صفحات وبلاگ : صفحه ي اصلي 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10


« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools


design : imjava

معرفی آزمون عملکرد مداوم دیداری شنیداری IVA+PLUS:

ابزاری برای بررسی نشانه های اختلال کمبود توجه / بیش فعالی

 


 

مهسا احدیان

دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی کودک و نوجوان- دانشگاه تبریز

محمد مهدی میرلو

کارشناس ارشد روانشناسی عمومی- دانشگاه تبریز

 

اختلال کمبود توجه/ بیش فعالی  از شایع ترین اختلالات دوران کودکی است و از متداول ترین دلایل ارجاع کودکان به مراکز خدمات سلامت روانی است. اين اختلال نقايص قابل توجهي در زندگي روزمره ايجاد مي کند و علاوه بر علايم اصلي خود که شامل پرتحرکي، تکانشگري و نقص توجه مي باشد، نقايصي در حوزه هاي تحصيلي، بين فردي و اجتماعي نيز ايجاد مي کند که اغلب تا بزرگسالي ادامه مي يابد. طبق نظریه ی بارکلی اصلی ترین مشکل در این کودکان نقص در بازداری پاسخ است که به منطقه ی قشر پیش پیشانی مربوط می شود. آزمون IVA+PLUS عملکرد مداوم دیداری شنیداری ابزاری است که برای سنجش توجه (به طور اختصاصی تر توجه مداوم) و بازداری پاسخ که از اصلی ترین نشانه های اختلال ADHD می باشد، توانایی خوبی دارد. آزمون عملکرد مداوم دیداری شنیداری به روانپزشکان، روانشناسان و دیگر متخصصین بالینی این امکان را می دهد تا در کمترین زمان توجه دیداری و شنیداری و تکانشگری را بطور جداگانه و همزمان در کمتر از 20 دقیقه ارزیابی کرده و داده ها به صورت جداول و نمودار ارائه می شود و با تبدیل نمرات خام آزمون به نمره ی استاندارد به سهولت می توانند ضمن تشخیص اختلالات مختلف (بر اساس راهنمای تشخیصی آماری اختلالات روانی DSM-IV)  بین انواع 4 گانه ی اختلال نقص توجه- بیش فعالی تشخیص افتراقی قایل شوند.

 

 

برای مطالعه متن کامل مقاله به سایت نوروساینس و علوم شناختی مراجع کنید

http://ncognitivescience.com/

 

 



:: برچسب‌ها: آزمون عملکرد مداوم دیداری شنیداری IVA, PLUS
ن : محمد مهدی میرلو
ت : چهارشنبه پنجم آذر 1393

مقدمه ای  بر مغز اجتماعی و آگاهی اجتماعی

 

 

محمد مهدی میرلو، ویدا یوسفی اصل، مهسا احدیان

این مقاله بطور اختصاصی برای سایت نوروساینس و علوم شناختی آماده شده است

 

فرضیه‌ دانبار: مغزهای ما به این خاطر بزرگ نیستند که به هرکدام از ما توانایی محاسباتی صرف بدهند که بتوانیم با تفکر مشکلات را حل کنیم؛ بلکه اندازه‌ی مغز ما به هرکدام از ما کمک می‌کند که شبکه‌ی بزرگ و پیچیده‌ی روابطمان را، که برای نمو و موفقیت و شکوفا شدن به آن‌ها تکیه می‌کنیم، مدیریت کنیم.

 

مغز اجتماعی چیست؟ ما موجوداتی اجتماعی هستیم که در شبکه ای از روابط  احاطه شده ایم که بدون آن بقای ما امکانپذیر نیست. انسان ها در میان سایر موجودات بیشترین ظرفیت را  برای ایجاد و کنترل محیط را دارند. انسانها موجوداتی تربیت یافته هستند که دارای استعداد مغزی برای بسط و توسعه جوامع فرهنگی هستند. در واقع انسانها موجوداتی فرهنگی هستند که در اندیشه های یکدیگر سهیم می شوند و اشتراکات شناختی بنا می کنند که فرهنگ های سمبلیک نامیده میشود.به لحاظ فرهنگی انسان های غیراجتماعی  چندان تفاوتی با میمون های آدم نما با مغزهای بزرگ ندارند. قرار گرفتن انسان از بدو تولد در شبکه فرهنگی موجب میشود که انسان موجودی منحصر بفرد در جهان زیستی شود.

 شناخت اجتماعی در انسان ها از طریق فرایندهای روانشناختی متمایز می شوند که به ما اجازه می دهد درباره آنچه که در درون افراد دیگر شامل  قصد،احساسات و افکار انها استنباط کنیم. برخی از این فرایندها احتمالا جنبه هایی از رفتارهای اجتماعی انسان را که منحصر به فرد هستند مانند فرهنگ و تمدن را تبیین می کنند. تقریبا همه طرحواره ها، پردازش اطلاعات اجتماعی را به فرایندهایی تقسیم می کند که نسبتا اتوماتیک بوده و به وسیله محرک ها برانگیخته می شوند در مقابل آنهایی که حساب شده و کنترل شده، و حساس به بافت و استراتژی است. این تمایزات در ساختارهای عصبی منعکس می شود که مبنای شناخت اجتماعی است که اطلاعات ارزشمندی است که از تصویرنگاری عصبی کارکردی به دست آمده است. به تعبیر توماسلو(1999) "این واقعیتی بنیادین است که انسانها قادر هستند که منابع شناختی خود را به شیوه ای شریک شوند که سایر انواع دیگر موجودات نمیتوانند. این مساله از طریق  شکل خاصی از شناخت اجتماعی یعنی توانایی ارگانیزم های فردی برای درک همنوعان به عنوان موجوداتی شبیه خودشان که دارای زندگی روانی و قصدمندانه شبیه خود آنها هستند امکانپذیر میشود".

ما اساسا موجوداتی اجتماعی هستیم.هیچ جزئی از تمدن ما بدون رفتار اجتماعی در مقیاس بزرگ امکانپذیر نمی باشد. بیشتر رفتار اجتماعی از مکانیزم های روانشناختی و عصبی زیستی که با سایر انواع پستانداران دیگر سهیم هستیم ناشی می شود و همین امر سوالاتی را در مورد اینکه چرا ما متفاوت هستیم مطرح می کند. بخشی از این تفاوت  ممکن است از دانش ما درباره ذهن خود و اذهان دیگران ناشی شود، در واقع نوعی دانش متفاوت از آنچه که درباره محیط  غیراجتماعی است.

سه قلمرو گسترده از آگاهی وجود دارد که به نظر به دقت بررسی می کند آنچه را که ما از دانستن می دانیم یا درک می کنیم. نخستین قلمرو که برای توصیف کردن نیز سهل است قلمرو مربوط به محیط غیراجتماعی است جهانی که ما با دیگران سهیم هستیم. اینکه چگونه ما این سطح از آگاهی را بدست می آوریم فاقد رمز است و از طریق حس و ادراک ما از جهان است. این قلمرو از آگاهی به نظر می رسد بین ما و سایر موجودات نیز مشابه است و همانند ما، موش ها،گربه ها، سگ ها و میمون ها در مورد اشیاء این جهان و ویژگی های آنها  آگاهی پیدا می کنند. آنها می دانند کدام اشیاء خوب و کدام بد هستند و مطابق با آن رفتار خود را جهت می دهند.

دومین و سومین قلمرو از آگاهی بشتر رمزآلود و تا حدودی مبهم است فارغ از اینکه  سایر حیوانات دسترسی به این دو قلمرو را دارند. این دو قلمرو عبارتند از آگاهی ما از اذهان دیگران و آگاهی ما از ذهن خودمان. هرچند بسیاری از زیست شناسان که رفتار اجتماعی را در حیوانات مطالعه می کنند فرایند آنها در مورد اطلاعات اجتماعی را به عنوان یک  بحث در ادراک تلقی می کنند که یک مثال ویژه از طبقه نخست میدانند که در بالا بحث شد به خصوص آنهایی که با نخستی ها کار می کنند بر آگاهی از ذهن خود و اذهان دیگران متمرکز می شوند.

برای مطالعه متن کامل به سایت نوروساینس و علوم شناختی مراجعه کنید

 



:: برچسب‌ها: مغز اجتماعی, آگاهی اجتماعی, مغز فرهنگی, شناخت اجتماعی
ن : محمد مهدی میرلو
ت : دوشنبه سوم آذر 1393
 

معرفی  دونالد اولدینگ هب

 

 

ویدا یوسفی اصل

دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی     

محمد مهدی میرلو

کارشناسی ارشد روانشناسی عمومی

      

        دونالد اولدینگ هب ، روان شناس کانادایی ، فردی تاثیر گذار در زمینه ی نوروسایکولوژی و به دنبال فهم کارکرد نورون های مرتبط با فرایندهای روانشناختی مثل یادگیری بود . او توسط نظریه اش ( یادگیری هب) ، که در “organization of behavior”  (1949) معرفی شد شناخته می شود  . از وی به عنوان پدر نوروسایکولوژی و شبکه های نوورنی یاد شده است .

 

هب در 22 جولای1904  در شهر چستر ،نووا اسکاتیا متولد شد. وی بزرگترین فرزند از 4 فرزند آرتور و کلارا هب بود .  از آنجایی که مادرش به شدت تحت تاثیر عقاید ماریا مونتسوری قرار گرفته بود ، تا سن 8 سالگی در خانه آموزش می دید. عملکرد او در مدرسه ابتدایی به قدری خوب  بود که در سن 10 سالگی وارد کلاس هفتم شد .هر چند  نگرش های سرکشانه و عدم رعایت قوانین در مردود شدن او در کلاس 11 ام نقش داشت .

 

در اوایل زندگی وی هیچ علاقه به روان شناسی یا پزشکی نداشت و می خواست نویسنده شود . از این رو با هدف رمان نویس شدن وارد دانشگاه Dalhousie شد . هر چند او دانشجوی استثنایی نبود با این وجود با لیسانس در سال 1952 فارغ التحصیل شد . بعدها در مدرسه قدیمی خود در چستر  به تدریس پرداخت .سپس در آلبرتا  کشاورزی کرده و بعدها به مسافرت و کار به عنوان کارگر مشغول شد . در طی این مسافرت ها با کارهای زیگموند فروید، ویلیام جیمز  و جان بی. واتسون آشنا شد که همین امر  هب را وادار کرد درباره ی وارد شدن به  رشته ی روان شناسی ترغیب شود. در 1928 او دانشجوی نیمه وقت دانشگاه مک گیل  شد . محور مطالعات در مک گیل   بیشتر به سمت آموزش  و هوش بود ، در حالی که هب در آن دوران بیشتر به روان شناسی فیزیولوژیک علاقه مند شده بود و ازروش شناسی آزمایش های آن انقاد می کرد . در جولای 1934 وی تحصیل زیر نظر کارل لشلی در دانشگاه شیکاگو را شروع کرد . عنوان تز وی " مشکل جهت یابی فضایی و یادگیری فضا( مکان ) بود .  بعدها به پیروی از لشلی به دانشگاه هاروارد رفته و  در آنجا وی مجبور به تغییر تز خود شد و  بر روی تاثیرات محرومیت بینایی زودهنگام بر روی ادراک اندازه و درخشندگی در یک  موش کار کرد . بنابراین او  بعضی موش ها را در تاریکی و بعضی دیگر را در روشنایی پرورش داد  و مغز آن ها را با هم مقایسه کرد . هب در سال 1936 PhD  خود را از هاروارد دریافت کرد . در 1937 او برای کار با وایلدر پنفیلد در  موسسه ی عصب شناختی  مونترال پذیرفته شد و تاثیر جراحی  مغزی و آسیب را بر کارکرد مغز انسان بررسی کرد . وی مشاهده کرد مغز یک کودک به دنبال برداشته شدن بخشی از آن میتواند تمام یا قسمتی از کارکرد را دوباره به دست آورد ، اما همان آسیب مشابه در بزرگسالی می تواند به مراتب آسیب زا ( زیان آور ) تر و حتی فاجعه آمیز باشد ، در نتیجه   محرک بیرونی نقش برجسته ای در فرایند تفکر بزرگسالان دارد و  فقدان این محرک می تواند  منجر به کارکرد تقلیل یافته و بعضی اوقات توهم  شود. همین طور هب از اجرای  آزمون های هوش استنفورد بینه و وکسلر  بر روی  بیماران با جراحی مغزی انتقاد کرد . در حالی که این تست ها برای اندازه گیری هوش کلی طراحی شده بودند هب معتقد بود تست ها باید برای اندازه گیری تاثیرات اختصاصی که جراحی ممکن است به جا گذاشته باشد طراحی شوند . در   1939  به دنبال تدریس در دانشگاه و به منظور بررسی و آزمایش  تئوری خود : نقش متغیر لوب فرونتال با سن ،  به همراه کنت ویلیام یک ماز معتبر برای موش ها طراحی کردند ( ماز هب-ویلیام) . روشی برای تست کردن هوش حیوانات که بعدا در مطالعات بسیاری  به کار برده شد .

 

هب تئوری خود را بر اساس تعریف یک مفهوم جدید ( مجتمع های سلولی ) بنا کرد.  مجتمع سلولی شامل گروهی از نورون ها با ارتباطات تحریکی  متقابل ( دو جانبه ) قوی است  . بنابراین این تعریف متکی بر رابطه ی متقابل ساختاری و فیزیولوژیکی نورون ها است  . به نظر هب هر شی محیطی که ما تجربه میکنیم بسته نورونی پیچیده ای را به نام مجتمع سلولی شلیک میکند. بعد از اینکه زیرمجموعه ای از سلول های مجتمع سلولی یک بار تحریک شد ، تمایل به تحریک به شکل کل را دارد بنابراین می توان آن را به عنوان یک واحد عملیاتی در مغز در نظر گرفت .مجتمع های سلولی به قصد فراهم کردن مدل کارکردی و در عین حال ساختاری برای فرایندهای قشری و بازنمایی های نورونی از رویدادهای بیرونی  توسط هب معرفی شدند  . بر اساس ایده ی هب محرک ها، اشیا ، همین طور وجود های انتزاعی تر مثل مفاهیم ، ارتباطات زمینه ای  ، ایده هاو ... تفکراتی هستند که با فعال شدگی همزمان گروه وسیعی از نورون ها  در مغز بازنمایی شده ، و  با تعداد نسبتا زیاد سیناپس های تحریکی متقابل قوی به هم مرتبط می شوند .نوورن های تکی ممکن است وابسته به مجتمع های سلولی بسیار متفاوتی باشند .  عامل تعیین کننده ی یک مجتمع ساختار ارتباطی بین سلول هایی است که مطرح شد . سلول ها با شلیک ، برای هم پشتیبانی فراهم  می کنند و بنابراین احتمال اینکه در یک وضعیت پایا در پاسخ به نسخه های متفاوت محرک با هم فعال شوندبالا است .  اگر محرک بیرونی زیر مجموعه های به قدر کافی بزرگ  از سلول های یک مجتمع سلولی را تحریک کند ، کل مجتمع شلیک خواهد کرد .

 

یادگیری دلالت بر تغییرات وابسته به فعالیت در کارامدی سیناپس ها دارد و قانون یادگیری هب که امروزه شناخته شده است مطرح می کند : سیناپس زمانی  نیرومند می شود که دو سلول مرتبط همزمان فعال شوند.  رویدادهایی که مکررا با هم اتفاق می افتند از جهاتی متعلق به هم هستند .هر باری که آنها به صورت ترکیبی ظاهر می شوند سلول های قشری زیر مجموعه ی خاصی را بر انگیخته می کنند ، شلیک همبسته ی این مجموعه نوورن ها( که هنوز مجتمع نیستند ) باید یاد گرفته شود  و از این طریق گروههای مخصوص باید به صورت اشتراکی به هم مرتبط شوند .وقتی آکسون نورون A به طور مداوم در شلیک B مشارکت دارد نوعی فرایند رشد یا تغییر متابولیک در یکی یا هر دو سلول صورت می گیرد و توانایی بعدی A را در تحریک B افزایش می دهد . یعنی آکسونی که به طرز موفقیت آمیزی سلول B را در گذشته تحریک کرده در آینده موفق تر می شود . از نظر هب یادگیری کودکی را می توان برحسب اصول تداعی توجیه کرد اما یادگیری بزرگسالی بر حسب اصول گشتالت بهتر توجیه می شود. قانون هب که مربوط به  نورون هایی است که با هم فعال هستند در شکل گیری نوع جدیدتر و با نفوذ تر هوش مصنوعی و پیوند گرایی جدید راهگشا بود.



:: برچسب‌ها: دونالد هب, روانشناسی یادگیری, مجتمع های سلولی
ن : محمد مهدی میرلو
ت : شنبه یکم آذر 1393

هوش طبيعي و هوش مصنوعي؛ شبيه سازي ماشين به انسان



مجيد رمضاني

محمد مهدي ميرلو

 

چکيده

     روانشناسی شناختی حوزه ای نوپا ، میان رشته ای  و به تعبیر بی.آر هرگنهان،محبوب در روانشناسی نوین است که طیف وسیعی از موضوعات را مانند حافظه ،استدلال،حل مساله،تصویرسازی ذهنی  و زبان را شامل می شود.مساله شناخت و شکل گیری فرایندهای ذهنی به عنوان موضوع اصلی روانشناسی شناختی موجب پیوند این حوزه مطالعاتی با سایر دانش های مرتبط همچون زبان شناسی،علوم کامپیوتر،علوم اعصاب و هوش مصنوعی شده است.در این میان هوش مصنوعی به عنوان شاخه ای از علوم کامپیوتر به این موضوع می پردازد که ماشین ها تا چه اندازه می توانند از رفتار هوشمند ارگانیزم های جاندار نسخه برداری کرده یا آنها را شبیه سازی کنند.  با گذشت چندين دهه از شکل گيري دانش هوش مصنوعي هنوز امکان دستيابي به يک ماشين چند منظوره که جايگزين مناسبي براي انسان بوده و وظايف خود را بدون دخالت انسان انجام دهد و نيز قادر به تصميم گيري در مورد مسايلي که تا کنون با آنها مواجه نشده است باشد، ذهن انسان را به خود مشغول کرده است. باور اينکه روزي ماشين بتواند رفتاري شبيه انسان داشته باشد براي برخي بسيار دور از انتظار و غير ممکن است. انسان توانايي هاي بسياري داراست و قادر به انجام وظايف بسياري است. بيشتر اين وظايف، چند عاملي بوده و در رخداد آنها عوامل متعددي دخيل است. هر يک از اين وظايف در ماشين از طريق شبيه سازي تفکر منطقي عامل پايين صورت مي گيرد.

در اين پژوهش ابتدا به تفکيک، تعريفي از دو نوع طبيعي و مصنوعي هوش ارايه خواهد شد و سپس به بيان هدف هوش مصنوعي و تشريح ابزارهاي موجود در اختيار اين علم براي رسيدن به اين هدف خواهيم پرداخت. در نهايت نيز آينده ي هوش مصنوعي و ظهور تمدن ماشيني و برخي از جوانب آن مورد بررسي قرار خواهد گرفت.


مقدمه.

      ارتباط میان و حوزه مطالعاتی روانشناسی شناختی و هوش مصنوعی نوعی ارتباط نمادین است که رشد هریک از این دو حوزه تاثیر مستقیم بر  رشد حوزه دیگر دارد. به تعبیر سولسو  نویسنده کتاب روانشناسی شناختی (1388) راه های مصنوعی تکرار ادراک، حافظه،زبان و تفکر آدمی،و اینکه فرایندهای مذکور چگونه توسط انسان صورت می گیرد برای هوش مصنوعی بسیار مهم است و در عین حال میزان رشد هوش مصنوعی میزان توانمندی های ما را از درک و فهم شناخت آدمی افزایش می دهد.

آيا انسان ها به مثابه ماشين هستند؟ آيا ماشين ها مي توانند به مانند انسان باشند؟ اين سوالات براي اولين بار در قرن هفدهم ميلادي به ذهن متفکراني نظير دکارت (Descartes) و لامتري (La Metrie)، به هنگام مواجهه ي آنها با ماشين هايي نظير ساعت هاي مکانيکي و برخي ديگر از ابزارها، خطور کرد. ماشين ها کارهايي را انجام مي دادند که پيشتر در حيطه فعاليت هاي انساني محسوب مي شدند (Gunderson, 1971) .در قرن هفدهم ميلادي افکاري مبني بر تشبيه مکانيکي و ماشيني از بدن انسان توسط افرادي نظير هابز (Hobbes) و برخي از متفکران ديگر رواج يافت، و بررسي و تفحص بدن انسان به عنوان يک ماشين آغاز شد. به تعبير ديگر رويکردي مکانيکي به بدن انسان در دستور کار دانشمندان اين حوزه قرار گرفت. طولي نکشيد که اين انديشه ها از اقبال قابل قبولي برخوردار شدند به گونه اي که برخي از سوالات ديرينه ي بشر نظير نحوه گردش خون بر اين مبنا پاسخ داده شد. سپس از اين ديدگاه در کالبد شناسي و فيزيولوژي براي تشريح بسياري از فعاليت هاي انسان استفاده شد(Sarles,1987).

با گسترش تکنولوژي و مطرح شدن مباحثي نظير سلول هاي بنيادي يا پيشرفت هاي موجود در زمينه پزشکي نظير پيوند بافت هاي مختلف بدن و يا تکنيک هاي لقاح مصنوعي، تعابير موجود از انسان دستخوش تغيير و دستکاري قرار گرفت. اين موضوع در بطن دوگانگي (Dualism)  که از ويژگي هاي تفکر غربي است، تا حدي منجر به تقويت ديد ماشيني به انسان شده و پاسخ به اين سوال که « آيا انسان ها به مثابه ماشين هستند؟» را با عدم قطعيت مواجه کرده است(Sarles,1987).

وجود ماشين هايي که بتوانند مانند انسان رفتار کنند از ديرباز ذهن بشر را به خود مشغول کرده است. با گذشت اعصار و پيشرفت هاي مختلف موجود در زمينه هاي متعدد، افسانه هاي مربوط به ربات ها، رفته رفته جنبه واقعيت به خود گرفته اند. جهت گيري سيستم هاي مختلف از يک رويکرد منطقي و علمي به يک رويکرد «هوش» محور و اتخاذ راه حل هاي تکنولوژيکي (مانند سيستم هاي خبره) بسيار مشهود و غير قابل انکار است، و بر اين اساس سيستم هاي کامپيوتري درصددند تا پا جاي پاي متفکران بزرگ بنهند. شايد به تعبيري بتوان گفت که در لبه يک طنز بسيار نامتعارف ايستاده ايم؛ رفته رفته کامپيوتر ها بيشتر شبيه انسان مي شوند، حتي خيلي منطقي تر و عقلاني تر.

برای دریافت متن کامل مقاله به سایت نوروساینس و علوم شناختی مراجعه کنید


http://ncognitivescience.com/



:: برچسب‌ها: هوش مصنوعی
ن : محمد مهدی میرلو
ت : جمعه شانزدهم آبان 1393

 

معرفی آنتونیو داماسیو

 

 

گردآورنده : محمد مهدی میرلو

 

آنتونیو داماسیو (Antonio Damasio)،  متخصص علوم اعصاب و نورولوژیست آمریکایی پرتغالی است که در 24 فوریه 1944  در لیسبون متولد شد . وی هم اکنون استاد دانشگاه کالیفرنیای جنوبی است و ریئس موسسه مغز و خلاقیت را نیز بر عهده دارد. همچنین وی حدود 30 سال است که ریاست دپارتمان نورولوژی دانشگاه آیووا آمریکا را بر عهده دارد.

او قطورترین پرونده های آسیب های مغزی را در اختیار دارد و به کمک آن کوشیده پرده از راز عملکرد احساسات بردارد. او اخیراً توانست مفهوم جدیدی از «احساسات» و «هیجانات» را تعریف کند. بر اساس تعریف داماسیو، هیجانات پاسخ های طبیعی بدن به رویدادهای بیرونی هستند و احساسات، تنها پس از آنکه بدن رفلکس خود را نشان داد، در مغز انسان شکل می گیرند. در واقع مغز به صورت پیوسته از بخشهای مختلف بدن سیگنال می گیرد. مغز از تغییرات به وجود آمده در بخشهای مختلف بدن، نتیجه می گیرد که «هیجان» به وجود آمده و به این طریق «احساس» شکل می گیرد. به تعبیر داماسیو  هیجان پاسخ فیزیولوژیک بدن و احساس برداشت مغز از این پاسخ است.

پژوهش های داماسیو در نوروساینس نشان داده است که هیجان ها نقشی اساسی در شناخت اجتماعی و تصمیم گیری ایفا می کنند.آثار او تاثیری جدی بر فهم دانشمندان ازسیستم عصبی بر جای گذاشته است که بر سه مفهم حافظه، زبان و آگاهی تاکید می کند. داماسیو علاقمند به بررسی و پژوهش پیرامون داده های نوروبیولوژی است و تئوری خود را پیرامون ارتباط میان هیجان ها، عقلانیت انسان و بیولوژی بنیادین مطرح کرده است. وی فرضیه نشانگر بدنی somatic marker hypothesis را مطرح کرده است که نشان می دهد  چگونه هیجان ها و پایه های بیولوژی آن در تصمیم گیری (هم بصورت مثبت و منفی و اغلب ناآگاهانه) درگیر هستند. هیجان ها چارچوبی برای شناخت اجتماعی فراهم می کنند و برای پردازش خود  که آگاهی را تقویت می کنند ضروری هستند.

کتاب خطای دکارت که یکی از مهمترین کتاب های داماسیو بشمار می آید نظریه‌ی دکارتی درباره‌ی ذهن و بدن را به چالش کشیده است .از نظر دکارت ذهن و بدن از هم مجزا هستند و ارتباط این‌ها بر اساس غده‌ی صنوبری‌ای که در مغز است، شکل می‌گیرد اما داماسیو این باور را رد می‌کند.  دکارت نخستین فیلسوفی بود که تلاش کرد بر پایه‌ی یافته‌های تجربی و پژوهشی خود به بررسی  مساله ذهن و بدن  بپردازد و جوابی برای آن بیابید. جوابی که این کتاب سودای نقدش را دارد. برای  داماسیو، ذهن و بدن دو جنبه مختلف یک پدیده بیولوژیک هستند. اندیشه ای شبیه اسپینوزا که گفته بود ذهن بیرون از بدن وجود ندارد.

داماسیو در این کتاب، بر دو مفهوم اساسی تکیه می‌کند و سعی می‌کند یافته‌هایش را که حاصل بیست سال کار و پژوهش روی بیماران اعصاب است در قالب این کتاب ارائه کند. داماسیو بر دو حوزه‌ی مختلف ولی متفاوت دست می‌گذارد: رابطه‌ی خرد با اراده و رابطه‌ی عاطفه و اراده.

در بخش اول کتاب داماسیو نشان می‌دهد که چگونه مغز و اراده به هم مرتبط هستند. تز اصلی داماسیو در این بخش این است که انسان موجودی متاثر از بیرون نیست، بلکه «اندام واره» محور است. یعنی اساس تصمیم‌گیری‌های وی را می‌توان در بخش پیشانی مغز یافت. بخش دیگری از کتاب داماسیو متمرکز است بر بررسی پدیده‌ی عاطفه. عاطفه از صد سال پیش به این سو محل بحث و نزاع روانکاوان و عصب‌شناختان و روان‌شناسان بوده است. داماسیو بر این باور است که عاطفه بخش مجزایی از مغز انسان و یا خرد او نیست بلکه سطحی پایین‌تر از خرد انسانی است که جایگاهش در مغز است. وی بر این باور است که بدون عاطفه، خرد در تصمیم گیری‌هایش دچار مشکلات عدیده‌ای می‌شود. وی با بررسی بیماران عصب‌شناختی متعدد و نشان دادن عکس‌های آن‌ها بیان می‌کند که جایگاه اصلی عاطفه درون مغز آدمی است و اگر بر اثر یک آسیب مغزی، بخش عاطفه دچار مشکل شود، خیلی از مشکلات برای بیمار ایجاد می‌شود

 

برخی از دیدگاه های داماسیو:

*من فکر میکنم حیوانات هم خودآگاهی اما از شکل بسیار ساده آن را دارند. شکل ساده ای از Self-Concept را می توان در آنها دید. اما مفهوم گسترده «خودآگاهی» به شکلی که ما انسانها می شناسیم، نیازمند داشتن حافظه ای قدرتمند از سرگذشت فرد است.

*اختلالات احساسی ریشه عمده بیماری های روانی هستند. می دانم که در آینده بر اساس تحقیقات امروز، درمان های بهتری برای بیماری های شناخته شده امروزی یافت میشود.

*در قسمتِ پیشین‌ مغز ناحیه‌هایی‌ هست‌ که‌ نواحی‌ همگرایی‌  Convergence zones نامیده میشود. تخصصِ نواحیِ همگرایی‌ در این‌ است‌ که‌ می‌دانند اطلاعاتِ لازم‌ برای‌ بازسازیِ هر چیز در کجا است‌. مثلاً در موردِ شمعدانِ نقره‌، اطلاعاتِ مربوط‌ به‌ شکل‌ آن‌ را از یک‌ جا، اطلاعاتِ مربوط‌ به‌ لمس‌ آن‌ را از جایِ دیگر، اطلاعاتِ مربوط‌ به‌ جنسِ آن‌ را از گوشه‌ای‌ دیگر، اطلاعاتِ مربوط‌ به‌ خاصیت‌ و کاربردِ آن‌ را از نقطه‌ای‌ دیگر، هم‌زمان‌ فرا می‌خوانند و تلفیق‌ می‌کنند و پس‌ از این‌ همگرایی‌ یا تلفیق‌ است‌ که‌ چشمِ درونِ ما شمعدانِ نقره‌ را می‌بیند.پِت‌ اسکن‌ها سرنخی‌ درباره‌ این‌ نواحیِ همگرایی‌ به‌ دست‌ داده‌اند. بیمارانی‌ هستند که‌ به‌ علتِ آسیب‌ مغزی‌ نمی‌توانند چهره‌ افراد آشنا را تشخیص‌ دهند و آنها را نام‌ ببرند. اسکن‌هایی‌ که‌ در این‌ موقع‌ از آنها گرفته‌ شده‌، جرقه‌هایی‌ از شناسایی‌ یا تشخیص‌ را ثبت‌ کرده‌اند، با این‌ همه‌ بیمار انکار می‌کند که‌ آن‌ چهره‌ را می‌شناسد. در واقع دانشِ لازم‌ برای‌ شناسایی‌ و نامیدنِ این‌ چهره‌ آشنا وجود دارد، اما این‌ دانش‌ به‌ سطحِ آگاهی‌ نمی‌رسد. علتِ این‌ امر آن‌ است‌ که‌ آسیبِ مغزی‌ ظاهراً ناحیه‌ همگرایی‌ را از بین‌ برده‌ است‌. ناحیه‌ همگرایی‌ باید مشخصاتِ چهره‌ این‌ فرد را، مانند شکلِ صورت‌، رنگِ پوست‌ و غیره‌، که‌ در نیمکره‌ راستِ مغز نگه‌داری‌ می‌شوند با نامِ او که‌ در یک‌ گوشه‌ دیگرِ مغز قرار دارد تلفیق‌ کند، ولی‌ چون‌ ناحیه‌ همگرایی‌ آسیب‌ دیده‌، بیمار نمی‌تواند چهره‌ و نامِ شخص‌ را هم‌زمان‌ به‌ یاد بیاورد و بینِ آنها پیوند برقرار کند.

 



:: برچسب‌ها: آنتونیو داماسیو, هیجان, شناخت اجتماعی
ن : محمد مهدی میرلو
ت : شنبه دوازدهم مهر 1393

 

 مقایسه سیستم های فعال سازی / بازداری  رفتاری دختران فراری 

 

دکتر منصور بیرامی معصومه عبادی آسایش محمد مهدی میرلو

 

مقاله حاضر در مجله علمی پژوهشی زن و مطالعات خانواده پذیرفته و بزودی چاب میشود.به محض چاب متن

کامل در وبلاگ منتشر خواهد شد.

 

 

چکیده:

فرار دختران از منزل که در طی سال های اخیر در جامعه رو به فزونی نهاده از مقوله های آسیب اجتماعی است که مهار آن به مدیریت قوی اجتماعی نیازمند است. ولی در کنار این عامل ویژگی های شخصیتی و انگیزه فردی نیز در ایجاد این معضل نقش بسیار مهمی بازی می کند.این مطالعه از نوع پس رویدادی  می باشد. بدین منظور 120 آزمودنی ( 60 نفر دختر فراری  و 60 نفردختر غیر فراری ) انتخاب شدند. دختران فراری   30-11 ساله که در دوره زمانی 1391-1390 توسط نیروی انتظامی دستگیر شده بودند و به مرکز اورژانس اجتماعی شهر تبریز تحویل داده شده بودند انتخاب شدند . دختران غیر فراری  بر اساس سن ، میزان تحصیلات ، طبقه اقتصادی با دختران فراری همتا شدند. در این مطالعه از مقیاس سیستم‌های بازداری/ فعال¬سازی رفتاری کارور و وایت   استفاده شد. نتایج حاصل از یافته های تحقیق نشان داد که تفاوت دو گروه دختران فراری  و  دختران غیر فراری   در سیستم فعال سازی و سیستم بازداری  رفتاری با یکدیگر متفاوت بوده و هر دو سیستم در دختران فراری   فعال‌تر است. تفاوت بین  سیستم‌های فعال سازی/بازداری رفتاری دختران  فراری  و دختران  غیر فراری  معنادار می باشد .  چالش هاي نظري و پژوهشي در پي بردن به عوامل شخصیتی دختران فراری  دريچه اي نوين به سوي پرسش هايي است که  دهه ها ذهن  پژوهشگران را به خود معطوف داشته است . از اين روست که تلاش هاي پژوهشي به اين امر معطوف شده است تا به بررسي عوامل شخصیتی دخیل در فرار دختران از منزل بپردازد .

 

واژه‌های کلیدی:  سیستم بازداری رفتاری، سیستم فعال¬سازی رفتاری ، دختران فراری



:: برچسب‌ها: سیستم های فعال سازی, بازداری, دختران فراری
ن : محمد مهدی میرلو
ت : جمعه چهارم مهر 1393
 



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.