|
فلسفه و روانشناسی | ||||
|
بررسي جايگاه مكانيسمهاي دفاعي در روانشناسي نوين
مدرنيته و مانورهاي روانشناختي
محمدمهدي ميرلو ![]() فشارهاي رواني در كنار هيجانهاي ناخوشايندي همچون اضطراب و افسردگي جزء لاينفك زندگي مدرن و بشر امروز به حساب ميآيد. تحولات سريع دنياي مدرن با همه رفاه و آسايش معجزهگونهاش، امري حياتي را مورد تخريب قرار داده و آن روان آدمي است. اگر نزاع ميان 2 گروه طرفداران مدرنيته و مخالفان آن را بر سر مزايا و معايب مدرنيته كنار گذاشته و در مورد ذاتي يا عرضي بودن معايب مدرنيته سكوت اختيار كنيم، ناچار از پذيرش اين واقعيت هستيم كه انسان امروزي با مسائلي در زندگي خويش مواجه است كه فشارهاي رواني و اضطراب بيسابقهاي بر وي تحميل ميكنند. از تحصيل و رقابتهاي علمي، سياسي و اقتصادي گرفته تا آلودگي هوا و محيط زيست در كنار پديدههاي طبيعي همچون زلزله، سيل و مرگ تنها گوشهاي از حوادث و رويدادهايي هستند كه موجب شده شيوه مواجه و مقابله با آنها و كاهش فشار و استرسهاي ويرانگر به عنوان موضوعي حياتي براي روانشناسان مطرح شود. انسان هنگام مواجه با چنين رويدادهاي اضطرابآوري 2 راه بيشتر ندارد يا بايد براي حذف اضطراب حاصل از اين رويدادها بكوشد يا به وسيله مكانيسمهاي دفاعي از اضطراب اجتناب كند. در اين مقاله برآنيم تا به جايگاه و اهميت مكانيسمهاي دفاعي و انواع آن بپردازيم.
مكانيسمهاي دفاعي (defense mechanism) شيوههايي هستند كه افراد به طور ناخودآگاه در برابر رويدادهاي اضطراب آور به كار ميبرند تا از خود در برابر آسيبهاي رواني و از دست دادن عزت نفس (self esteem) محافظت كنند. انديشه بهكار گرفتن اعمال دفاعي در سال 1894 توسط زيگموند فرويد مطرح شد. به اعتقاد وي مكانيسمهاي دفاعي موجب كنار زدن افكار متعارض از حيطه هوشياري ميشوند. در واقع كاربرد مكانيسمهاي دفاعي نشان از نوعي شيوه سازگاري است كه افراد براي جلوگيري از تنزل عزت نفس و مقابله با افزايش اضطراب به آنها متوسل ميشوند. در كتاب زمينه روانشناسي هيلگارد در تعريف مكانيسم دفاعي چنين آمده است: «فرويد اصطلاح مكانيسمهاي دفاعي را به تدابير ناهشيار اطلاق ميكند كه آدمي براي حل و فصل هيجانهاي منفي به كار ميبرد. اين تدابير هيجانمدار موقعيت تنشزا را تغيير نميدهند، بلكه فقط شيوه دريافت يا انديشيدن شخص را به آن عوض ميكنند. به اين ترتيب در همه مكانيسمهاي دفاعي عنصر «خودفريبكاري» در كار است.» «اتكينسون، 510 :1386» براي فهم دقيق جايگاه مكانيسمهاي دفاعي كه گاهي از آنها به عنوان مانورهاي روانشناختي ياد ميشود توجه به نكات زير ضروري است: 1- كاربرد مكانيسمهاي دفاعي به خودي خود نشانه بيماري نيست، زيرا در بسياري از مواقع مكانيسمهاي دفاعي نقشي حياتي در رفاه رواني انسانها ايفا ميكنند. در واقع مكانيسمهاي دفاعي شكلي از رفتار بهنجار تلقي ميشوند مشروط به اينكه در كاربرد آنها زياده روي نشود. 2- مكانيسمهاي رواني اموري اكتسابي به شمار ميآيند كه براي جلوگيري از تخريب و بيارزش شدن «من» به كار ميروند. تكرار مداوم آنها موجب تبديل آنها به عادت ميشود. 3- مهمترين ويژگي اين مكانيسمها كاربرد ناخودآگاهانه آنها از سوي انسانهاست كه به منظور حفظ تعادل رواني صورت ميگيرد. 4- افراد با به كار بردن مكانيسمهاي دفاعي، مسائل و مشكلات خود را حل نميكنند، بلكه صرفا به تحريف آنها و در واقع تحريف واقعيت ميپردازند. 5- هر چند مكانيسمهاي دفاعي را ميتوان به تنهايي نيز به كار برد ولي اغلب، افراد تركيبي از آنها را به كار ميبرند. مسلما بررسي همه ابعاد مكانيسمهاي دفاعي و تحليل جزييات مربوط به آنها از حيطه اين مقاله خارج است، ولي به تعدادي از مهمترين اين مكانيسمها اشاره ميكنيم. سركوبي سركوبي (repression) كه گاهي از آن به عنوان واپسزني نيز ياد ميشود، نخستين و گستردهترين مكانيسمي است كه مورد استفاده قرار ميگيرد. در اين مكانيسم فرد ميكوشد احساسات و انگيزههايي را كه موجب رنجش او شدهاند، به قلمرو ناخودآگاه منتقل كند. در بسياري از خانوادهها مشاهده ميشود كودكي كه از تولد برادر يا خواهر خويش ناراحت است به انكار وجود وي ميپردازد و اين يعني به كار بردن مكانيسم سركوبي. از نگاه فرويد، مكانيسم سركوبي وسيلهاي مناسب براي گريختن از برخي اميال دوران كودكي است؛ هر چند وي تصريح ميكند اميال سركوب شده همچون آتش زير خاكستري هستند كه رفتار فرد خواه ناخواه از آنها تاثير خواهد گرفت. در نهايت ميتوان چنين گفت كه سركوب نوعي خود سانسوري و فرار از واقعيت است. بازگشت در برخي شرايط استرسزا و اضطرابآور مشاهده ميشود كه افراد تمايل دارند به مراحل قبلي زندگي خويش بخصوص دوران كودكي رجوع كنند. رجوع كردن به مرحله پايينتر را بازگشت (regression) مينامند. در واقع با به كاربردن اين مكانيسم، فرد خود را از موقعيتي كه موجب آزار وي شده رها و دور مي كند و به موقعيتي كه در آن ميتواند به آساني به ارضاي خواستههايش بپردازد، تمسك ميجويد. شواهد بسياري وجود دارد كه كودكان وقتي شاهد توجه بيش از اندازه والدين به برادر يا خواهرشان هستند براي جلب توجه آنها چهار دست و پا راه ميروند. جابهجايي چنانكه از عنوان اين مكانيسم ميتوان استنباط كرد فرد هنگام استفاده از آن ميكوشد اضطرابها را از علت توليدكننده آن جدا كند و با موضوعي كه در واقع هيچ ارتباطي با آن ندارد، مرتبط سازد. در نتيجه جابهجايي (displacement) را ميتوان چنين تعريف كرد: «تغيير جهت دادن احساسات از يك شخص يا يك شيء به يك شخص يا شي ديگر كه كمتر مخاطره انگيز است.» (آزاد 114 :1384) نمونه عيني كاربرد اين مكانيسم را در اختلافات زناشويي ميتوان مشاهده كرد. براي مثال هنگام عصبانيت زن از شوهرش، او مبادرت به شكستن ظروف خانه ميكند. نكته قابل تامل در كاربرد مكانيسم جابهجايي اين است كه ميان اضطرابها و علت توليدكننده آنها فاصله ايجاد ميشود و اضطرابها به امور غير مرتبط ربط داده ميشوند. فرويد، عامل اصلي اين مكانيسم دفاعي را سانسور ميداند و از آن به عنوان مرز ميان خودآگاه و ناخودآگاه ذهن انسان ياد ميكند. اين موضوع در تداعي خاطرات ناگوار بيش از هر امر ديگري خود را نشان ميدهد. در واقع اگر خاطرات ناگوار بخواهند بدون تغيير شكل قدم به محيط شعور خودآگاه بگذارند با سانسور شديد مواجه خواهند شد. فرافكني وقتي انسان بخواهد براي رهايي از تعارضها و عذاب وجدان، احساسات، تمايلات و اعمال نادرست خود را به ديگران نسبت دهد به اين مكانيسم روي ميآورد. پيامد استفاده از اين مكانيسم رها شدن از نتايج ناگوار تعارضهاي دروني است. در واقع فرد با به كار گرفتن مكانيسم فرافكني (projection) ديگران را مسوول اشتباهات خود ميداند. كاربرد اين مكانيسم در ميان بيماران پارانويا كه معمولا خود بزرگبين و در عين حال بدبين هستند بسيار ديده شده است. دليلتراشي دليلتراشي (rationalization) در واقع توجيه رفتاري است كه اقدام به انجام آن كردهايم، ولي دليل اصلي آن را نميدانيم. همين مساله موجب ميشود فرد براي توجيه رفتار خود به دلايل قابل قبول روي آورد كه مورد پسند ديگران نيز است. بسياري كاربرد اين مكانيسم را يك تدبير خودفريبانه (self - deceptive) و خود بزرگكننده (ego - enhancing) ميدانند. اضطراب و افسردگي جزءلاينفك زندگي مدرن است و انسان مدرن مكانيسمهاي دفاعي متفاوتي در مقابل اضطرابهاي مدرن به كار ميبرد شايد بتوان گفت ضربالمثل «گربه دستش به گوشت نميرسد ميگويد بو ميدهد » بهترين مثال براي درك مفهوم اين مكانيسم باشد؛ هر چند اين مساله بديهي است كه دليل تراشي شايعترين و پرثمرترين مكانيسم دفاعي مورد استفاده انسان است. ذكر اين نكته نيز ضروري است كه فرد هنگام كاربرد چنين مكانيسمي رفتار خود را عادلانه فرض ميكند تا از عذاب وجدان رها شود. خيالبافي مواجهه افراد با موقعيتهاي دشوار و اضطرابآور در سازگاري آنها با واقعيت مشكل ايجاد ميكند. براي رهايي از اين وضعيت و در واقع بهترين شيوه براي ارضاي خواستهها، استفاده از خيالبافي (fantesy) است. ضربالمثل «شتر در خواب بيند پنبه دانه گهي لپ لپ خورد گه دانه دانه» مصداق بارز اين مكانيسم است. جبران افراد براي جبران (compensation) ناتوانيهاي خود به اين مكانيسم روي ميآورند. در واقع كاربرد جبران، نوعي دفاع در برابر احساس حقارت است. نمونه تاريخي براي اين مكانيسم را ميتوان در ناپلئون مشاهده كرد. بسياري بر اين اعتقادند كه ناپلئون به دليل كوتاهي قد و ضعف جثه خويش، همواره تشنه پيروزي و شكست دادن بوده است. درون فكني يكي از شيوههاي همانند سازي با ديگران استفاده از مكانيسم درون فكني (introjection) است. هنگام كاربرد اين مكانيسم، فرد خصوصيات شخص ديگري را به طور رمزي به عنوان خصوصيات خويش قرار ميدهد. مكانيسم درون فكني در ميان كودكان رايجتر است آنگاه كه آنان تلاش ميكنند ارزشهاي والدين و معلمان خود را به عنوان ارزشهاي خود بپذيرند. همانندسازي فرآيند اين مكانيسم دقيقا عكس مكانيسم فرافكني است و فرد تلاش ميكوشد صفات و اعمال ديگران را به خود نسبت دهد و به صورت ناخودآگاه به اقتباس ويژگيهاي شخصيتي فرد ديگر اقدام ميكند. همانندي كودكان با قهرمانان ورزشي، رهبران سياسي مطرح و دانشمندان، نمونه بارز كاربرد اين مكانيسم است. ناگفته پيداست كه افراط در همانندسازي (identification)، خود را در پديده تقليد (imitation) نشان ميدهد. تصعيد هنگامي كه اميال و آرزوهاي فرد با موانع اجتماعي مواجه شود و تحقق آنها ممكن نباشد امكان دارد فرد جهت اميال و آرزوهاي خود را به سوي اهداف جامعه پسند و تا حدودي متعالي تغيير دهد. شكست عشقي برخي شاعران و در پي آن خلق آثار ادبي ماندگار توسط آنها از مصاديق عيني كاربرد اين مكانيسم (sublimation) است. واكنش وارونه بعضي افراد در طول زندگي خويش نه تنها برخي اميال خود را كه از ابراز آنها شرم دارند، سركوب ميكنند، بلكه تلاش ميكنند مسير و رفتاري خلاف جهت رفتار سركوب شده بروند؛ براي مثال در خانوادهاي كه بتازگي صاحب فرزند شده است خواهر يا برادر بزرگتر براي سركوب و كتمان حس شديد حسادت خود، به مراقبت افراطي از كودك پرداخته و به بهانه نگراني از سلامت وي مانع بازي كودك با همسالانش ميشوند. در اين حالت، حس حسادت به شكل ديگري ظاهر شده است. بديهي است كاربرد چنين مكانيسمي (formation - reation) نيز نوعي خودفريبي است. فلسفه بافي فلسفه بافي (intellectualization) عبارت است از: «تلاش براي گسستگي عاطفي از يك موقعيت ناراحت كننده با رودررويي انتزاعي و فكري با آن.» (گنجي، 141 :1386) اين مكانيسم وقتي به كار ميرود كه فرد هنگام مواجه با يك صحنه ناخوشايند در صدد كاهش پريشاني خويش برآيد. براي مثال برخي ثروتمندان هنگام مواجه با فقرا براي اينكه تحتتاثير عواطف خويش قرار نگيرند از عباراتي چون «هر كسي بايد روي پاي خودش بايستد» و «به افراد بايد كمك فكري كرد نه كمك مادي» به فلسفه بافي ميپردازند. باطلسازي در اين مكانيسم (undoing)، فرد براي از ميان بردن اثر كاري كه انجام داده است مجبور ميشود به كار ديگري بپردازد. براي مثال در جامعه ديده ميشود كه افراد رباخواري كه نزول دريافت ميكنند براي خنثي كردن عمل نادرست خود به فعاليتهاي خيرخواهانه روي ميآورند. انكار در اين مكانيسم فرد ناآگاهانه به رد جنبههايي از واقعيت ميپردازد كه نميتواند آن جنبهها را آگاهانه قبول كند. براي نمونه هنگامي كه فرد سالخورده از نزديك شدن مرگ خود آگاه ميشود به انكار (denial) ضعفهاي جسماني خود ميپردازد. جداسازي گاهي مشاهده ميشود برخي افراد هنگام مواجه با بعضي حوادث ناگوار مثلا مرگ والدين، از سوگواري امتناع ميكنند. در واقع چنين حركتي از متوسل شدن به مكانيسم جداسازي (isolation) نشان دارد. در اين مكانيسم فرد ميكوشد جنبههاي هيجاني يك انديشه يا رويداد را حذف و ناديده بگيرد.
[ یکشنبه دوم اسفند 1388 ] [ 16:29 ] [ محمد مهدی میرلو ]
پيوند دموكراسي و تعليم و تربيت
محمدمهدي ميرلو جان ديويي (1952-1859) از نمايندگان برجسته مكتب پراگماتيسم است. اهميت جايگاه علمي او تا بدانجاست كه دوركيم از او به عنوان «عميقترين و كاملترين نبوغ امريكايي» ياد ميكند. در نگاه جان ديويي فلسفه و تعليم و تربيت رابطهاي عميق با يكديگر دارند به گونهاي كه او از تعليم و تربيت به عنوان آزمايشگاه فلسفه ياد ميكند. كاربردي بودن «practical» فلسفه امري است كه بارها مورد تاكيد او واقع شده است و به همين دليل معتقد است فلسفه تنها در معناي فلسفه تعليم و تربيت ميتواند وجود داشته باشد. دليل اين امر نيز آشكار است زيرا هنگامي ميتوان از مفيد بودن انديشه فلسفي سخن به ميان آورد كه در تحولات اجتماعي به كار رود. از يكسو فلسفه بايد تلاش كند تا ارزشهاي مطلوب اجتماعي را نشان دهد و از سوي ديگر تعليم و تربيت درصدد اعتلا بخشيدن به آن ارزشها برميآيد.
هرچند نظرات تربيتي ديويي در آثار مختلف او ذكر شده ولي بدون ترديد كتاب دموكراسي و تعليم و تربيت « »democracy and education يكي از شاهكارهاي او در حوزه تعليم و تربيت است. او در بيان نظرات تربيتي خود تحت تاثير 3 عامل دموكراسي، انقلاب صنعتي و نظريه تطور زيست شناختي (biological evolution ) است و كاربرد مكرر كلماتي همچون رشد و تجربه در آثارش مويد اين مطلب است. دوران حيات جان ديويي مقارن با حاكميت انديشههاي فاشيستي و كمونيستي در برخي كشورها بود. كشورهايي كه دول آنها اطاعت محض را جانشين آزادي فردي و آرمانهاي نژادپرستانه و ناسيوناليستي را به صورت انضباط درآورده بودند. از سوي ديگر جان ديويي وارث فلسفه تربيتي اروپاي قرن هجدهم بود كه با اتكا به فردگرايي « »individualism موجبات تحقير و ناديده گرفتن نقش جامعه را فراهم آورده بود. مسلماً مهمترين نماينده اين گرايش ژان ژاك روسو ( 1778 - 1711) است. فيلسوفي كه به زعم جان ديويي تلاش نمود فرد را از جامعه جدا نمايد و ثمره آن چيزي جز محروم شدن فرد از همه شوون اجتماعي از جمله تعليم و تربيت نبود. جان ديويي براي رهايي از مشكلات مكاتب تربيتي گذشته كه يكي از بارزترين آنها تعارض فرد و اجتماع بود تلاش نمود كه طرحي نو در اندازد و ثمره چنين تلاشي در كتاب دموكراسي و تعليم و تربيت به بار نشست. پيش از بيان رابطه دموكراسي و تعليم و تربيت ضروري است كه برداشت جان ديويي از دو مقوله دموكراسي و تعليم و تربيت مورد بررسي قرارگيرد. دموكراسي ارائه تعريفي جامع و مانع از دموكراسي در آثار جان ديويي نه امكانپذير است و نه چندان منطقي به نظر ميرسد. در اين ميان به نظر بهترين راه بررسي ويژگيهايي است كه او براي جامعه دموكراتيك در نظر گرفته است. ما در اينجا به تعدادي از خصوصيات چنين جامعهاي اشاره ميكنيم: تعليم و تربيت چنانكه پيش از اين بيان شد نظريه تطور تاثيري شگرف در نظريات تربيتي جان ديويي داشته و او تلاش نموده است كه تربيت را از منظر زيست شناختي مورد بررسي قرار دهد. از نگاه او تعليم و تربيت عبارت از نوسازي سازمان تجربه است كه معناي تجربه را گسترش داده و توانايي فرد را در هدايت جريان آزمايشهاي بعدي افزايش دهد. او معتقد است كه نميتوان براي تعليم و تربيت هدف نهايي و مطلق در نظر گرفت زيرا مغاير با پويايي، تغيير و تحول است. در همين راستا جان ديويي به نقد نظامهاي تربيتي پيشين پرداخته و نقص عمده آنها را تلاش براي يافتن غايتي بيروني براي تعليم و تربيت ميداند. در حالي كه از نگاه او غايت تعليم و تربيت در درون خود آن قرار دارد. ديدگاههاي تربيتي جان ديويي را ميتوان به اختصار چنين بيان كرد: سخن آخر تاثير تلاش جان ديويي در برقراري پيوند ميان دموكراسي و تعليم و تربيت امري است كه نميتوان بسادگي از آن گذشت. تاثير آرا و نظريات او تا بدانجاست كه تعليم و تربيت شوروي سابق را نيز تحت تاثير قرار داد. با اين وجود آرا و نظريات او منتقدان بسياري نيز داشته است. برخي انتقاد كردهاند كه هدف نهايي تعليم و تربيت را محدود به دسترسي جامعه دموكراتيك نموده و در اين ميان از تمايلات عالي انساني و آيندهنگري غفلت نموده است. اين انتقاد تا بدانجا شديد است كه بسياري از دانشمندان امريكايي مسوول عقبماندگي امريكا به لحاظ علمي و فني در مقايسه با شوروي سابق را كسي جز جان ديويي نميدانند. چنين واكنشهايي به آراي او موجب شكلگيري دو نظريه پايدارگرايي «prennialism» و بينادگرايي «essentialism» در حوزه فلسفه تعليم و تربيت شد. طرفداران اين دو نظريه معتقدند كه جان ديويي در نسبيگرايي، حالگرايي و حرفهگرايي راه افراط را در پيش گرفته است. جان ديويي حتي از نقد ماركسيستها نيز مصون نمانده، كساني كه معتقد بودند خطاي اصلي جان ديويي در مطلق پنداشتن دموكراسي امريكا بوده است.
[ یکشنبه دوم اسفند 1388 ] [ 16:18 ] [ محمد مهدی میرلو ]
[ یکشنبه دوم اسفند 1388 ] [ 16:13 ] [ محمد مهدی میرلو ]
|
||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||