« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools


design : imjava

تاملي بر صورت مساله‌ها و مباحث روان‌شناسي نوين

 صورت مساله‌ها و سوالات روان‌شناسي نوين چندان تفاوتي با صورت مساله‌ها و سوالات روان‌شناسي كلاسيك ندارد و در واقع تا حدودي تكراري به حساب مي‌آيند. با وجود اين در روان‌شناسي نوين پاسخ‌ها در قالب‌هاي جديد و متفاوت ارائه شده است. به عبارت دقيق تر در هر دوره‌اي روان‌شناسان به شيوه‌اي متفاوت به سوالات متداول روان‌شناسي پاسخ داده‌اند. در اين مقاله به برخي از اين سوالات پاسخ‌هاي اجمالي داده شده كه به آنها خواهيم پرداخت.

چيستي ماهيت انسان

يكي از سوالات قديمي و اصلي روان‌شناسي، سوال درباره ماهيت واقعي انسان است. مقصود از چنين سوالي بررسي اين مطلب است كه انسان هنگام تولد به چه استعداد‌ها و امكاناتي مجهز است؟ از سوي ديگر چه مقدار از ميراث حيواني در ماهيت انسان وجود دارد؟ آيا ماهيت انسان خوب و صلح‌آميز است يا آدمي ذاتا موجودي پرخاشگر است؟ و آيا مي‌توان از اراده آزاد به عنوان بخشي از ماهيت انسان سخن به ميان آورد؟

روان‌شناسان با گرايش‌هاي مختلف پاسخ‌هاي متفاوتي به سوالات فوق داده‌اند كه مجال بررسي مفصل آنها دراين مقاله امكان پذير نيست. با وجود اين مي‌توان به اختصار بيان كرد كه روانكاواني چون فرويد، پرخاشگري را ذاتي ماهيت انسان مي‌دانند و انسانگراياني همچون مزلو و راجرز معتقد به صلح‌آميز بودن ماهيت انسان هستند.

در اين ميان رفتار گراياني همچون واتسون و اسكينر نيز معتقدند ماهيت انسان نه خوب است و نه بد، بلكه خنثي است. پيرامون اراده آزاد نيز روان‌شناسان وجودنگر از اراده آزاد و اهميت آن سخن به ميان مي‌آورند و روان‌شناسان با گرايش علمي به رد اراده آزاد پرداخته‌اند.

ارتباط ذهن و بدن

سوال درباره ماهيت ذهن و ارتباط آن با بدن قدمتي به درازاي تاريخ روان‌شناسي دارد. در پاسخ به اين سوال رويكرد‌هاي زير شكل گرفته است.

1ـ ماده‌گرا (materialist): روان‌شناسان طرفدار اين رويكرد معتقدند رويداد‌هاي به اصطلاح ذهني را مي‌توان در‌نهايت از طريق قوانين فيزيك و شيمي تبيين كرد. درواقع آنچه واقعيت دارد تنها ماده است و همه چيز از جمله رفتار را بر حسب ماده مي‌توان توجيه كرد.اين گروه به عنوان وحدت‌گرا (monist) نيز ناميده مي‌شوند، زيرا تنها به يك واقعيت يعني ماده اعتقاد دارند.

2ـ ايده‌آليست (idealist): روان‌شناسان ايده‌آليست تلاش مي‌كنند همه امور را بر حسب هوشياري توضيح دهند. در واقع ايده‌آليست‌ها نيز به عنوان وحدت گرا در نظر گرفته مي‌شوند.

3- دوگانه‌نگر (dualist): طرفداران اين رويكرد معتقدند رويدادهاي مادي و ذهني هر دو وجود دارند. آنچه براي اين گروه دغدغه اصلي به شمار مي‌آيد توصيف چگونگي ارتباط رويدادهاي ذهني و مادي و در واقع رابطه ذهن و بدن است، در‌حالي كه براي وحدت‌گراها چه از نوع ماده‌گرا و چه از نوع ايده‌آليست مساله ذهن ـ بدن مطرح نمي‌شود. در بحث پيرامون دوگانه‌نگري مواضع مختلفي مطرح شده كه به اختصار به آنها مي‌پردازيم:

تعامل‌گرايي (interactionism): اين رويكرد معتقد به تعامل ذهن و بدن است. به عبارت ديگر تاثير اين دو بر هم به‌صورت متقابل است. مطابق اين ديدگاه ذهن مي‌تواند سر آغاز رفتار باشد. مواضع دكارت و اغلب انسانگرايان همان رويكرد تعامل‌گرايي است. روانكاوان نيز بر همين امر تاكيد كرده و معتقدند رويدادهاي ذهني مانند تعارض، اضطراب يا ناكامي مي‌تواند موجب برخي بيماري‌هاي جسماني شود.

پديدارگرايي (emergentism): پديدارگرايي شيوه رايج توجيه رابطه ذهن و بدن در عصر حاضر به شمار مي‌آيد. پديدارگرايي معتقد است رويدادهاي ذهني از فعاليت مغز ناشي مي‌شود.

پديدارگرايي خود بر 2 نوع است: نوعي از پديدارگرايي تعامل‌گرا كه معتقد است وقتي رويداد ذهني از فعاليت مغز ناشي شد مي‌تواند بر فعاليت بعدي مغز تاثير بگذارد. نوع ديگر، پديدارگرايي غيرتعامل‌گرا يا اپي پديدارگرايي (epiphenomenalism) است.

در پي پديدارگرايي مغز رويداد ذهني را به وجود مي‌آورد، ولي رويداد ذهني نمي‌تواند موجب فعاليت بعدي مغز يا رفتار شود. در واقع رويداد ذهني صرفا پيامد جنبي فرآيندهاي مغز است.

توازن‌گري رواني ـ جسماني (psychophysical parallelism): در اين رويكرد تجربه محيطي به طور همزمان موجب پديد آمدن رويداد ذهني و پاسخ جسماني مي‌شود، هرچند هر دوي اينها كاملا مستقل هستند.

دو جنبه‌نگري (double aspectism): در نظر طرفداران اين رويكرد دوگانه‌نگر، تقسيم انسان به ذهن و بدن امري نادرست است و بايد به وحدت انسان توجه كرد. درواقع همان گونه كه يك سكه از دو روي شير و خط تشكيل شده، رويدادهاي ذهني و رويدادهاي فيزيولوژيكي دو جنبه از فرد را تشكيل مي‌دهند. در اين ميان ديدگاه‌ مالبرانش از فيلسوفان دوران جديد پيرامون رابطه ذهن ـ بدن قابل تامل است. وي معتقد بود هنگام تجربه ميلي در ذهن، خداوند موجب مي‌شود بدن ماعمل كند. همچنين وقتي چيزي براي بدن رخ مي‌دهد خداوند موجب تجربه ذهني آن مي‌شود.موضع مالبرانش در تاريخ فلسفه به سبب سازانگاري (occasionalism) معروف است.

فطري‌نگري و تجربه‌نگري

سوال درباره اين‌كه چه مقدار از صفات انسان منشأ ارثي دارد و چه مقدار از آن از طريق تجربه شكل مي‌گيرند موجب پديد آمدن 2 ديدگاه متضاد فطري‌نگري (nativist) در مقابل تجربه‌نگري (empiricist) شده است. مجادله فطري


‌نگري ـ تجربه‌نگري كه زماني چالشي بزرگ براي روان‌شناسان به شمار مي‌آمد امروزه با تاكيد بر اين مساله كه رفتار انسان محصول هم وراثت و هم تجربه است تا حدودي كمرنگ شده است. نكته قابل تامل اين‌كه اين مجادله ارتباط مستقيم با مساله ماهيت انسان دارد. به عنوان مثال كساني كه پرخاشگري را بخشي از ماهيت انسان تعريف مي‌كنند معتقدند انسان‌ها ذاتا براي پرخاشگري آمادگي دارند.

ماشين انگاري در برابر حياتي‌نگري

طرفداران موضع ماشين‌انگاري (mechanism) معتقدند رفتار انسان را مي‌توان همانند رفتار هر ماشين ديگر مطابق با اجزا و قوانين حاكم بر آن توضيح داد. تنها تفاوت ميان رفتار انسان با رفتار ماشين در پيچيده‌تر بودن آن است. در مقابل، رويكرد حياتي نگر با نگاه ماشيني به رفتار انسان مخالف است و اعتقاد دارد كه نمي‌توان حيات را به امور مادي و قوانين ماشيني تقليل داد.

مطالعات انساني و مطالعات حيواني

برخي روان‌شناسان همچون رفتارگرايان معتقدند اصول يكساني بر رفتار انسان و حيوان حاكم است و در نتيجه با پژوهش روي رفتار حيواني مي‌توان چيزهايي در مورد رفتار انسان آموخت. موضع رفتارگرايان بشدت مورد نقد روان‌شناس انسانگر‌ا قرار گرفته و اعلام مي‌كنند تفاوت انسان با حيوان نه در كميت بلكه در كيفيت است.عنصر اختيار، مسووليت ناشي از اين اختيار، قضاوت اخلاقي از جمله مواردي است كه رفتار انسان را از رفتار حيوان متمايز مي‌كند.

منشأ دانش

مطالعه ماهيت دانش، چگونگي كسب و محدوديت‌هاي مربوط به آن در حوزه‌اي به نام معرفت‌شناسي مورد بررسي قرار مي‌گيرد. ‌روان‌شناسي نيز به دليل علاقه به تبيين چگونگي فرآيند كسب اطلاعات توسط انسان، ناگزير است كه حوزه معرفت شناسي را مورد توجه قرار دهد.

3 رويكرد تجربي‌گرا، خردگرا، و فطري‌گرا هر كدام مواضع خاصي در حوزه معرفت‌شناسي و منشأ دانش انسان مطرح كرده‌اند، كه به اختصار توضيح داده مي‌شود.

تجربي نگرها

اين گروه براي مباحث مربوط به معرفت شناسي از ذهن منفعل سخن به ميان مي‌آورند. چنين ذهني مسوول بازنمايي تجربيات مادي در قالب تصاوير ذهني، خاطرات و تداعي‌هاست. در واقع دانش عبارت است از شرح دقيق واقعيت مادي به صورتي كه توسط تجربه حسي آشكار و در ذهن ثبت مي‌شود.

خردگرا

اين گروه هرچند تجربه حسي را به عنوان اولين مرحله مهم در كسب دانش قبول دارند ولي معتقدند اين اطلاعات زماني مي‌تواند به عنوان دانش محسوب شود كه ذهن تغييراتي در آنها اعمال كند. به همين دليل از ذهن فعال (active mind) سخن به ميان مي‌آورند. در واقع در نگاه خردگرا «دانش از مفاهيم و اصولي تشكيل مي‌شود كه فقط با ذهن تامل كننده و فعال مي‌تواند كسب شود».

در واقع تجربه‌گرا از بازنمايي سخن مي‌گويد و خردگرا بر سازمان‌يابي اطلاعات تاكيد مي‌كند. به عبارت دقيق‌تر نزد خرد‌گرا دانش فراتر از آن چيزي است كه از طريق تجربه كسب شده است.

فطري‌گرا

طرفداران اين رويكرد معتقدند بخشي از دانش به صورت «عنصر طبيعي ذهن» به ارث برده مي‌شود. در واقع در اين رويكرد سخن از فطري بودن مقداري از دانش است. افلاطون و دكارت از جمله فيلسوفان مطرحي هستند كه به اين رويكرد معتقدند و تاكيد مي‌كنند تعدادي از انديشه‌ها جزء طبيعي ذهن هستند.

واقعيت عيني در برابر واقعيت ذهني

از زمان فيلسوفان يونان اين سوال مطرح بود كه چه رابطه‌اي ميان آنچه ما به صورت ذهني تجربه مي‌كنيم با آنچه درجهان خارج به صورت مادي وجود دارد مي‌توان برقرار كرد.

رويكردي كه به واقعيت باوري ساده انديشانه معروف است بيان مي‌كند آنچه به صورت ذهني تجربه مي‌كنيم دقيقا صورت مادي آن شيء در جهان خارج است. برخي با چنين ديدگاهي مخالفند و معتقدند در جريان تبديل تجربه مادي به تجربه ذهني يا همان پديداري، تغييراتي رخ مي‌دهد و چيزي از دست مي‌رود يا كسب مي‌شود.

در اين مورد مساله‌اي به نام شئ‌انگاري يا گرايش به پذيرش اين باور كه چون چيزي اسم دارد پس بايد داراي وجود مستقل نيز باشد مطرح شده است. اين گرايش در واقع مغالطه‌اي است كه جي.اس. ميل آن را اين گونه توصيف مي‌كند:

«اين مغالطه را مي‌توان به اين صورت كلي بيان كرد. هرچيزي را كه بتوان به صورت مجزا تصور كرد پس به صورت مجزا وجود دارد و بارزترين جلوه آن در شخصيت بخشي انتزاعات وجود دارد. بشريت در تمام اعصار گرايش نيرومندي داشته است به اين‌كه نتيجه بگيرد هرچيزي كه اسمي دارد بايد مطابق با آن اسم، هستي مجزاي قابل تشخيصي هم داشته باشد.»

مساله خود واحساس وحدت

همواره اين سوال به ذهن بسياري از افراد در طول دوران‌‌ مختلف خطور كرده است كه چگونه با وجود گذشت زمان و تغييرات گوناگون در ما و محيط اطرافمان همچنان خود را به صورت فرد يكساني درك مي‌كنيم. در واقع منشا ادراك اين احساس وحدت چيست؟

امروزه پاسخ اين سوال را در مفهوم خود (self) جستجو مي‌كنيم كه وجودي مجزا دارد و در قالب عباراتي همچون«من به خودم گفتم» و... بدان اشاره مي‌كنيم. فرض خود داراي قدرت مستقل هرچند ابتداي امر جالب به نظر مي‌رسد ولي روان‌شناسان را با مشكلاتي مواجه كرده است.

مجادله كليت باوري و نسبيت باوري


به دنبال وجود واقعيت‌هاي كلي يا نفي وجود چنين واقعيت‌هايي، مجادله‌اي در قالب مجادله معروف كليت‌باوري (universalism) در مقابل نسبيت باوري (relativism) از يونان باستان تا امروز مطرح شده است. طرفداران كليت باوري معتقدند واقعيت‌هاي كلي وجود دارند ولي در مقابل طرفداران نسبيت باوري جستجوي واقعيت‌هاي كلي مستقل از هستي انسان را امري بيهوده مي‌دانند.


نسبيت باوران بر اين اعتقادند كه يك واقعيت وجود ندارد، بلكه مي‌توان از واقعيت‌هاي متعدد سخن به ميان آورد و در واقع گريزي نيست از اين‌كه كل واقعيت در رابطه با ديدگاه‌هاي افراد به صورت نسبي در نظر گرفته شود.

امروزه در فضاي علمي اين مجادله به شكل جديد در تقابل ديدگاه پوپر و كوهن مطرح شده است.

پوپر معتقد است هرچند دانش علمي امري آزمايشي است، اما مي‌توان به وجود دنياي مادي و آگاهي از آن نزديك شد. به‌همين دليل پوپر را بايد يك كليت باور ناميد.

در مقابل كوهن معتقد است فعاليت علمي همواره تحت تاثير يك الگوست و با تغيير الگوها برداشت ما از دنيا نيز تغيير خواهد كرد.

نتيجه‌اي كه كوهن مي‌گيرد اين است كه صحبت كردن از دنياي مستقل از مشاهده انسان بيهوده و بي‌معناست. به همين دليل كوهن يك نسبيت باور است. برخي معتقدند تقابل پست‌مدرنيسم و مدرنيسم جديدترين تجلي چالش قديمي بين كليت باوري و نسبيت باوري است.


ن : محمد مهدی میرلو
ت : سه شنبه پانزدهم آذر 1390
از ديالكتيك سقراطي تا تجربه‌گرايي ارسطويي

مهدی میرلو




در اين نوشته مختصر به بررسي انديشه‌هاي سقراط و 2 فيلسوف نامدار تاريخ انديشه بشري افلاطون و ارسطو خواهيم پرداخت و برخي نوآوري‌هاي آنها بخصوص در حوزه روان‌شناسي را مورد بررسي قرار مي‌دهيم.

سقراط

سقراط (470ـ399 ق‌.م) در تاريخ انديشه بشري به عنوان معلمي شناخته مي‌شود كه سراسر زندگي خود را وقف تحقق جمله معروف سر در معبد آپولو در دلفي، «خودت را بشناس» كرده است. سقراط به شيوه گفت‌وگو و از طريق تعريف استقرائي(inductive definition) به دنبال كشف ماهيت اموري مانند عدالت، زيبايي و واقعيت بود. ارسطو نيز معتقد است در علم دو پيشرفت را بايد مديون سقراط باشيم: يكي به كار گرفتن استدلالات استقرائي و ديگري تعاريف كلي.

به عقيده سقراط، شناخت واقعي هر چيز مستلزم آگاهي از ماهيت آن چيز و به تعبيري ويژگي‌هاي مشخص و بادوام آن است؛ هر چند ماهيت‌هايي كه سقراط جستجو مي‌كرد تعاريف كلامي بودند، ولي وي برخلاف سوفسطائيان معتقد بود واقعيت امري قابل انتقال و غيرشخصي است. سقراط برخلاف فيلسوفان پيش از خود كه بيشتر كيهان‌شناس و علاقه‌مند به تبيين ماهيت جهان بودند به ماهيت انسان و معناي انسان بودن علاقه نشان داد و به همين دليل گاهي از وي به عنوان نخستين فيلسوف اگزيستانسياليست ياد مي‌شود. در ديدگاه سقراط، رسالت فيلسوف آگاهي دادن به افراد جامعه است و به واسطه تلاش براي تحقق همين رسالت، خود سقراط در 70 سالگي نخستين قرباني آن به شمار آمد و به بي‌‌احترامي به خدايان يونان و فاسد كردن جوانان آتن متهم شد. اتهام فاسد كردن جوانان از آن جهت بود كه جوانان آتن به واسطه آموزه‌هاي سقراط، بسياري از عقايد سنتي را زير سوال مي‌بردند و اين مساله براي متوليان امور چندان خوشايند نبود.

هر چند سقراط اعدام نشد، ولي به ميل خود و در زندان شربت حاوي شوكران مهلك را سركشيد و به زندگي 70 ساله خود خاتمه داد. اميل بريه در كتاب تاريخ فلسفه در يونان، هنر سقراط را چنين توصيف مي‌كند:

«هنر سقراط را مي‌توان به مثابه صنعت مامايي مادر او فاينارته دانست، زيرا مي‌كوشيد تا آنچه را كه در اندرون مردم نهفته است، بيرون آورد بي‌آن كه مدعي باشد كه بدانان چيزي بياموزد كه آن را در خود ندارند.» (مراد داودي، 1358 ،122)

افلاطون

دوره حيات علمي افلاطون (427ـ347 ق.م) را مي‌توان به 2 دوره تقسيم كرد:

دوره نخست: دوره‌اي كه تحت تاثير انديشه‌هاي سقراط بود.

دوره دوم: دوره‌اي كه روش سقراطي را با فلسفه عرفاني فيثاغورثي تركيب كرد كه در نهايت به نظريه مثل منجر شد.

مطابق نظريه مثل كه نظريه صورت‌ها (theory of forms) نيز ناميده مي‌شود، هر چيز در دنياي تجربي، تصويري از ايده‌اي است كه به صورت انتزاعي وجود دارد. در واقع همه اشياي اين جهان جلوه‌هاي پست‌تر ايده‌هاي ناب هستند. از نگاه افلاطون، دانش واقعي از طريق آگاهي يافتن از صورت‌ها به دست مي‌آيد و راه رسيدن به آن نه تجربه حسي بلكه تفكر منطقي است.

افلاطون تحت تاثير نظريه فناناپذيري روح كه توسط فيثاغوريان مطرح شده، معتقد است روح پيش از قرار گرفتن در بدن از صورت‌ها يا همان ايده‌ها آگاهي داشته است. اما هنگامي كه روح در بدن مادي قرار مي‌گيرد دانش خالص و كامل به اطلاعات حسي آلوده مي‌شود. براي رهايي از چنين وضعيتي و حصول دوباره دانش واقعي، بی‌توجهی به تجربه حسي و به كارگيري شيوه درون‌نگري(introspection) تنها راه ممكن است. با توجه به توضيحات فوق پي مي‌بريم كه دانش از نگاه افلاطون، امري فطري است كه از طريق درون‌نگري و عمليات ذهني دوباره براي فرد يادآوري مي‌شود.

مطابق با همين ديدگاه، افلاطون معتقد است هوش و شخصيت فرد، امري وراثتي و ذاتي است. او در جامعه آرماني خود كه در كتاب جمهوري به توصيف آن پرداخته 3 گروه و درواقع 3 تيپ شخصيتي را معرفي مي‌كند:

1 ـ برده‌ها و كارگران: اين افراد كساني هستند كه تحت‌كنترل غرايز و نيازهاي مادي و اوليه خود هستند.

2 ـ سربازان: كساني كه جنبه دليري برآنها حاكم است.

3 ـ پادشاهان: كساني كه عقل و خرد در آنها حاكم است كه مصداق واقعي آنها فيلسوفان هستند.

باتوجه به تقسيم‌بندي فوق مي‌توان به اين نكته پي برد كه ميان پرداختن به تجربيات جسماني و جايگاه افراد در جامعه، رابطه‌اي معكوس وجود دارد. (هرگنهان، 1389) افلاطون بارها در كتاب جمهوري خود بر اين نكته تاكيد مي‌كند كه اگر جوامع توسط فيلسوفان اداره نشود، شانس بقاي آن بسيار كم خواهد بود:

«در صورتي كه فلاسفه پادشاه نباشند يا پادشاهان و شاهزاده‌هاي اين جهان روح و قدرت فلسفه را نداشته باشند و عظمت و معرفت سياسي در آنها وجود نداشته باشد و آن دسته از افراد غيراشرافي كه بدون مشاركت ديگران فعاليت مي‌كنند، مجبور به كنار رفتن نشده باشند، شهرها هرگز از شر دشمنان خود آرامش نخواهند داشت.... بنابراين كشور ما فقط در اين صورت شانس بقا خواهد داشت.» (به نقل از هرگنهان،1389، ص73، ترجمه يحيي سيدمحمدي)‌

ميراث افلاطون

دوگانه‌انگاري افلاطون و در نظر گرفتن جسم مادي و روح غيرمادي براي انسان تا مدت‌ها مورد توجه فيلسوفان بعد از افلاطون قرار گرفت و عرفان مسيحيت نيز با آن آميخته شد. هرچند ديدگاه ارسطو در باب علم بر مبناي مشاهده تجربي بنا شده بود و به همين دليل تلاش بسياري نمود تا موضع افلاطون را تعديل کند و به چالش بكشد، ولي در اين راه چندان توفيقي نيافت. به هر حال با وجود نقدهاي وارده بر فلسفه افلاطون نمي‌توان از ابداعات و انديشه‌هاي بديع او بسادگي گذشت. بحث افلاطون پيرامون خواب و خواب ديدن يكي از انديشه‌هاي بديع وي به شمار مي‌آيد كه قرن‌ها بعد، از زبان فرويد و در چارچوب منسجم‌تري بيان شده است.

نكته: با وجود نقدهاي وارده بر فلسفه افلاطون نمي‌توان از ابداعات و انديشه‌هاي بديع او بسادگي گذشت. بحث افلاطون پيرامون خواب و خواب ديدن يكي از انديشه‌هاي بديع وي به شمار مي‌آيد كه قرن‌ها بعد از زبان فرويد و در چارچوب منسجم‌تري بيان شده است

به عقيده افلاطون هرچند برخي افراد در حالت بيداري قادر هستند نيازهاي زيستي و غرايز و به تعبير افلاطون جنبه‌اشتهايي روح را كنترل كنند، اما اين مساله در خواب امكانپذير نيست. وي بيان مي‌كند كه حتي افراد منطقي هنگام خواب بخش حيواني و وحشي روح خود را آشكار مي‌كنند و به دنبال راهي براي ارضاي آنها هستند. هرچند افلاطون مستقيم به مفهوم رويا اشاره نمي‌كند، ولي با مقايسه ديدگاه افلاطون و انديشه‌هاي فرويد شباهت‌هاي بسياري مي‌توان ميان اين دو مشاهده كرد.

ارسطو

ارسطو (384ـ322 ق‌.م) شاگرد افلاطون، معلم اسكندر كبير و موسس آموزشگاهي تحت عنوان لوكئوم (lyceum) است كه نخستين دانشگاه دنيا محسوب مي‌شود. از نگاه مورخان روان‌شناسي، ارسطو نخستين فيلسوفي است كه در كتب خود مباحث روان‌شناسي را به صورت نظامدار مطرح كرده است. علاوه بر اين، كتاب وي تحت عنوان «درباره روح» (De Anima) نخستين كتاب در حوزه تاريخ روان‌شناسي ناميده شده است.

در بررسي ديدگاه‌هاي افلاطون و ارسطو مي‌توان تفاوت اين دو فيلسوف را در موارد زیر بيان كرد:

1 ـ هر دو فيلسوف به بررسي ماهيت حقيقي اشياء و فراتر رفتن از ظواهر تاكيد مي‌كنند. با وجود اين ،افلاطون با ناديده گرفتن تجربه حسي، روش درون‌نگري را براي حصول ماهيت اشياء انتخاب مي‌كند و اين در حالي است كه ارسطو مشاهده طبيعي و درواقع تجربه حسي را شرط لازم براي حصول ماهيت اشياء مي‌داند. نكته قابل تامل اين است كه ارسطو، هم بر خردگرايي و هم تجربه‌نگري تاكيد مي‌كند. درواقع وي معتقد است دانش واقعي از طريق اطلاعاتي كه از حس به دست آمده و توسط ذهن پردازش مي‌شود، به دست مي‌آيد.

در مقايسه دو ديدگاه افلاطون و ارسطو پيرامون حصول دانش مي‌توان چنين گفت كه افلاطون معتقد بود اصول مقدماتي از طريق تفكر محض قابل دستيابي است، در حالي كه ارسطو معتقد بود آنها از طريق بررسي مستقيم طبيعت به دست مي‌آيند.

2 ـ ارسطو برخلاف افلاطون اهميت چنداني براي رياضيات قائل نبود و اساسا رياضيات را براي بررسي دقيق طبيعت بي‌فايده مي‌دانست. منشاء مخالفت ارسطو با رياضيات را مي‌توان در ديدگاه تجربي ارسطو و مشاهده پديده‌هاي مادي و زيستي جستجو كرد. در واقع افلاطون پيرو سنت رياضي فيثاغورث و ارسطو، تابع سنت زيستي بقراط است. به همين دليل برخي معتقدند ارسطو به دليل اين‌كه تلاش کرد چند پديده روانشناختي را بر مبناي زيستي تبيين كند، به عنوان نخستين روان‌شناس فيزيولوژيك به حساب مي‌آيد.

از جمله مباحث كليدي روان‌شناسي كه ارسطو در نظام فلسفي خود به آن اشاره كرده، حافظه و فراخواني است. ارسطو در كتاب خود با عنوان درباره حافظه، حافظه و فراخواني را محصول ادراك حسي مي‌داند و با توجيهات فطري‌نگرانه افلاطون در اين باب مخالف است. به عقيده ارسطو، يادآوري (remembering) خاطره‌اي است كه قبلا تجربه شده است. در عين حال فراخواني (recall) نوعي جستجوي ذهني براي تجربه گذشته است. در كتاب تاريخ روان‌شناسي نوشته هرگنهان، ديدگاه ارسطو در رابطه با فراخواني و قوانين مربوط به آن را كه تحت عنوان قوانين تداعي(laws of associations) مي‌شود، چنين توضيح مي‌دهد:

قانون مجاورت (law of contiguity): اين قانون به عنوان بنيادي‌ترين قانون تداعي بيان مي‌كند كه هنگام انديشيدن به چيزي تمايل داريم و به اموري كه همراه با آن تجربه شده‌اند نيز فكر كنيم.

قانون مشابهت (law of similarity): اين قانون اعلام مي‌كند هنگام انديشيدن به چيزي اين گرايش در ما وجود دارد كه به چيزهاي مشابه نيز بينديشيم.

قانون تضاد(law of contrast) : هنگام انديشيدن به چيزيT تمايل داريم كه به امور متضاد با آن نيز فكر كنيم.

قانون فراواني (law of frequency): اين قانون بيان مي‌كند هرچه تجربيات بيشتري با هم روي دهند، تداعي آنها نيرومندتر خواهد بود. ارسطو اعتقاد دارد رويدادها مي‌توانند به صورت طبيعي تداعي شوند براي مثال رعد به دنبال برق رخ مي‌دهد. گاهي نيز رويدادها بنا بر عادت تداعي مي‌شوند، مثل يادگيري حروف الفبا. در هر دو مورد نيرومندي تداعي از طريق فراواني وقوع قابل تبيين است.

نكته قابل تامل در اينجاست كه قوانين تداعي ارسطو تا قرن بيستم مبناي نظريه‌هاي يادگيري را تشكيل مي‌داد. تداعي‌گرايي (associationism) كه درواقع شكل كامل قوانين تداعي ارسطويي است بيان مي‌كند از يك يا چند قانون تداعي مي‌توان براي تبيين منشاء پديده‌هاي حافظه و چگونگي شكل‌گيري عقايد پيچيده از عقايد ساده استفاده كرد.

با مرگ ارسطو در سال 322ق.م عصر طلايي يونان باستان نيز پايان يافت، عصري كه تقريبا از 300 سال قبل‌تر با انديشه‌هاي طالس آغاز شده بود. با مرگ ارسطو، فلاسفه بعدي به پيروي از مراجع گذشته روي آوردند و سنت نقادانه را به باد فراموشي سپردند، سنتي كه پوپر بارها بر اهميت آن در تاريخ انديشه بشري تاكيد كرد و در توصيف اين سنت در يونان باستان چنين مي‌نويسد:

«در اينجا با پديده منحصر به فردي روبه‌رو هستيم و اين با آزادي و خلاقيت حيرت‌انگيز فلسفه يونان ارتباط نزديكي دارد. چگونه مي‌توانيم اين پديده را توجيه كنيم؟ آنچه را بايد توجيه كنيم پيدايي يك سنت است. اين سنت است كه بحث‌هاي انتقادي بين مكاتب گوناگون و از آن شگفت‌انگيزتر، درون يك مكتب واحد را امكان‌پذير ساخته و ترغيب مي‌كند. در هيچ جايي خارج از مكتب فيثاغورثي، مكتبي را پيدا نمي‌كنيم كه به حفظ كردن يك آيين اختصاص يافته باشد. بلكه با تغييرات، عقايد جديد، تعديل‌ها و انتقاد صريح از استاد مواجه هستيم.» (به نقل از هرگنهان، 1389، ص 87، ترجمه يحيي سيدمحمدي)

هرچند اين سنت در دوره قرون وسطي ناديده گرفته شد، ولي در دوره رنسانس از نو كشف و احيا شد.

منابع:

1 ـ بريه اميل، تاريخ فلسفه در دوره يوناني، ترجمه علي مراد داوودي، دانشگاه تهران، 1352.

2 ـ كاپلستن فردريك، تاريخ فلسفه، ج اول، ترجمه جلال‌الدين مجتبوي، انتشارات علمي فرهنگي، 1362.

3 ـ هرگنهان.‌بي.آر، تاريخ روان‌شناسي، ترجمه يحيي سيدمحمدي، انتشارات ارسباران، 1389.


ن : محمد مهدی میرلو
ت : سه شنبه پانزدهم آذر 1390
در جستجوي حقيقت

مهدی میرلو

كارل ريموند پوپر يكي از فيلسوفان مطرح و تأثيرگذار قرن بيستم به شمار مي‌آيد كه انديشه‌ها و آرای وي تحت‌تاثير حوادث رخ داده در اين دوران شكل گرفته است. نظريه نسبيت اينشتين و حوادث مربوط به جنگ جهاني اول و دوم، نظريه شناخت و فلسفه سياسي ‌پوپر را تحت تأثير قرار دادند.به تعبير مترجم كتاب «مي‌دانم كه هيچ نمي‌دانم»، پوپر را مي‌توان فيلسوفي متواضع و تشنه كشف حقيقت توصيف كرد.

انديشه‌هاي ايمانوئل كانت كه از فيلسوفان دوران روشنگري محسوب مي‌شود به شدت مورد توجه پوپر قرار گرفت. پوپر در عين حال كه بنيانگذار مكتب «خردگرايي انتقادي» معرفي مي‌شود از مخالفان سرسخت انديشه‌هاي سياسي خودكامه (totalitarian)نيز به حساب مي‌آيد. وي معتقد است كه آنچه مسير زندگي و تاريخ را تعيين مي‌كند نه جباريت و خودكامگي بلكه اراده و تصميم اراده آزاد انسان است. در اين نوشته به اختصار به برخي از ديدگاه‌هاي پوپر در موضوع معرفت و حقيقت برمبناي آخرين مصاحبه‌هاي وي اشاره مي‌كنيم.

شهود و حقيقت

به زعم پوپر بدون شهود (intuition)هيچ امري امكان‌پذير نيست. شهود نوعي برداشت است كه به هيچ وجه الزاما، مترادف با حقيقت نيست و حتي امكان اشتباه‌بودن آن وجود دارد. آنچه اهميت دارد توجه به اين مسأله است كه اكثر دريافت‌هاي دروني ما مي‌توانند اشتباه باشند و به همين دليل نيز بايد نقادانه بررسي شوند. پوپر همداستان با كانت مخالف‌نظر رايج در معرفت‌شناسي است كه بيان مي‌شود ما دانش خود را از راه مشاهده و از راه توجه به دنيا به دست مي‌آوريم. وي معتقد است ما تقريبا با تمام دانش خود متولد مي‌شويم كه در بخش ژنتيكي DNA ذخيره است. در اينجا در عين شباهتي كه ميان كانت و پوپر مشاهده مي‌شود ولي تفاوت ظريفي نيز وجود دارد. كانت تصور مي‌كرد كه دانشي كه ما با آن زاده مي‌شويم دانشي يقيني است اما پوپر معتقد است نوع اين دانش غيريقيني است و در واقع دانش حدسي و گمانه‌اي است.

پوپر براي توصيف نظريه خود و توضيح مدعايش مبني بر اين‌كه دانش، محصول انتظارات است مثال جالبي را مطرح مي‌كند. نوزاد انتظار محبت و تغذيه را از اطرافيان و محيط خود دارد و در واقع با اين انتظار به دنيا مي‌آيد كه او را دوست بدارند و تغذيه‌اش كنند، اما در بسياري مواقع چنين انتظاري برآورده نمي‌شود. به همين دليل پوپر معتقد است ما با انتظاراتي كه همانا دانش است به‌دنيا مي‌آييم و در عين حال اين دانش غيريقيني است. در ديدگاه پوپر، انسان‌ها تلاش مي‌كنند دانش خود را به جهان اطراف ديكته كنند و نمونه اين وضعيت را در شورش و شيطنت‌هاي كودكان مي‌بينيم. هر كودكي تلاش مي‌كند دانش خويش يعني انتظاراتش را محقق سازد و از همين روست كه پوپر هر انسان را كودكي فعال در زمينه دانش خود توصيف مي‌كند. نكته قابل تأمل اين است كه چنين انتظاراتي همواره با حقيقت مطابقت ندارد يعني انتظارات ما همانند انتظارات يك كودك همواره برآورده نمي‌شود. اين وضعيت از آن حيث اهميت دارد كه اين احساس را در ما ايجاد مي‌كند كه ما در دنيايي واقعي زندگي مي‌كنيم كه همه چيز بر حسب آنچه ما انتظار داريم رخ نمي‌دهد و در واقع ايده‌هاي ما ممكن است توسط واقعيات اصلاح شوند.

پوپر از 2 اصطلاح كليدي تحت عنوان « افق انتظارات» و «دانش پنداري» سخن به ميان مي‌آورد. منظور از افق انتظارات اين است كه دانش ما مجموعه‌اي از انتظارات بسيار غني است. اين انتظارات در اصل فرضي است و به تعبير پوپر با كلمه «دانش» فقط فرضي بودن آنها پوشيده شده است. از سوي ديگر پوپر از واژه «دانش پنداري» سخن به ميان مي‌آورد. وي معتقد است دانش ما عمدتا از نوع دانش‌پنداري است، دانشي كه در واقع يقيني نيست. به همين دليل پندارهاي ما توسط زندگي واقعي دقيقا مورد آزمايش قرار مي‌گيرند و آنچه اهميت دارد توجه به اين نكته است كه ما هنوز در دنيايي از دانش‌هاي پنداري زندگي مي‌كنيم.

در نگاه پوپر حقيقت، امري عيني و فاقد مراتب است و به معناي تطابق احكام با واقعيت خارج از ذهن ماست. عيني و مطلق تلقي كردن حقيقت به اين معناست كه نمي‌توان براي حقيقت مراتبي را در نظر گرفت. از سوي ديگر بايد به اين نكته كليدي توجه كرد كه تمام دانش انسان خطاپذير است و در واقع از نوع دانش‌پنداري است و تضميني وجود ندارد كه به حقيقت دست يافته باشيم. در مجموع پوپر معتقد است كه حقيقت وجود دارد و مكان دسترسي به آن را مورد تاكيد قرار مي‌دهد، ولي معتقد است كه ما هرگز يقين كامل نداريم كه به آن دست يافته‌ايم يا نه. به همين دليل همواره امكان تصحيح و تكميل آن وجود دارد و همين مساله اساس نظريه شناخت را شكل مي‌دهد. ذكر اين نكته نيز ضروري است كه پوپر يكي از مخالفان سرسخت نسبيت‌گرايي است، ديدگاهي كه حقيقت عيني و مطلق را نمي‌پذيرد.




ن : محمد مهدی میرلو
ت : سه شنبه پانزدهم آذر 1390
در جستجوي ماهيت زندگي خوب پس از معلم اول

نويسنده: محمدمهدي ميرلو

پس از گذشت اندك زماني از مرگ ارسطو، اوضاع يونان به دليل حمله رومي ها، آشفته و بي ثبات شد. چنين وضعيتي موجب شد كه جهتگيري فلسفه يونان از مسائل مربوط به ماهيت دنيا و ماهيت آگاهي به سوي بررسي ماهيت زندگي خوب تغيير كند. پيامد چنين تغيير جهتي پديد آمدن شك گرايان (Skeptics)، كلبي ها(Cynics)، اپيكوري ها (Epicureans)، رواقي ها (Stoics)و در نهايت مسيحيان(Christians) بود كه هركدام نظام فلسفي خاص خود را پديد آوردند. در اين نوشته به اختصار به بررسي برخي از اين نظام ها خواهيم پرداخت.
    شك گرايي: از پيرون( Pyrrhon) به عنوان بنيانگذار شك گرايي(Skepticism) در تاريخ فلسفه غرب ياد مي شود. پيرون و شاگردانش هدف اصلي خود را مخالفت با جزم انديشي (Dogmatism)مي دانستند.
    جزم انديش از نگاه آنان به كسي اطلاق مي شد كه مدعي است به واقعيت مطلق دست يافته است. راه حل پيشنهادي شك گرايان، عدم قضاوت در مسائل مختلف و به تعبيري معلق گذاشتن قضاوت بود. در واقع پيرون و شاگردانش هيچ عقيده اي را تاييد و انكار نمي كردند.
    با وجود اين، ظواهر يعني احساسات و قوانين جامعه راهنماي اصلي براي زندگي به شمار مي آمد. آنها معتقد بودند كه اعمال مختلف انسان، لذت يا درد را به دنبال دارد ولي سخن گفتن از ماهيت لذت و درد و مفاهيم اخلاقي، خارج از درك انسان است. رگه هايي از شك گرايي يونان باستان را بعدها در رمانتيسم و وجودنگري، روان شناسي انسانگرا و در پست مدرنيسم مي توان مشاهده كرد.
    فلسفه كلبي: در تاريخ فلسفه يونان باستان و به طور كلي در تاريخ فلسفه غرب، جستجو براي زندگي ساده، مستقل و طبيعي را كه منجر به خود بسندگي و خشنودي واقعي مي شود، نزد فيلسوفان كلبي مي توان مشاهده كرد.
    آنتي استينس و شاگردش ديوجانس دو چهره برجسته فلسفه كلبي و از بنيانگذاران آن به شمار مي آيند. هدف اصلي فيلسوفان كلبي و پيروانش، زندگي كردن مطابق طبيعت و نه براساس رسوم اجتماعي بود.
    در واقع فردگرايي افراطي در انديشه هاي كلبيون كاملاآشكار است، هر چند آنان طرفدار عشق آزاد به شمار مي آمدند. منظور از عشق آزاد اين است كه كلبيون به جاي اين كه خود را شهروند كشور خاصي در نظر بگيرند، به عنوان شهروندان دنيا معرفي مي شدند، انديشه اي كه بعد ها در فلسفه تعليم و تربيت، توسط انديشمنداني همچون برتراند راسل نيز مطرح شد.
    انديشه هاي كلبيون در طول تاريخ با واكنش هاي مختلفي مواجه شده است. گروهي همچون مسيحيان با تحسين زندگي فقيرانه كلبيون بويژه ديوجانس به خاطر وقاحت و بي پروايي در ناديده گرفتن قوانين اجتماعي به سرزنش آنها پرداخته اند. در دوران مدرن، رگه هايي از انديشه هاي كلبيون را بوضوح در فلسفه فيلسوفاني چون روسو و نيچه و روان شناسي انسان گرا مي توان مشاهده كرد.
    فلسفه اپيكور: كلبيون معتقد بودند كه فلسفه متداول در يونان باستان فايده اي براي زندگي روزمره افراد ندارد. در مقابل چنين موضعي،فلسفه اپيكور و به دنبال آن فلسفه رواقي پديد آمد. اپيكورساموسي و پيروانش با دنبال كردن زندگي ساده، اصلي به نام لذت جويي (Hedonism) را مطرح كردند كه در مورد كردار اخلاقي انسان هاست. برخلاف تصور رايج، اپيكور و پيروانش، لذت جوياني عياش نبوده اند كه به دنبال ارضاي غرايز خود باشند. مقصود از لذت جويي، بيشتر دوري از درد و در واقع فقدان رنج است تا وجود لذت، آن هم از نوع شديد آن. به عبارت ديگر هدف انسان در زندگي تعادل برقرار كردن بين فقدان يك چيز و فزوني بيش از آن است.
    در واقع از نگاه اپيكوريان زندگي خوب يك زندگي آزاد، ساده، عقلاني و معتدل است (هرگنهان،1389). فروغي در كتاب «سير حكمت در اروپا» در توصيف اپيكوريان چنين مي نويسد:
    «اما عقيده عامه درباره اپيكوريان، ناشي از عدم غور در فلسفه ايشان بوده. حقيقت اين است كه اپيكوروس از مرتاضان به شمار مي رود و خوشي كه اپيكوروس دنبال مي كرد آسايش نفس و خرسندي خاطر بود كه دوام دارد نه شهوات و لذات آني كه گذرنده است و انسان پس از ادراك آن گرفتار درد و رنج مي شود». (فروغي،1377،53)
    فلسفه رواقي: زنون بنيانگذار اين مكتب و پيروانش براين اعتقاد بودند كه جهان و هر آنچه در آن است مطابق يك برنامه الهي از پيش تعيين شده قرار دارد. محور اصلي اين اعتقاد،نفي تصادف و وجود علت براي هر حادثه و رويداد در اين جهان است.
    زندگي خوب براي يك فرد از طريق پذيرش بي چون و چراي سرنوشتش حاصل خواهد شد حتي اگر مصيبت و رنج كشيدن بخشي از اين سرنوشت باشد.
    رواقيان معتقد بودند كه افراد يك جامعه بايد جايگاه خود را در زندگي بپذيرند و بدون چون و چرا به انجام وظايف خود مشغول شوند. در امپراطوري روم، فلسفه رواقي به دليل تاكيد رومي ها برنظم و قانون بر فلسفه اپيكوري چيره شد. هر چند در اين ميان نمي توان نقش سينكاي فيلسوف، اپيكتتوس برده و ماركوس اورليوس امپراطور را در گسترش فلسفه رواقي در امپراطوري روم ناديده گرفت.
    مكتب نوافلاطوني: از جمله مكاتب مطرح و پرطرفدار در امپراطوري روم مكتب نوافلاطوني (Neo-Platonism) بود كه با تكيه بر جنبه هاي شهودي در فلسفه افلاطون، جنبه هاي عقلاني آن را به حداقل رساند. مكتب نوافلاطوني بيش از همه، مورد توجه انديشه هاي كشيشان و حكماي مسيحي قرار گرفت كه به دنبال مبناي فلسفي براي مسيحيت بودند.در اين بخش انديشه هاي 2شخصيت برجسته مكتب نوافلاطوني را به اختصار بررسي مي كنيم:
    فيلون (Philo): فيلون (25ق. م ـ 50 م) فلسفه اي را بنا نهاد كه فلسفه افلاطوني را با انديشه هاي يهوديت در آميخته بود. فيلون همچون افلاطون و فيثاغوريان براين باور بود كه تجربه حسي نمي تواند انسان را به دانش واقعي رهنمون سازد ولي با عقيده افلاطون و فيثاغوريان كه درون نگري درباره محتويات روح موجب حصول دانش واقعي مي شود، مخالف بود.
    از نگاه فيلون دانش واقعي تنها از طريق رابطه شخصي با خدا حاصل شود، امري كه براي يونانيان بيگانه و به تعبيري بي معنا بود. فيلون بر اين باور بود كه براي ارواحي كه داراي آمادگي لازم و به تعبيري پاك شده باشند، دانش از طريق خداوند بر آنها آشكار خواهد شد. در واقع در نظام فلسفي فيلون، روح، واسطه انسان و خدا براي كسب حكمت تعريف شده است،حكمتي كه از طريق مراقبه براي انسان حاصل مي شود.
    فلوطين(Plotinus): فلوطين (270- 205) كه در اصول انديشه خود از افلاطون متاثر بود «دنياي مادي را رونوشت پست تري از حيطه الهي» به شمار مي آورد (هرگنهان، 1389). وي معتقد بود براي رسيدن به سعادت و رستگاري بايد از دنياي مادي فراتر رفت و از جهان انتزاعي كه منشا جهان مادي است، آگاهي يافت. در نگاه فلوطين تمام امور جهان در قالب سلسله مراتب قابل توجيه است كه در راس آن خداوند قرار دارد. ديدگاه فلوطين مورد توجه مسيحيان قرار گرفت هرچند نظريه او، نظريه اي مسيحي نبود.
    پيش از سقوط امپراطوري روم در سال 410 ميلادي و خاتمه يافتن عمر 400 ساله اين امپراطوري به دست ويزيگات ها، فلسفه هاي رواقي و اپيكور در كنار مكتب نوافلاطوني از اهميت خاصي برخوردار بودند. هرچند آيين هاي رواقي، اپيكوري و نوافلاطوني هرسه فلسفه هاي رومي به شمار مي آمدند ولي از فلسفه يونان سرچشمه گرفته بودند.
    
    منابع:
    1ـ فروغي محمد علي، سير حكمت در اروپا، تهران، نشر البرز، 1377
    2ـ هرگنهان. بي.آر، تاريخ روان شناسي، ترجمه يحيي سيد محمدي، انتشارات ارسباران،
1389


ن : محمد مهدی میرلو
ت : سه شنبه پانزدهم آذر 1390
 



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.