X
تبلیغات
فلسفه و روانشناسی


« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools


design : imjava

 
 
بررسي جايگاه مكانيسم‌هاي دفاعي در روان‌شناسي نوين
 
مدرنيته و مانورهاي روانشناختي
 

محمدمهدي ميرلو

 
 
 
 
 
 
فشارهاي رواني در كنار هيجان‌هاي ناخوشايندي همچون اضطراب و افسردگي جزء لاينفك زندگي مدرن و بشر امروز به حساب مي‌آيد. تحولات سريع دنياي مدرن با همه رفاه و آسايش معجزه‌گونه‌اش، امري حياتي را مورد تخريب قرار داده و آن روان آدمي است. اگر نزاع ميان 2 گروه طرفداران مدرنيته و مخالفان آن را بر سر مزايا و معايب مدرنيته كنار گذاشته و در مورد ذاتي يا عرضي بودن معايب مدرنيته سكوت اختيار كنيم، ناچار از پذيرش اين واقعيت هستيم كه انسان امروزي با مسائلي در زندگي خويش مواجه است كه فشارهاي رواني و اضطراب بي‌سابقه‌اي بر وي تحميل مي‌كنند. از تحصيل و رقابت‌هاي علمي، سياسي و اقتصادي گرفته تا آلودگي هوا و محيط زيست در كنار پديده‌هاي طبيعي همچون زلزله، سيل و مرگ تنها گوشه‌اي از حوادث و رويدادهايي هستند كه موجب شده شيوه مواجه و مقابله با آنها و كاهش فشار و استرس‌هاي ويرانگر به عنوان موضوعي حياتي براي روان‌شناسان مطرح شود. انسان هنگام مواجه با چنين رويدادهاي اضطراب‌آوري 2 راه بيشتر ندارد يا بايد براي حذف اضطراب حاصل از اين رويدادها بكوشد يا به وسيله مكانيسم‌هاي دفاعي از اضطراب اجتناب كند. در اين مقاله برآنيم تا به جايگاه و اهميت مكانيسم‌هاي دفاعي و انواع آن بپردازيم.

مكانيسم‌هاي دفاعي (defense mechanism) شيوه‌هايي هستند كه افراد به طور ناخودآگاه در برابر رويدادهاي اضطراب آور به كار مي‌برند تا از خود در برابر آسيب‌هاي رواني و از دست دادن عزت نفس (self esteem) محافظت كنند. انديشه به‌كار گرفتن اعمال دفاعي در سال 1894 توسط زيگموند فرويد مطرح شد. به اعتقاد وي مكانيسم‌هاي دفاعي موجب كنار زدن افكار متعارض از حيطه هوشياري مي‌شوند. در واقع كاربرد مكانيسم‌هاي دفاعي نشان از نوعي شيوه سازگاري است كه افراد براي جلوگيري از تنزل عزت نفس و مقابله با افزايش اضطراب به آنها متوسل مي‌شوند. در كتاب زمينه روان‌شناسي هيلگارد در تعريف مكانيسم دفاعي چنين آمده است: «فرويد اصطلاح مكانيسم‌هاي دفاعي را به تدابير ناهشيار اطلاق مي‌كند كه آدمي براي حل و فصل هيجان‌هاي منفي به كار مي‌برد. اين تدابير هيجان‌مدار موقعيت تنش‌زا را تغيير نمي‌دهند، بلكه فقط شيوه دريافت يا انديشيدن شخص را به آن عوض مي‌كنند. به اين ترتيب در همه مكانيسم‌هاي دفاعي عنصر «خودفريبكاري» در كار است.» «اتكينسون، 510 :1386»

براي فهم دقيق جايگاه مكانيسم‌هاي دفاعي كه گاهي از آنها به عنوان مانورهاي روانشناختي ياد مي‌شود توجه به نكات زير ضروري است:

1- كاربرد مكانيسم‌هاي دفاعي به خودي خود نشانه بيماري نيست، زيرا در بسياري از مواقع مكانيسم‌هاي دفاعي نقشي حياتي در رفاه رواني انسان‌ها ايفا مي‌كنند. در واقع مكانيسم‌هاي دفاعي شكلي از رفتار بهنجار تلقي مي‌شوند مشروط به اين‌كه در كاربرد آنها زياده روي نشود.

2- مكانيسم‌هاي رواني اموري اكتسابي به شمار مي‌آيند كه براي جلوگيري از تخريب و بي‌ارزش شدن «من» به كار مي‌روند. تكرار مداوم آنها موجب تبديل آنها به عادت مي‌شود.

3- مهم‌ترين ويژگي اين مكانيسم‌ها كاربرد ناخودآگاهانه آنها از سوي انسان‌هاست كه به منظور حفظ تعادل رواني صورت مي‌گيرد.

4- افراد با به كار بردن مكانيسم‌هاي دفاعي، مسائل و مشكلات خود را حل نمي‌كنند، بلكه صرفا به تحريف آنها و در واقع تحريف واقعيت مي‌پردازند.

5- هر چند مكانيسم‌هاي دفاعي را مي‌توان به تنهايي نيز به كار برد ولي اغلب، افراد تركيبي از آنها را به كار مي‌برند. مسلما بررسي همه ابعاد مكانيسم‌هاي دفاعي و تحليل جزييات مربوط به آنها از حيطه اين مقاله خارج است، ولي به تعدادي از مهم‌ترين اين مكانيسم‌ها اشاره مي‌كنيم.

سركوبي

سركوبي (repression) كه گاهي از آن به عنوان واپس‌زني نيز ياد مي‌شود، نخستين و گسترده‌ترين مكانيسمي است كه مورد استفاده قرار مي‌گيرد. در اين مكانيسم فرد مي‌كوشد احساسات و انگيزه‌هايي را كه موجب رنجش او شده‌اند، به قلمرو ناخودآگاه منتقل كند. در بسياري از خانواده‌ها مشاهده مي‌شود كودكي كه از تولد برادر يا خواهر خويش ناراحت است به انكار وجود وي مي‌پردازد و اين يعني به كار بردن مكانيسم سركوبي. از نگاه فرويد، مكانيسم سركوبي وسيله‌اي مناسب براي گريختن از برخي اميال دوران كودكي است؛ هر چند وي تصريح مي‌كند اميال سركوب شده همچون آتش زير خاكستري هستند كه رفتار فرد خواه ناخواه از آنها تاثير خواهد گرفت. در نهايت مي‌توان چنين گفت كه سركوب نوعي خود سانسوري و فرار از واقعيت است.

بازگشت

در برخي شرايط استرس‌زا و اضطراب‌آور مشاهده مي‌شود كه افراد تمايل دارند به مراحل قبلي زندگي خويش بخصوص دوران كودكي رجوع كنند. رجوع كردن به مرحله پايين‌تر را بازگشت (regression) مي‌نامند. در واقع با به كاربردن اين مكانيسم، فرد خود را از موقعيتي كه موجب آزار وي شده رها و دور مي كند و به موقعيتي كه در آن مي‌تواند به آساني به ارضاي خواسته‌هايش بپردازد، تمسك مي‌جويد. شواهد بسياري وجود دارد كه كودكان وقتي شاهد توجه بيش از اندازه والدين به برادر يا خواهرشان هستند براي جلب توجه آنها چهار دست و پا راه مي‌روند.

جابه‌جايي

چنان‌كه از عنوان اين مكانيسم مي‌توان استنباط كرد فرد هنگام استفاده از آن مي‌كوشد اضطراب‌ها را از علت توليدكننده آن جدا كند و با موضوعي كه در واقع هيچ ارتباطي با آن ندارد، مرتبط سازد. در نتيجه جابه‌جايي (displacement) را مي‌توان چنين تعريف كرد: «تغيير جهت دادن احساسات از يك شخص يا يك شيء به يك شخص يا شي ديگر كه كمتر مخاطره انگيز است.» (آزاد 114 :1384)

نمونه عيني كاربرد اين مكانيسم را در اختلافات زناشويي مي‌توان مشاهده كرد. براي مثال هنگام عصبانيت زن از شوهرش، او مبادرت به شكستن ظروف خانه مي‌كند. نكته قابل تامل در كاربرد مكانيسم جابه‌جايي اين است كه ميان اضطراب‌ها و علت توليدكننده آنها فاصله ايجاد مي‌شود و اضطراب‌ها به امور غير مرتبط ربط داده مي‌شوند. فرويد، عامل اصلي اين مكانيسم دفاعي را سانسور مي‌داند و از آن به عنوان مرز ميان خودآگاه و ناخودآگاه ذهن انسان ياد مي‌كند. اين موضوع در تداعي خاطرات ناگوار بيش از هر امر ديگري خود را نشان مي‌دهد. در واقع اگر خاطرات ناگوار بخواهند بدون تغيير شكل قدم به محيط شعور خودآگاه بگذارند با سانسور شديد مواجه خواهند شد.

فرافكني

وقتي انسان بخواهد براي رهايي از تعارض‌ها و عذاب وجدان، احساسات، تمايلات و اعمال نادرست خود را به ديگران نسبت دهد به اين مكانيسم روي مي‌آورد. پيامد استفاده از اين مكانيسم رها شدن از نتايج ناگوار تعارض‌هاي دروني است. در واقع فرد با به كار گرفتن مكانيسم فرافكني (projection) ديگران را مسوول اشتباهات خود مي‌داند. كاربرد اين مكانيسم در ميان بيماران پارانويا كه معمولا خود بزرگ‌بين و در عين حال بدبين هستند بسيار ديده شده است.

دليل‌تراشي

دليل‌تراشي (rationalization) در واقع توجيه رفتاري است كه اقدام به انجام آن كرده‌ايم، ولي دليل اصلي آن را نمي‌دانيم. همين مساله موجب مي‌شود فرد براي توجيه رفتار خود به دلايل قابل قبول روي آورد كه مورد پسند ديگران نيز است. بسياري كاربرد اين مكانيسم را يك تدبير خودفريبانه (self - deceptive) و خود بزرگ‌كننده (ego - enhancing) مي‌دانند.

اضطراب و افسردگي جزءلاينفك زندگي مدرن است و انسان مدرن مكانيسم‌هاي دفاعي متفاوتي در مقابل اضطراب‌هاي مدرن به كار مي‌برد

شايد بتوان گفت ضرب‌المثل «گربه دستش به گوشت نمي‌رسد مي‌گويد بو مي‌دهد » بهترين مثال براي درك مفهوم اين مكانيسم باشد؛ هر چند اين مساله بديهي است كه دليل تراشي شايع‌ترين و پرثمرترين مكانيسم دفاعي مورد استفاده انسان است. ذكر اين نكته نيز ضروري است كه فرد هنگام كاربرد چنين مكانيسمي رفتار خود را عادلانه فرض مي‌كند تا از عذاب وجدان رها شود.

خيالبافي

مواجهه افراد با موقعيت‌هاي دشوار و اضطراب‌آور در سازگاري آنها با واقعيت مشكل ايجاد مي‌كند. براي رهايي از اين وضعيت و در واقع بهترين شيوه براي ارضاي خواسته‌ها، استفاده از خيالبافي (fantesy) است. ضرب‌المثل «شتر در خواب بيند پنبه دانه گهي لپ لپ خورد گه دانه دانه» مصداق بارز اين مكانيسم است.

جبران

افراد براي جبران (compensation) ناتواني‌هاي خود به اين مكانيسم روي مي‌آورند. در واقع كاربرد جبران، نوعي دفاع در برابر احساس حقارت است. نمونه تاريخي براي اين مكانيسم را مي‌توان در ناپلئون مشاهده كرد. بسياري بر اين اعتقادند كه ناپلئون به دليل كوتاهي قد و ضعف جثه خويش، همواره تشنه پيروزي و شكست دادن بوده است.

درون فكني

يكي از شيوه‌هاي همانند سازي با ديگران استفاده از مكانيسم درون فكني (introjection) است. هنگام كاربرد اين مكانيسم، فرد خصوصيات شخص ديگري را به طور رمزي به عنوان خصوصيات خويش قرار مي‌دهد. مكانيسم درون فكني در ميان كودكان رايج‌تر است آن‌گاه كه آنان تلاش مي‌كنند ارزش‌هاي والدين و معلمان خود را به عنوان ارزش‌هاي خود بپذيرند.

همانندسازي

فرآيند اين مكانيسم دقيقا عكس مكانيسم فرافكني است و فرد تلاش مي‌كوشد صفات و اعمال ديگران را به خود نسبت دهد و به صورت ناخودآگاه به اقتباس ويژگي‌هاي شخصيتي فرد ديگر اقدام مي‌كند. همانندي كودكان با قهرمانان ورزشي، رهبران سياسي مطرح و دانشمندان، نمونه بارز كاربرد اين مكانيسم است. ناگفته پيداست كه افراط در همانندسازي (identification)، خود را در پديده تقليد (imitation) نشان مي‌دهد.

تصعيد

هنگامي كه اميال و آرزوهاي فرد با موانع اجتماعي مواجه شود و تحقق آنها ممكن نباشد امكان دارد فرد جهت اميال و آرزوهاي خود را به سوي اهداف جامعه پسند و تا حدودي متعالي تغيير دهد. شكست عشقي برخي شاعران و در پي آن خلق آثار ادبي ماندگار توسط آنها از مصاديق عيني كاربرد اين مكانيسم (sublimation) است.

واكنش وارونه

بعضي افراد در طول زندگي خويش نه تنها برخي اميال خود را كه از ابراز آنها شرم دارند، سركوب مي‌كنند، بلكه تلاش مي‌كنند مسير و رفتاري خلاف جهت رفتار سركوب شده بروند؛ براي مثال در خانواده‌اي كه بتازگي صاحب فرزند شده است خواهر يا برادر بزرگ‌تر براي سركوب و كتمان حس شديد حسادت خود، به مراقبت افراطي از كودك پرداخته و به بهانه نگراني از سلامت وي مانع بازي كودك با همسالانش مي‌شوند. در اين حالت، حس حسادت به شكل ديگري ظاهر شده است. بديهي است كاربرد چنين مكانيسمي (formation - reation) نيز نوعي خودفريبي است.

فلسفه بافي

فلسفه بافي (intellectualization) عبارت است از: «تلاش براي گسستگي عاطفي از يك موقعيت ناراحت كننده با رودررويي انتزاعي و فكري با آن.» (گنجي، 141 :1386) اين مكانيسم وقتي به كار مي‌رود كه فرد هنگام مواجه با يك صحنه ناخوشايند در صدد كاهش پريشاني خويش برآيد. براي مثال برخي ثروتمندان هنگام مواجه با فقرا براي اين‌كه تحت‌تاثير عواطف خويش قرار نگيرند از عباراتي چون «هر كسي بايد روي پاي خودش بايستد» و «به افراد بايد كمك فكري كرد نه كمك مادي» به فلسفه بافي مي‌پردازند.

باطل‌سازي

در اين مكانيسم (undoing)، فرد براي از ميان بردن اثر كاري كه انجام داده است مجبور مي‌شود به كار ديگري بپردازد. براي مثال در جامعه ديده مي‌شود كه افراد رباخواري كه نزول دريافت مي‌كنند براي خنثي كردن عمل نادرست خود به فعاليت‌هاي خيرخواهانه روي مي‌آورند.

انكار

در اين مكانيسم فرد ناآگاهانه به رد جنبه‌هايي از واقعيت مي‌پردازد كه نمي‌تواند آن جنبه‌ها را آگاهانه قبول كند. براي نمونه هنگامي كه فرد سالخورده از نزديك شدن مرگ خود آگاه مي‌شود به انكار (denial) ضعف‌هاي جسماني خود مي‌پردازد.

جداسازي

گاهي مشاهده مي‌شود برخي افراد هنگام مواجه با بعضي حوادث ناگوار مثلا مرگ والدين، از سوگواري امتناع مي‌كنند. در واقع چنين حركتي از متوسل شدن به مكانيسم جداسازي (isolation) نشان دارد. در اين مكانيسم فرد مي‌كوشد جنبه‌هاي هيجاني يك انديشه يا رويداد را حذف و ناديده بگيرد.

 


ن : محمد مهدی میرلو
ت : یکشنبه دوم اسفند 1388
 
پيوند دموكراسي و تعليم و تربيت

محمد‌مهدي ميرلو

جان ديويي (1952-1859) از نمايندگان برجسته مكتب پراگماتيسم است. اهميت جايگاه علمي او تا بدانجاست كه دوركيم از او به عنوان «عميق‌ترين و كامل‌ترين نبوغ امريكايي» ياد مي‌كند. در نگاه جان ديويي فلسفه و تعليم و تربيت رابطه‌اي عميق با يكديگر دارند به گونه‌اي كه او از تعليم و تربيت به عنوان آزمايشگاه فلسفه ياد مي‌كند. كاربردي بودن «practical» فلسفه امري است كه بارها مورد تاكيد او واقع شده است و به همين دليل معتقد است فلسفه تنها در معناي فلسفه تعليم و تربيت مي‌تواند وجود داشته باشد. دليل اين امر نيز آشكار است زيرا هنگامي مي‌توان از مفيد بودن انديشه فلسفي سخن به ميان آورد كه در تحولات اجتماعي به كار رود. از يكسو فلسفه بايد تلاش كند تا ارزشهاي مطلوب اجتماعي را نشان دهد و از سوي ديگر تعليم و تربيت درصدد اعتلا بخشيدن به آن ارزشها برمي‌آيد.

هرچند نظرات تربيتي ديويي در آثار مختلف او ذكر شده ولي بدون ترديد كتاب دموكراسي و تعليم و تربيت « »democracy and education يكي از شاهكارهاي او در حوزه تعليم و تربيت است. او در بيان نظرات تربيتي خود تحت تاثير 3 عامل دموكراسي، انقلاب صنعتي و نظريه تطور زيست شناختي (biological evolution ) است و كاربرد مكرر كلماتي همچون رشد و تجربه در آثارش مويد اين مطلب است. دوران حيات جان ديويي مقارن با حاكميت انديشه‌هاي فاشيستي و كمونيستي در برخي كشورها بود. كشورهايي كه دول آنها اطاعت محض را جانشين آزادي فردي و آرمانهاي نژادپرستانه و ناسيوناليستي را به صورت انضباط درآورده بودند. از سوي ديگر جان ديويي وارث فلسفه تربيتي اروپاي قرن هجدهم بود كه با اتكا به فردگرايي « »individualism موجبات تحقير و ناديده گرفتن نقش جامعه را فراهم آورده بود. مسلماً مهمترين نماينده اين گرايش ژان ژاك روسو ( 1778 - 1711)  است. فيلسوفي كه به زعم جان ديويي تلاش نمود فرد را از جامعه جدا نمايد و ثمره آن چيزي جز محروم شدن فرد از همه شوون اجتماعي از جمله تعليم و تربيت نبود. جان ديويي براي رهايي از مشكلات مكاتب تربيتي گذشته كه يكي از بارزترين آنها تعارض فرد و اجتماع بود تلاش نمود كه طرحي نو در اندازد و ثمره چنين تلاشي در كتاب دموكراسي و تعليم و تربيت به بار نشست. پيش از بيان رابطه دموكراسي و تعليم و تربيت ضروري است كه برداشت جان ديويي از دو مقوله دموكراسي و تعليم و تربيت مورد بررسي قرارگيرد.

دموكراسي‌

ارائه تعريفي جامع و مانع از دموكراسي در آثار جان ديويي نه امكانپذير است و نه چندان منطقي به نظر مي‌رسد. در اين ميان به نظر بهترين راه بررسي ويژگي‌هايي است كه او براي جامعه دموكراتيك در نظر گرفته است. ما در اينجا به تعدادي از خصوصيات چنين جامعه‌اي اشاره مي‌كنيم:

1- در نگاه جان ديويي فضاي جامعه دموكراتيك به گونه‌اي است كه فرد از يوغ عرف، سنت و تحميلات خشن اجتماعي رها شده و به طور ارادي با موازين اجتماعي سازگار مي‌شود.

2- در جامعه دموكراتيك فرد مجال مي‌يابد تا امكانات و استعدادهاي خود را محقق سازد، به عبارت ديگر جان ديويي از دموكراسي دفاع مي‌كند چون اساس آن را مبتني بر ايمان  به استعداد، هوش و درايت انسان در كنار تجربه مشترك و همكاري مي‌داند. مسلماً اين استعدادها در ابتدا بالقوه مي‌باشند و با بسترسازي در جامعه دموكراتيك امكان بالقوه شدن آنها فراهم مي‌شود.

3- در جامعه دموكراتيك تلاش مي‌شود تا آنجا كه امكان دارد از بروز اختلافات و تبعيضات قومي و نژادي جلوگيري به عمل آيد. اقتضاي حيات دموكراتيك احترام به علايق اشخاص است و اين احترام بيش از آن‌كه معلول اجبار اجتماعي از طريق قانون باشد ثمره فضاي حاكم بر جامعه دموكراتيك و نهادينه شدن اين فضيلت در ميان افراد است.

4- در قلمرو ملي چنين جامعه‌اي مناسبات و منافع مشترك فراوان ميان اعضاي جامعه به وجود مي‌آورد و در سطح بين‌المللي در جهت برقراري روابط دوستانه با جوامع ديگر گام بر مي‌دارد.

5- در جامعه دموكراتيك ميان بسط شخصيت و قابليت اجتماعي تعارض وجود ندارد. به عبارت ديگر در چنين جوامعي شخصيت در راستاي مقولات اجتماعي پرورش داده مي‌شود و اين در حالي است كه در جوامعي همچون جامعه فئودال چنين رابطه‌اي برقرار نيست. جان ديويي معتقد است كه تضاد ميان بسط شخصيت و قابليت اجتماعي بيش از همه خود را در جامعه فئودال نشان داده است. تشكيل دو طبقه عوام و خواص درچنين جامعه اي  موجب شده است كه مردم عادي از مقوله فرهنگ بي‌نصيب مانده و حيات آنها تنها به جنبه عملي خلاصه شود.

6- ايمان به دموكراسي آن سوي ايمان به برابري آدميان است. اما نبايد دچار اين سوء فهم شد كه سخن گفتن از برابري آدميان به معناي يكسان پنداشتن توانايي آدميان است. بلكه اين بدان معناست كه انسان‌ها همگي از نظر قانون و سياست برابر هستند.

ذكر اين نكته در اينجا ضروري است كه برداشت جان ديويي از دموكراسي چيزي فراتر و وسيع‌تر از مفهوم سياسي آن است. او به دموكراسي به عنوان روش زندگاني «»democracy as way of life مي‌نگرد كه از طريق آن افراد با روحيه مشاركت و تجارب مشترك به حيات اجتماعي خود ادامه مي‌دهند. در چنين جامعه‌اي سرنوشت فرد با سرنوشت ديگران گره خورده و فرد تلاش مي‌كند تا در ساختن ارزشهايي كه به زندگي اجتماعي نظم مي‌دهند نقش مهمي را ايفا كند.

تعليم و تربيت‌

چنان‌كه پيش از اين بيان شد نظريه تطور تاثيري شگرف در نظريات تربيتي جان ديويي داشته و او تلاش نموده است كه تربيت را از منظر زيست شناختي مورد بررسي قرار دهد. از نگاه او تعليم و تربيت عبارت از نوسازي سازمان تجربه است كه معناي تجربه را گسترش داده و توانايي فرد را در هدايت جريان آزمايش‌هاي بعدي افزايش دهد. او معتقد است كه نمي‌توان براي تعليم و تربيت هدف نهايي و مطلق در نظر گرفت زيرا مغاير با پويايي‌، تغيير و تحول است. در همين راستا جان ديويي به نقد نظامهاي تربيتي پيشين پرداخته و نقص عمده آنها را تلاش براي يافتن غايتي بيروني براي تعليم و تربيت مي‌داند. در حالي كه از نگاه او غايت تعليم و تربيت در درون خود آن قرار دارد. ديدگاه‌هاي تربيتي جان ديويي را مي‌توان به اختصار چنين بيان كرد:

(1): هدف تعليم و تربيت در وهله نخست گسترش روشهاي تفكر انتقادي (critical thinking) است.

(2): از ديدگاه جان ديويي اساس آزادي، آزادي فكري‌ «intellectual freedom» است كه لازمه دموكراسي است.

(3): قلمرو نظر و عمل در تعليم و تربيت غيرقابل تفكيك است. او بشدت با ثنويت رايج در فلسفه‌هاي سنتي مخالف است.

(4): از نگاه او تعليم تربيت نبايد همچون تمهيدي براي زندگاني انگاشته شود بلكه تعليم و تربيت خود زندگي است. در واقع روند تعليم و تربيت غايتي در وراي خود ندارد.

(5): در منطق تربيتي جان ديويي آموختن از طريق عمل و براي زيستن صورت مي‌گيرد.

(6): و درنهايت تعليم و تربيت بايد به دنبال شكوفايي شخصيت و ايجاد آمادگي عقلاني و اخلاقي در فرد براي عضويت در جامعه دموكراتيك باشد.

در يك كلام مي‌توان گفت كه تعليم و تربيت هدفي ندارد جز اين‌كه فرد را راغب به ادامه تعليم و تربيت خود نمايد. به عبارت ديگر هدف يادگيري چيزي جز ادامه يادگيري نيست و اين امر تنها در يك جامعه دموكراتيك ميسر خواهد شد.
رابطه دموكراسي و تعليم تربيت و تربيت‌

با تحليل دو مفهوم دموكراسي و تعليم و تربيت وارد بحث اصلي خود يعني پيوند اين دو مفهوم از نگاه اين فيلسوف پراگماتيست مي‌شويم. اما به عنوان مقدمه اين بحث، نياز است كه بدانيم  انساني كه در جامعه دموكراتيك پرورش خواهد يافت چگونه انساني است. جان ديويي معتقد است كه شخصيت آدمي امري قابل حصول و در حال تكوين است. اما چنين تكويني در خارج از عرصه اجتماع تحقق پيدا نخواهد كرد. به عبارت ديگر او از تلقي انسان به عنوان اتمي منزوي به شدت گريزان است. طبيعت آدمي امري پويا « »dynamic است و اين برخلاف تلقي برخي از فيلسوفان همچون افلاطون مي‌باشد. حال بايد ببينيم چنين انساني چگونه در تعليم و تربيت دموكراتيك رشد خواهد كرد.

جان ديويي همچون دوركيم تعليم و تربيت را مقوله‌اي اجتماعي و امري جدايي‌ناپذير از سياست مي‌داند. افراد به اين دليل تربيت مي‌شوند تا به عنوان شهروند به عضويت جامعه دموكراتيك در آيند. اما اين تنها يك روي سكه است زيرا جامعه دموكراتيك نيز براي بقاي خويش نيازمند چنين شهرونداني است. به عبارت ديگر جامعه دموكراتيك بيش از هر جامعه ديگري به تعليم و تربيت نياز دارد و دليل آن نيز پر واضح است. دخالت دادن مردم در حكومت ارتباط مستقيمي با تعليم و تربيت و بالا بردن سطح آگاهي شهروندان دارد. جوامع دموكراتيك با حذف محدوديت‌هاي اجتماعي ناروا دامنه فعاليت‌هاي مردم را بسط مي‌دهند و فرصت‌هاي فراواني را براي تحقق استعدادها و رشد آنها فراهم مي‌كنند و چنين بسترسازي خود رشد و گسترش تعليم و تربيت را به دنبال دارد. حركت تعليم و تربيت در جامعه دموكراتيك در جهت ايجاد تفاهم ميان عناصر ملي و عناصر جهاني است. كودكان در روند تعليم و تربيت با تبعات اختلاف ميان دولتها و جنگهاي رخ داده شده آشنا مي‌شوند و تلاش مي‌شود كه به كودكان نشان داده شود كه تمدن امروز ما نه پيامد جنگهاي ويرانگر و خانمانسوز بلكه نتيجه همكاري و مشاركت ملل مختلف است. 

چنان‌كه پيش از اين بيان شد تشابه محسوسي ميان ديدگاه دوركيم و ديويي در رابطه با پيوند تعليم و تربيت و سياست وجود دارد. با اين وجود، جان ديويي در نحوه انتقال  آرمانهاي اجتماعي به فرد با دوركيم هم نظر نيست. جان ديويي مخالف تحميل آرمانهاي اجتماعي از طريق اجبار است. علت مخالفت او نيز آشكار است زيرا:

1- مطلق بودن آرمانها را رد مي‌كند.

2- شرط اصلي در پذيرش آرمانها را تجربه شخصي خود فرد مي‌داند.

سخن آخر

تاثير تلاش جان ديويي در برقراري پيوند ميان دموكراسي و تعليم و تربيت امري است كه نمي‌توان بسادگي از آن گذشت. تاثير آرا و نظريات او تا بدانجاست كه تعليم و تربيت شوروي سابق را نيز تحت تاثير قرار داد. با اين وجود آرا و نظريات او منتقدان بسياري نيز داشته است. برخي انتقاد كرده‌اند كه هدف نهايي تعليم و تربيت را محدود به دسترسي جامعه دموكراتيك نموده و در اين ميان از تمايلات عالي انساني و آينده‌نگري غفلت نموده است. اين انتقاد تا بدانجا شديد است كه بسياري از دانشمندان امريكايي مسوول عقب‌ماندگي امريكا  به لحاظ علمي و فني در مقايسه با شوروي سابق را كسي جز جان ديويي نمي‌دانند. چنين واكنش‌هايي به آراي او موجب شكل‌گيري دو نظريه پايدارگرايي «prennialism» و بينادگرايي «essentialism» در حوزه فلسفه تعليم و تربيت شد. طرفداران اين دو نظريه معتقدند كه جان ديويي در نسبي‌گرايي، حال‌گرايي و حرفه‌گرايي راه افراط را در پيش گرفته است. جان ديويي حتي از نقد ماركسيست‌ها نيز مصون نمانده، كساني كه معتقد بودند خطاي اصلي جان ديويي در مطلق پنداشتن دموكراسي امريكا بوده است.

 


ن : محمد مهدی میرلو
ت : یکشنبه دوم اسفند 1388
 
 
مدرنيته سرآغاز تحولات‌
 
داستان ‌تجدد‌ غربي‌
 
 
 
محمدمهدي ميرلو
 
 
 
 
مدرنيته همواره خردگرايي، اصلاح طلبي، فناوري و هر آنچه را دربردارنده مفهوم تحول و پيشرفت است، در اذهان آدميان تداعي مي‌كند. آنچه به عنوان مدرنيته از آن ياد مي‌شود، در واقع چيزي جز حركت در جهت عقلاني كردن امور در تمام حوزه‌ها اعم از اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي، هنري و... نيست. در فضاي مدرنيته سنت‌ها همواره در معرض واكاوي، نقد و ويرانگري قرار مي‌گيرند، ولي چنين تهاجمي هيچ گاه به معناي نفي مطلق نيست. نقد سنت‌ها همواره نفي آنها را به دنبال ندارد و اگر هم چنين امري رخ دهد خود، مقدمه‌اي براي ساختن خواهد بود.

ويژگي اصلي مدرنيته تاكيد بر قدرت انسان‌ها براي آفرينش، بهبود و تغيير وضع موجود‌ (status que) از طريق شناخت علمي و فناوري است.

مدرنيته را هم مي‌توان به عنوان يك دوره تاريخي بررسي كرد و هم مي‌توان ازآن به عنوان يك جريان حاكم و در واقع يك نگرش سخن به ميان آورد. مسلما نگاه به مدرنيته به عنوان يك جريان و نگرش حاكم به مراتب بيش از يك نگاه تاريخي حائزاهميت است. در تاييد اين مطلب مي‌توان به ديدگاه ميشل فوكو در اين باب اشاره كرد. او در اواخر عمر خويش معتقد بود كه اساسا درست نيست به مدرنيته به عنوان يك دوره تاريخي نگاه شود. بلكه آن را بايد بيش از هرچيز يك رويكرد تلقي كرد.

هنگامي كه از نگاه تاريخي به مدرنيته نظر مي‌افكنيم، مي‌توان چنين گفت كه مدرنيته محصول يك دوره زماني كوتاه‌مدت و مشخص است كه بتوان آغاز و پايان آن را در يك دهه يا يك سده مشخص كرد. مدرنيته محصول 6 قرن تحول و پيشرفت در عرصه‌هاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و هنري است كه از رنسانس قرن 14 آغاز شده و تا اواسط قرن بيستم و حتي به گمان برخي تا امروز ادامه داشته است.

رويش نهال مدرنيته با تحولات رنسانس آغاز شد. جنبش اصلاح ديني به آن قوام بخشيد و در نهايت، عصر روشنگري و پس از آن، شاهد به ثمر رسيدن ميوه‌هاي اين نهال شد. 4 مقطع مهم تاريخي يعني رنسانس، رفورماسيون، روشنگري و انقلاب صنعتي هر يك سهم بسزايي در ظهور مدرنيته ايفا كرده‌اند، لكن نقش اصلي به عهده روشنگري است.

تحولات فكري و فرهنگي دوران رنسانس مقدمات جنبش اصلاح ديني در قرن 16 را فراهم كرد. اين جنبش موجب شد سيطره طولاني مدت كليسا و متوليان آن كه بر عرصه‌هاي مختلف سياسي، اجتماعي، اقتصادي، علمي و فرهنگي در آن دوران سايه افكنده بود، برافتد و نهضتي همچون پروتستانتيسم و اصولي همچون اصل تسامح و تساهل مطرح شود. موج عظيم اصلاح ديني از آلمان آغاز شد و بتدريج سراسر اروپا را فراگرفت.

محور قرار گرفتن انسان در عصر اصلاح ديني مقدمه‌اي براي توجه به ماهيت، ساختار و كاركرد ذهن در اواخر قرن 17 شد، قرني كه به روشنگري معروف است. در اين عصر نزاع ميان عقلگرايان و تجربه‌گرايان بر سرمنشاء و ماهيت معرفت موجب ظهور فيلسوف مشهور آلماني ايمانوئل كانت شد.

او براي خاتمه دادن به نزاع ميان اين 2 گروه به سنتز ميان عقل و تجربه روي آورد. با مرگ كانت، پرونده روشنگري به مثابه يك عصر مختومه اعلام شد، لكن روشنگري  در قالب يك جريان همچنان به راه خود ادامه مي‌دهد.

وقوع انقلاب صنعتي‌ (industrial revolution) در انگلستان در نيمه دوم قرن 18 ميلادي نويدبخش تغيير و تحولات بنيادين در ابزار توليد و نيروي كار بود. ماشين‌هاي با قدرت ميكانيكي و قوه بخار جايگزين ابزار دست‌ساز و نيروي كار يدي شد. بتدريج بر تعداد كارخانجات افزوده شده و توليد  به حد انبوه رسيد. مسلما تحليل دقيق و منطقي مدرنيته جز با بررسي اين 4 مقطع مهم تاريخي امكان‌پذير نخواهد بود.

دستاوردهاي مدرنيته

بدون شك مي‌توان چنين اعتراف كرد كه تاثير موج مدرنيته تا آنجا بوده است كه هيچ بعدي از ابعاد زندگي انسان معاصر از آن بي‌نصيب نمانده است. بشر امروزي دستاوردهاي مدرنيته را در تمام ابعاد از اقتصاد گرفته تا هنر و سياست با تمام وجود درك مي‌كند. انسان مدرن در قلمروي اقتصاد با ابداع و اختراع ماشين و ابزار جديد در كنار به كار بردن شيوه‌هاي علمي توانست مواد خام را به كالاهاي مورد نياز خود تبديل كند.

در قلمروي بهداشت و سلامت فردي، انسان مدرن توانست بر بسياري از بيماري‌ها غلبه كند؛ بيماري‌هايي همچون طاعون و وبا كه در مدتي كوتاه صدها هزار نفر را به كام مرگ مي‌كشاند. با كشف واكسن آبله، ديفتري، كزاز، سرخك و... انسان‌ها در برابر اين امراض مصونيت يافتند. مناسبات سياسي و روابط اجتماعي ميان كشورها دگرگون شد. تحولي شگرف در حوزه تعليم و تربيت رخ داد.

مسلما بيان همه اين دستاوردها و پيشرفت‌ها به دشواري امكان‌پذير است. به همين دليل، ما تنها به بخش مهمي از اين دستاوردها اشاره مي‌كنيم:

حوزه اجتماعي و سياسي: در فضاي مدرنيته نظام‌هاي ارزشي و هنجاري كه پايه‌هاي سياست، حكومت و دولت بر آنها استوار بود، دگرگون و نظام‌هاي سياسي جديد پديدار شد. همچنين فروپاشي رژيم‌هاي كهن نويدبخش ظهور جمهوري و دموكراسي بود. تقسيم‌بندي‌هاي جديدي در قلمروي اجتماع مطرح شد كه از آن جمله مي‌توان به حوزه‌هاي فرعي ايجاد شده همچون حوزه طبقه، حوزه جنسيت و حوزه نژاد اشاره كرد. مسلما سرآغاز تحولات اجتماعي را مي‌توان اواخر قرن 18 در نظر گرفت. اين تحولات در قرن 19 گسترش يافت و در قرن 20 و پس از جنگ جهاني دوم به اوج خود رسيد.

حوزه اقتصادي: به واسطه انقلاب صنعتي كه در انگلستان رخ داد، تحولات اقتصادي بيش از هر تحول ديگري مورد توجه قرار گرفت. با ظهور انقلاب صنعتي زيرساخت‌هاي غالب اقتصادي تغيير كرد و تحولي شگرف در روابط اقتصادي ميان افراد و كشورها ايجاد شد. سخن از دولت رفاه و ظهور عصر كارتل‌ها و تراست‌هاي عظيم به ميان آمد. روابط اقتصادي ميان كشورها مقدمه‌اي براي تشكيل شركت‌هاي چندمليتي شد. به تناسب پيدايش نوع جديدي از تقسيم كار، الگوهاي شغلي و الگوهاي مصرف دگرگون شد. تحول و دگرگوني الگوهاي شغلي و الگوهاي مصرف زمينه براي تحول و تغيير در سبك زندگي را فراهم آورد.

حوزه فرهنگي: جنبش‌ها و انقلاب‌ها هنگامي مي‌توانند تاثيرگذار باشند كه نقطه شروع خود را قلمروي فرهنگ و هنر در نظر بگيرند. موج رنسانس ابتدا از قلمروي فرهنگ آغاز شد و مدرنيته نيز با تغييرات عميق و دقيق در حوزه فرهنگ قوام گرفت. در فضاي مدرنيته نقش و جايگاه زن اهميتي خاص يافت و حوزه‌هاي خاص زنان ايجاد شد. نظام آموزش و پرورش متحول و مساله تحصيلات رايگان مطرح شد. گسترش رسانه‌هاي جمعي و انفجار اطلاعات، زمينه‌هاي ظهور دهكده جهاني را فراهم كرد. اطلاعات در كمترين زمان ممكن انتقال مي‌يافت و همين امر موجب بالا رفتن سطح آگاهي عامه شد. به دليل انتقال سريع اطلاعات و بالا رفتن سطح آگاهي عامه، الگوهاي زيستي بتدريج تغيير كرد. روند مهاجرت از روستاها به شهرها شتاب روزافزون گرفت و اين امر خود موجب گسترش بي‌رويه شهرنشيني و پيدايش كلانشهرها‌ (megalopolises) شد.

حوزه فناوري: بدون شك پيشرفت علمي انسان در چند قرن اخير غيرقابل مقايسه با دوران گذشته است. گسترش و توسعه رشته‌هاي مختلف علمي همچون رياضي، فيزيك و زيست‌شناسي در كنار پيدايش رشته‌هاي جديد علمي همچون علم ژنتيك و علم روانكاوي نشان از گستردگي پيشرفت علمي انسان مدرن دارد. امروزه فاصله زماني ميان ارائه يك نظريه، فرضيه يا كشف علمي با نظريه، فرضيه و يا يك كشف علمي ديگر به حداقل زمان تقليل يافته است. ديگر  نمي‌توان با نگاه مطلق‌گرايي و ازلي بودن به تئوري‌هاي علمي نگريست و همين امر موجب تحولات عظيم علمي و فناوري شده است. منابع جديد نيرو همچون برق و نفت جايگزين منابع قديمي و اختراع هواپيما، اتومبيل و اتوبوس  موجب تسريع در روند انتقال افراد از يك نقطه به نقطه ديگر شده است. اختراع تلفن، ماشين تايپ، گرامافون و دستگاه تلگراف همگي نويدبخش زندگي‌اي راحت براي بشر امروز و فرداست.

طرح چند سوال‌

مسلما در اين مقاله مجالي براي بررسي تمام ابعاد مدرنيته و دستاوردهاي آن وجود ندارد. از سوي ديگر، سوالات بسياري در اين زمينه مي‌توان مطرح كرد كه مي‌توانند زمينه‌ساز مطالعات دقيق و جدي‌تر را فراهم آورند. در اين بخش از مقاله ما به طرح چند پرسش و ارائه پاسخ به آنها خواهيم پرداخت.

انسان از چه زماني مدرن بودن را تجربه كرده است؟

پاسخ به اين پرسش از جهت تعيين مقطع زماني شايد چندان آسان نباشد. بسياري از نويسندگان بر اين اعتقادند كه انسان از زمان‌هاي بسيار دور مدرن شدن و مدرن بودن را آغاز كرده است. براي نمونه، در سال 1127 ميلادي راهبي به نام شوژر درصدد بازسازي و تجديد بناي كليساي سن دنيس در پاريس برمي آيد. او در روند بازسازي كليسا از طرح‌هاي معماري جديد و خاصي استفاده مي‌كند كه تا پيش از آن به كار گرفته نشده بود. او پس از اتمام كار شگفت‌زده و ناتوان از نامگذاري آن اثر مي‌شود. به همين دليل، او به فرهنگ لاتين مراجعه و آن را «اپوس مدرنوم» يا «اثر مدرن» مي‌نامد.

آيا مناديان و مدافعان مدرنيته به دنبال گسست كامل از سنت و ميراث گذشته هستند؟

مسلما هدف نهايي آنها گسست كامل است، اما معتقد نيستند چنين گسستي در هر لحظه از تاريخ مدرنيته امكان‌پذير است. بدون شك نقد و نفي سنت‌ها كاري سهل و آني نيست و در هر نو شدن عناصري از سنت باقي خواهد ماند. اگر هرگونه نو شدن بسادگي امكانپذير بود، ديگر توسعه و پيشرفت معاني با ارزش خود را از دست مي‌داد. عناصر سنتي و كهنه همواره حضوري موثر در كنار عناصر مدرن دارند و اين امر خود بنيان مدرنيته را تشكيل مي‌دهد.

برداشت امروزي از مدرنيته چيست؟

ما به ايده كلاسيك مدرنيته مي‌توانيم از 2 منظر اثباتي و سلبي نظر بيفكنيم. در گرايش اثباتي ايده ضرورت زيستن در جامعه‌اي كه بر پايه خرد استوار و سامان يافته مطرح مي‌شود. از سوي ديگر، تاكيد بر اهميت كاركرد و كاربرد انديشه انتقادي جنبه سلبي آن را تشكيل مي‌دهد. آنچه از ايده كلاسيك مدرنيته باقي‌مانده، همان گرايش سلبي آن است. مدرنيته به اين معنا انتقادي مداوم از سنت و از خود براي گام برداشتن به جلو است. امروزه بسياري از انديشمندان به هنگام سخن گفتن از مدرنيته به مجموعه‌اي پيچده و فرهنگي اشاره مي‌كنند كه امكان نفي را فراهم آورده و مقدمات حاكميت عقل و برقراري آزادي را بيان مي‌كند.

سخن آخر

بدون شك مدرنيته تفكر فلسفي صرف نيست. تحولات و حوادث بسياري در تحقق آن نقش داشته‌اند.  كشف امريكا در دوران رنسانس، انقلاب علمي كپرنيك، اكتشافات نيوتن، انقلاب صنعتي انگلستان و صدها حادثه ديگر هريك مقدمات ظهور مدرنيته را فراهم آورده‌اند.

مدرنيته پديده‌اي نيست كه يك شب پديدار شده باشد، بلكه مولود تحولات رويدادهاي پيش از خود است. مدافعان مدرنيته بيش از هر چيز بر خرد و انديشه‌ورزي تاكيد دارند. آنان در ساحت سياست از ضرورت دموكراسي سياسي يعني سازماندهي قدرت بر اساس خرد سخن به ميان مي‌آورند. در نگاه آنان پيوند عميق و ناگسستني ميان مدرنيته، خردباوري و دموكراسي وجود دارد.در يك كلام مي‌توان چنين گفت كه مدرن شدن از ديدگاه تاريخي اشاره به دوراني است كه در آن ضرورت خردمندانه زيستن و به دنبال تحقق آزادي اجتماعي و سياسي بودن آموزش داده مي‌شود.

مدافعان و منتقدان مدرنيته‌

به تعبير انديشمندي «مدرنيته مدافع كم نداشت؛ اما با كانت و هگل فيلسوفان خود را يافت». كانت در مقاله «روشنفكري چيست» حدودا به 7 اصل مدرنيته اشاره مي‌كند و به تعبيري مانفيست مدرنيته را در آن مقاله عرضه مي‌كند. از سوي ديگر، هگل در مقام دفاع از مدرنيته نهايت تلاش خود را مي‌كند. او اعلام مي‌كند تاريخ مدرن حركت پرشتابي به سوي آزادي است. هگل معتقد است مي‌توان به دنبال تحقق آزادي در نهادهاي سياسي و دولت بود. وي از خرد نه همچون ايده آرمانشهر، بلكه همچون حكومتي بالفعل و زميني سخن مي‌گويد و از آن دفاع مي‌كند.

در اين ميان، افرادي همچون ماركس و ماكس وبر هرچند انتقادهايي بر مدرنيته وارد كرده‌اند، لكن در تحليل نهايي از مدافعان آن به حساب مي‌آيند. نگاه ماركس به مدرنيته از منظر توليدي يعني سرمايه‌داري است و مسلما نقد ماركس از سرمايه داري به معناي نقد مدرنيته خواهد بود. نكته اصلي در نقد ماركس اين است كه نقد او از مدرنيته و سرمايه‌داري نقد اخلاقي نيست.

ماركس معتقد  است كه تكنيك كه يكي از ويژگي‌هاي مدرنيته و به تبع آن سرمايه‌داري به حساب مي‌آيد في نفسه اسارت‌آور نيست، بلكه مناسبات و روابط حاكم بر تكنيك اسارت‌آور است.

از سوي ديگر، ماكس وبر نيز مدرنيته را پيشرفتي مهم لكن به بهاي گران مي‌دانست. او معتقد است عقلاني شدن و عقلاني كردن امور هرچند موجب (افسون‌زدايي از جهان) شده، لكن چنين افسون زدايي خود حالتي از ناخرسندي و از خود بيگانگي را نيز فراهم آورده است. هرچند ماكس وبر مدرنيته را مي‌پذيرفت و كاستي‌هاي آن (مانند حاكميت خرد ابزاري) را ناديده مي‌گرفت با وجود اين، مسير نقد مدرنيته را هموار كرد.

كلام آخر پيرامون نقد ناقدان مدرنيته بيان اين عبارت است كه منتقدان هرچه بيشتر از جنبه‌هاي مدرنيته را به تيغ نقد ميكاوند، از وجوهي ديگر در پيله مدرنيته گرفتار مي‌شوند و اين تا ابد تقدير منتقدان مدرنيته خواهد بود؛ زيرا به مصاف نيرويي چنان فراگير آمده‌اند كه حتي دشمنانش بايد نيرويشان را براي جنگيدن با ابزار خود او وام گيرند.


 



ن : محمد مهدی میرلو
ت : یکشنبه دوم اسفند 1388
 



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.