) بنا کرد.  مجتمع سلولی شامل گروهی از نورون ها با ارتباطات تحریکی  متقابل ( دو جانبه ) قوی است  . بنابراین این تعریف متکی بر رابطه ی متقابل ساختاری و فیزیولوژیکی نورون ها است  . به نظر هب هر شی محیطی که ما تجربه میکنیم بسته نورونی پیچیده ای را به نام مجتمع سلولی شلیک میکند. بعد از اینکه زیرمجموعه ای از سلول های مجتمع سلولی یک بار تحریک شد ، تمایل به تحریک به شکل کل را دارد بنابراین می توان آن را به عنوان یک واحد عملیاتی در مغز در نظر گرفت .مجتمع های سلولی به قصد فراهم کردن مدل کارکردی و در عین حال ساختاری برای فرایندهای قشری و بازنمایی های نورونی از رویدادهای بیرونی  توسط هب معرفی شدند  . بر اساس ایده ی هب محرک ها، اشیا ، همین طور وجود های انتزاعی تر مثل مفاهیم ، ارتباطات زمینه ای  ، ایده هاو ... تفکراتی هستند که با فعال شدگی همزمان گروه وسیعی از نورون ها  در مغز بازنمایی شده ، و  با تعداد نسبتا زیاد سیناپس های تحریکی متقابل قوی به هم مرتبط می شوند .نوورن های تکی ممکن است وابسته به مجتمع های سلولی بسیار متفاوتی باشند .  عامل تعیین کننده ی یک مجتمع ساختار ارتباطی بین سلول هایی است که مطرح شد . سلول ها با شلیک ، برای هم پشتیبانی فراهم  می کنند و بنابراین احتمال اینکه در یک وضعیت پایا در پاسخ به نسخه های متفاوت محرک با هم فعال شوندبالا است .  اگر محرک بیرونی زیر مجموعه های به قدر کافی بزرگ  از سلول های یک مجتمع سلولی را تحریک کند ، کل مجتمع شلیک خواهد کرد .

 

یادگیری دلالت بر تغییرات وابسته به فعالیت در کارامدی سیناپس ها دارد و قانون یادگیری هب که امروزه شناخته شده است مطرح می کند : سیناپس زمانی  نیرومند می شود که دو سلول مرتبط همزمان فعال شوند.  رویدادهایی که مکررا با هم اتفاق می افتند از جهاتی متعلق به هم هستند .هر باری که آنها به صورت ترکیبی ظاهر می شوند سلول های قشری زیر مجموعه ی خاصی را بر انگیخته می کنند ، شلیک همبسته ی این مجموعه نوورن ها( که هنوز مجتمع نیستند ) باید یاد گرفته شود  و از این طریق گروههای مخصوص باید به صورت اشتراکی به هم مرتبط شوند .وقتی آکسون نورون A به طور مداوم در شلیک B مشارکت دارد نوعی فرایند رشد یا تغییر متابولیک در یکی یا هر دو سلول صورت می گیرد و توانایی بعدی A را در تحریک B افزایش می دهد . یعنی آکسونی که به طرز موفقیت آمیزی سلول B را در گذشته تحریک کرده در آینده موفق تر می شود . از نظر هب یادگیری کودکی را می توان برحسب اصول تداعی توجیه کرد اما یادگیری بزرگسالی بر حسب اصول گشتالت بهتر توجیه می شود. قانون هب که مربوط به  نورون هایی است که با هم فعال هستند در شکل گیری نوع جدیدتر و با نفوذ تر هوش مصنوعی و پیوند گرایی جدید راهگشا بود.



:: برچسب‌ها: دونالد هب, روانشناسی یادگیری, مجتمع های سلولی
ن : محمد مهدی میرلو
ت : شنبه یکم آذر 1393
 
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.